#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و دوم
[فرشيد]
کوله روي دوشم بود و دستهي چمدونِ چرخدارِ کوچيکم رو با دست چپم گرفته بودم.
جلوي درِ اون خونه ايستاده بودم.
مطمئن بودم داوود از يه جايي داره منو نگاه ميکنه اما من، نميتونستم هيچ جوره جلب توجه کنم..
نفس عميقي کشيدم. تمامِ اميد و اعتمادمو جمع کردم.. زير لب بسم اللّهی گفتم و زنگ رو زدم.
چراغِ کوچيک آيفون تصويري روشن شد و بعد از چند ثانيه، در با صداي تيکِ کوچيکي باز شد.
حس ميکردم تمامِ تلاش هام براي حفظ آرامشم، شبيهِ بيشهاي که درگیر شعله ميشه، خاکستر و بي اثر شدن.
آروم درو باز کردم و وارد حياط شدم.
صدايِ کشيدن چرخ هايِ چمدونم رويِ کاشي هاي ناهموار حياط، سکوتِ شبو ميشکست. به نيمه هاي اون حياط بزرگ
رسيده بودم که درِ ساختمون باز شد.
اول نوري و بعد يه مردِ ديگه که نميشناختمش بيرون اومدن.
پا تند کردم و سريعتر خودمو بهشون رسوندم!
نگاهمو بين هردوشون چرخوندم و طوري که انگار خوب نميشناسمشون رويِ نوري مکث کردم و گفتم: شما.. بايد جناب نوري باشيد.. درسته؟!
دستشو به سمتم دراز کرد و گفت: همينطوره!
دستش رو فشردم..!
رو به مرِد جوونِ کنارش که حالا فهميده بودم اسمش "آريا"ست گفت: وسايلش رو بيار.. بعد دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل هدايتم کرد.
وارد خونه شدم.
يه خونهي نسبتا بزرگ. دو طبقه و با چيدمان قديمي.
همونطور که داشتم اطرافمو نگاه ميکردم صدايي از سمت راستم توجهمو به خودش جلب کرد.. اشتياق در حاليکه پيپِ قهوهاي رنگي توي دستش بود به سمتمون اومد و گفت: بالاخره چشممون به جمال آقا فربد روشن شد! زودتر از اينا کار داشتيم باهات.. حيف که اومدن بي برنامهي کيهان برنامههامو جا به جا کرد!
و بعد تلخ به نوري نگاه کرد!
نوري بي توجه به تيکه اي که اشتياق بهش انداخته منو همراه خودش به نشيمن برد.
نيم ساعتي ميشد که نشسته بوديم اما خبري از سعيد نبود.
دلشوره افتاده بود به جونم.
ميترسيدم..! ميترسيدم نکنه داوود اشتباه کرده باشه.. نکنه صداي سعيدو نشنيده باشه! نکنه سعيد اينجا نباشه.. نکنه.. نکنه اصلا ديگه سعيدي نباشه..!
پذيراييِ کاملي جلوم چيده شده بود و اشتياق و نوري عليرغمِ دعواي زرگرياي که َبدو ورودم داشتن، خيلي خوب باهم
اختلاط ميکردن..!
گيج بودم.. پس سعيد کجا بود..؟!
نوري از ظر ِف ميوه چند تايي رو انتخاب کرد و توي پيشدستي شيشهاي گذاشت و به سمتم گرفت و گفت: خستهي راهي، از خودت پذيرايي کن.. بعد به آريا بگم اتاقت رو نشون بده،يه دوش بگير و تخت بخواب که از فردا کلي کار داريم..!
لبخندِ زورکياي زدم و دست دراز کردم تا ظرفو ازش بگيرم که يهو.. يه صدايِ آشنا.. يه صدايِ خيلي خيلي آشنا تمامِ حواسِ منو با گفتن يه کلمه پرتِ خودش کرد: "سلام" .
يک ثانيه تمام وجودم يخ کرد! و بعد آروم آروم از سر انگشتايي که برايِ گرفتن پيشدستي ميوه دراز شده بودن شروع به آب شدن کرد.
آب دهانمو قورت دادم.. ظرفو از نوري گرفتم.. آروم سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم!
باز شدنِ اخمِ ريزِ بينِ ابروهاش و فاصله گرفتن لب هاش از همديگه خيلي راحت ميتونست متعجب بودنش رو نشون بده اما قبل از اينکه نوري و اشتياق متوجهش بشن با صداي نسبتا بلندي گفتم: سلام!
و بعد رو به اشتياق گفتم: معرفي نميکنيد!؟
نگاهم به اشتياق بود اما، حس ميکردم که اين پنج ثانيه وقتي که براي سعيد خريدم باعث شد يکم خودش رو جمعتر کنه!
اشتياق پاشو روي پايِ ديگهش انداخت و گفت: اومدي پژمان؟! عافيت باشه!
و رو به من در حاليکه دستش رو سمت سعيد گرفته بود ادامه داد: پژمانِ عزيز، مشاور من.
سرمو تکون دادم و از روي مبل بلند شدم.
سعيد هنوز همونجايي که ايستاده بود،مونده بود!!
دو قدم به سمتش رفتم، دست دراز کردم و گفتم:
خوشبختم، فربد هستم.. غلامي!
سنگين دستش رو بالا آورد.
تو چشمام نگاه ميکرد.. خسته!
و دستش رو توي دستم گذاشت.
تما ِم نگراني هامون رو، چشم انتظاري هامون رو، اشک هايي که براي ايمان ريختيم، دعاهايي که براش کرديم، تمام بيخوابي هاي محمد رو.. تمام تلاش هاي رسول و داوود رو توي دستام ريختم و دستاش رو براي چند ثانيه فشردم و بعد رها کردم.
اما بعد.. با تمام اين ها، با سپردن همهي اينا بهش، هنوز سبک نشده بودم!
انگار سعيد به جاي همهي اينا، دردي که اين چند وقت، تنهايي تحملش کرده بود رو باهام شريک شده بود.
عقب برگشتم و سر جام نشستم.
حالا ديگه نميخواستم برم! نميخواستم اتاقم رو نشون بدن! نميخواستم به قولِ نوري تخت بخوابم..!
ميخواستم همين جا، توي همين سالن، روي اين مبل هاي قديميِ مخمل قهوهاي رنگ بشينم و به صحبت هايِ چرکِ
اشتياق و نوري گوش بدم و مطمئن باشم بعد از اينهمه بيخبري، کسي که حالا با فاصلهي کمتر از دو متر باهام نشسته، حالش خوبه.. خوبِ خوب..!
باهام صحبت ميکردن.. از عابديني ميپرسيدن.. از شرکت.. از خريدارها.. و من،تو تمام اون لحظات، فقط تلاش ميکردم با چنگ و دندون، نگاه آشفتهمو حفظ کنم تا فاش نکنه رازِ اين آشنايي رو.
نميدونم چقدر گذشت اما، آريا که حالا فهميده بودم خدمتکارشونه، اومد و به سمت اتاقم راهنماييم کرد.
ناگزير از جمعشون بلند شدم و با يه شب بخير، پشت سر آريا به سمت اتاقي که برام در نظر گرفته بودن، به طبقهي بالا رفتم.
کاش ميتونستم بيشتر ببينمش.. کاش ميتونستم مطمئن تر شم از خوب بودنش..!
روي تخت نشستم و در حاليکه که پاهام هنوز روي زمين بود،بدن خستهمو انداختم روي تخت..!
يک هفته براي جمع کردن همه چيز وقت داشتم.. فقط يک هفته.. تا روزِ اون معاملهي بزرگ!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و سوم
[رسول]
خالي شدن سايت به وضوح ديده ميشد. فقط سه نفر از بچه ها نبودن اما.. همه نبودشون رو حس ميکردن.
روي تمام سيستم هايي که فرشيد با خودش برده بود، سوار بوديم. تمام عکس هايي که با گوشيش ميگرفت، بلافاصله ارسال ميشد اينجا و شنود تلفنش هميشه باز بود.
عکس هاي جديدي که فرستاده بود رو پرينت گرفتم و داخل پرونده گذاشتم.
پوشه رو برداشتم و بي حوصله از روي صندلي بلند شدم تا برم بالا.
پله هايي که هميشه، دوتا يکي ميکردمشون و ازشون بالا ميرفتم، حالا بدونِ گرفتنِ نرده ها، برام بالا رفتني نبود.
با قدم هاي سنگين خودمو به اتاق محمد رسوندم.
در زدم و آروم درو نيمه باز کردم.
سرش رو از متني که مينوشت بالا نياورد ولي آروم گفت: بيا داخل رسول.
آروم جلو رفتم و پوشه رو روي ميزش گذاشتم.
گفت: ممنون.
و سرشو بالا آورد و نيم نگاهي بهم انداخت و دوباره سرش رو زير انداخت. بعد از يک ثانيه، انگار که چيزي توي چهرهم متعجبش کرده باشه، خودکارش رو روي ميز گذاشت و دقيقتر نگاهم کرد.
از رويِ صندليش بلند شد، ميزِش رو دور زد و کنار من اومد.
لبخندي زد و گفت: متعجب بودم.
نگاهم رو بين چشماش جا به جا کردم و گفتم: از چي آقا..؟!
دستش رو به سمت يکي از صندلي ها گرفت و گفت: بشين.
و خودش هم روبروي من نشست، نفس عميقي کشيد و گفت: از تو! از آرام ِش تو.
کامل حرف نميزد. بريده ميگفت.
چيزي نگفتم.. سرمو پايين انداختم.. منظورشو ميفهميدم.
با انگشتاي دستم بازي ميکردم. همونطوري که سرم پايين بود گفتم: آقا ولي شما هنوزم آروميد. چطوري ميتونيد؟
سرمو بالا آوردم و ادامه دادم: آقا وقتي ايمان رفت و سعيد اونجا بود، خودمو حفظ کردم که روحيه داوود و فرشيد بهم نريزه.
وقتي داوود رفت، خودمو حفظ کردم که نکنه فرشيد کم بياره. الان ديگه کسي نيست.
صدام بلندتر شده بود. ادامه دادم: کسي نيست که بخوام بخاطرش تظاهر کنم تا قوي باشه.. تا روحيهش حفظ بشه.. تا کم نياره!
با چشم هايِ شيشه اي و لبخند کم جوني نگاهم ميکرد! دست به سينه نشست و گفت: که کسي نيست آقا رسول.. نه..؟!
نگاهمو داخل اتاق چرخوندم و گفتم: نه آقا نيست.. تمام کسايي که َمن..
و مکث کردم..
دستپاچه نگاهش کردم و گفتم: نه.. نه آقا.. يني.. منظورم اين بود که.. چونکه اونا.. آقا منظورم اين بود که..
تقلا کردنمو براي توجيه ک ديد لبخندش عميق تر شد، دستشو به نشونهي سکوت بالا آورد و گفت: ميدونم! اگر تو هنوز
همون رسولِ قبل از رفتنِ فرشيد بودي برام عجيب بود! اونوقت ناراحت ميشدم!
اونوقت ميفهميدم حسابِ منم برات مثل بقيهست و ديگه حتي جلوي من انقدر راحت نيستي که بتوني نگراني هاتو.. ترس هاتو.. و هر چيزي که قول داده بودي تنها حلش نکنيو نشون بدي.
هنوز تو سکوت نگاهش ميکردم.. ادامه داد: اما اينو بدون، تظاهر کردنت که نه.. اما، قوي بودنت هميشه روحيهست.. هميشه اميده! قوي بودنت يني ايمان داري به خدا.. به کمکش.. به حمايتش. به اينکه هيچوقت قرار نيست انقدر تنهامون بذاره که از دنيا بترسيم...!
سکوت کردم..
ادامه داد: من نگرانيِ تو براي داوود، سعيد و فرشيد رو درک ميکنم.. ميفهمم اينکه دوري ازشون و کاري ازت برنمياد چقدر برات اذيت کنندهست.. اما.. دلم به آخر اين ماجرا روشنه رسول! تموم ميشن اين پراکندگي ها.
تو چشماش دنبال سند ميگشتم.. براي حرف هاش..که مطمئنم کنه از اميدي که بهم ميده.
صدام کرد: رسول!
بي حرف نگاهش کردم..
گفت: "گر نگهدارِ من آنست که من ميدانم..."
و بعد منتظر نگاهم کرد..
زير لب گفتم: "شيشه را در بغلِ سنگ نگه ميدارد...!"
سرشو تکون داد. عميق نگاهم کرد و بعد با ذهني که انگار خيلي دور از اين اتاق بود، آروم گفت: هرچند اوني که من
ميشناسم، شيشهي سنگ خورده رو هم نگه داشته برام.
بعد از روي صندليش بلند شد و در حاليکه سعي داشت جو رو عوض کنه گفت: خب رسول، بذار ببينم چي آوردي اينجا.
و پوشه ي عکس ها رو از روي ميز برداشت و باز کرد.. ۵ تا عکسي که فرشيد انداخته بودو، دونه دونه نگاه کرد..
گفت: همينا بود..؟ ديگه چيزي نگفت..؟
جواب دادم: آقا يه متن کدگذاري شده هم فرستاده برامون..يني فايلش قفله آقا.. دادم علي کدگشايي کنه باز بشه.. احتمالا
الان فرستاده رو سيستم.
و بلند شدم و به سيستم محمد اشاره کردم و گفتم: اجازه هست آقا؟
با تاييدش پشت سيستم نشستم و دنبال ارسالي هاي علي گشتم.. انجام داده و برام فرستاده بود.
رو به محمد گفتم: آقا بفرماييد.
تو سکوت متنو خوند.
متني که از طرف فرشيد بود.
نوشته بود طبق حدس هايي که داشتيم، آخر اين هفته يه مزايده قراره توي پايتخت ارمنستان برگزار بشه که گروه اشتياق تحت پوشش اين مزايده ميخواستن با افراد شبکهشون که از انگلستان و فرانسه بودن، خيلي راحت ديدار کنن.
با اسنادي هم که سعيد برامون فرستاده بود، خيلي راحت ميشد اين رو اثبات کرد و از اينترپل براي دستگيريشون توي همون مراسم کمک گرفت.
اما فرشيد گفته بود اسناد اصلي ديگه اي که ما دنبالش بوديم و ارتباط شبکهي اشتياق رو با يه سري از منصب داراي داخلي ثابت ميکرد، توي گاوصندوق خونه ميمونه.
محمد گفت: ممنون رسول.. خدا رو شکر همه چيز داره اونطور که بايد پيش ميره..
نگاهش کردم.. گفتم: آقا پس اسناد توي خونه؟
جواب داد: بعد از دستگيريشون، تا قبل از اينکه پاي کس ديگه اي به اون خونه باز بشه ميتونيم اونا رو برداريم.. بايد با داوود و بچه هاي ارمنستان هماهنگ بشيم.. اونا که از اون خونه برن، احتمالش کمه مدارک رو با خودشون تا ايروان ببرن.
آروم گفتم: درسته آقا.
تقويمِ رو ميزي محمدو نگاه کردم.
دورِ ۱۲ شهريور با خودکار قرمزش يه دايره کشيده بود..
روزي که نتيجهي تما م اين تلاش ها.. نگراني ها.. و اميدها.. به اونجا ختم ميشد!
_________________
پن: هرچند اوني که من ميشناسم، شيشهی سنگ خورده رو هم نگه داشته برام...!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
هر وقت احساس کردید اعتقاداتتون ضعیف شده، یه سر برید سورتمهی بوستان علوی قم رو سوار شید،
نه تنها اعتقاد کامل به خدا پیدا میکنید، بلکه پیوند ناگسستنی با تمام پیامبرا هم تو وجودتون شکل میگیره.
آتئیست سوارش شه، شیعهی دوازده امامی میاد بیرون😑
این ضربان قلب من ده دقیقه بعد از پیاده شدنه👩🦯
این وسیلهها اصلا اعتباری بهشون نیست، واقعا سوار شدنشون از جون سیر بودن میخواد😑🤝🏻
نهایتا به ماشین برقی و کشتی صبا رضایت بدید همیشه.🤏👩🦯❤️🩹
《يه بمب کوچيک که زير ميزم جاسازي شده.. بعد از فعال شدن اون سيستم امنيتي، تکون خوردن دستگيرهی اتاقم همانا و رو هوا رفتنِ اون اتاق با هر کسي که اطرافشه همانا!
و بعد با صداي بلند در حاليکه دستاش رو تو هوا ميچرخوند گفت: بوممم!! 》
آنچه خواهید خواند🔥
#هموطن_دو
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
پارت بيست و چهارم
[سعيد]
حدود يک هفته بود که فرشيد اومده بود اينجا. وقتي اون ايميل ها رو ازشون گرفته بودم،فکر نميکردم به اين زودي به اينجا برسن، اما اومده بودن.
توي اين يک هفته، به جز دو سه باري که اتفاقي با فرشيد تنها شدم، حر ِف ديگهاي بينمون رد و بدل نشده بود.
نميشد.. نميتونستيم خطر کنيم.
هر جلبِ توجهي ميتونست همه چيزو خراب کنه.
وقتي با ايمان تو خونهي ايروان بوديم، اطراف خيلي شلوغ بود. ويلايِ بزرگ اشتياق پر از خدمتکار و نگهبان بود ولی تو اون شلوغي و همهمه، ايمان لو رفت.
حالا اينجا، توي اين خونه، فقط من بودم و فرشيد و نوري و اشتياق همراهِ آريا. که عصايِ دست اشتياق بود. رانندهش بود، خدمتکارش بود، آشپزش بود. تنها کسي که اشتياق از افرادِ اون ويلا همراهش مياورد.
بينِ اين تعدادِ کم، نميشد کاري کرد.
تو اون چند باري که تونسته بودم با فرشيد حرف بزنم بهم گفته بود گوشيش شنوِد دائمه و هر چيزي ميخوام و هر اطلاعاتي ميخوام ميتونم بگم تا بشنون.
تو اين يک هفته فرشيد هر روز صبح ميرفت ايروان براي کارهاي انبارداري و شب برميگشت. گفته بود بيرون از خونه با داوود ارتباط گرفته و براي کارهاي فردا هماهنگ شدن.
قرار بود فردا، طبق اين چند روز فرشيد بره سر کارش و ما، يعني من، نوري، اشتياق و آريا بريم ايروان براي ديدار با شبکهي انگليسي و فرانسويشون.. البته، نه بصورت يه ديدار ساده.. در پوشش جلسات مزايده!
فرشيد گفته بود هماهنگيش از ايران انجام شده و قرار شده بود توي همون جلسات پليس ارمنستان ما رو دستگير کنه و تحويل اينترپل و بعد ايران بده.
بخاطر طبيعي جلوه کردن قضيه من نميتونستم ازشون جدا بشم و بايد اين اتفاقات پيش ميومد.. اما فرشيد که از ما جدا بود، قرار بود بعد از دستگيري ما، با داوود برن خونه و از گاوصندوق تمام مدارک رو بردارن.
نقشه ي بي نقصي بود! مخصوصا اينکه الان، ميدونستيم کارمون قراره از طريقِ پليسِ همينجا پيش بره.
ساعت ۱۰ شب بود. تو بالکنِ طبقه ي پايين، روي صندلي نشسته بودم و کتاب ميخوندم. کاري که تمامِ اين چند وقت،توی تنهاييام، وقتي دستم براي انجامِ هر کاري بسته بود انجام ميدادم.
با صدايِ قدم هاي کسي، سرم رو بالا آوردم.. فرشيد بود!
زير چشمي داخل رو نگاهي کردم.. در باز بود و نشيمن، جايي که اشتياق نشسته بود، کاملا ديد داشت..
فرشيد کنارِ نرده هاي بالکن رفت و با فندک طلايي رنگي يه سيگار رو روشن کرد.
نگاهي به من انداخت و دستش رو به سمتم گرفت و گفت: بفرما آقا پژمان!
و بعد در حاليکه به کتابِ تو دستم اشاره ميکرد گفت: البته فکر نکنم به تريپتون سيگار کشيدن بياد..و بعد پُکِ عميقي به سيگارش زد.
رو به خونه با صداي بلندتري گفت: آقا مهرداد اين مشاورتون چقدر بد قلقه! بابا دلمون پوسيد تو اين خونه! مشاور ميرغضب تر از اين نبود بيارين اينجا؟!
اشتياق خندهي بلندي کرد و گفت: بهش سخت نگير فربد جان!
و بعد در حاليکه به سمت بالکن ميومد ادامه داد: تو از يه سري چيزا خبر نداري.. ما روزاي خوبي نداشتيم اينجا.. اتفاقايِ بدي براي ما افتاده اين چند وقت که اين آقا پژمانِ ما رو کم اذيت نکرده..!
ناخودآگاه اخم کردم.
راست ميگفت..
ديدن و شنيدنِ همه ي اون اتفاقات، براي هيچ آدمي کم نبود.
چشم هاي مظلومِ ايمان هيچوقت از جلوي چشمم کنار نميره.. وقتي اشتياق بعد از شکنجه ي بي رحمانهی ايمان، براي سنجيدنِ وفاداريِ من به خودش، اسلحه اي رو به دستم داده بود و ازم خواسته بود بهش شليک کنم!
و من در حاليکه قلب و وجودم مچاله شده بود، با کفش کفشم به سينهش زده بودم و گفته بودم: من دستمو به خون همچنين رذلي آلوده نميکنم!
و بعد از چند روز، توي اون شب لعنتي، با پنج تا گلولهي بي رحم زندگيشو ازش گرفتن..
سرمو تکون دادم تا اين خاطراتي که اصلا الان وقتِ يادآوريشون نبود کنار برن.. با يه لبخندِ زورکي گفتم: گذشتهها گذشته مهرداد خان! دنيا هميشه بد تا نميکنه با آدم!!
قهقهه ي بلندي سر داد و کنارم رو يکي از چهار صندليِ دورِ اون ميزِ گرد نشست و شروع کرد به صحبت کردن..!
صحبت هاي هميشگيش از زرنگيش! از بالا کشيدنِ خودش از آدما.. از کثافت هايي که هر روز تو زندگيش ميديدم!!
نميدونم چقدر گذشت و چقدر حرف زد که ديگه تاب نياوردم و سردردو بهونه کردم. شب بخيري گفتم و به اتاق پناه بردم.
رويِ تخت، طاق باز دراز کشيده بودم.. فردا کارهاي مهمي داشتيم.. نتيجه ي اينهمه رفت و آمد و تلاش.. فردا مشخص ميشد.
يادِ عمليات هاي تهرانمون افتادم.. اون شب اصلا خواب به چشمام نميومد.. اما ياد حرف هاي آقا محمد قبل از عمليات افتاده بودم..! هميشه ميگفت شبِ قبل عمليات، خواب کافي داشته باشيد.. نيروي خسته به کارش نميومد!
حالا کجا بود تا ببينه من حتي اگر يک شبانه روز هم بخوابم، خستگي از وجودم بيرون نميره..
چشمام رو بستم و انقدر به اين روزها فکر کردم، تا نفهميدم کِي خوابم برد.
با صدايِ آلارمِ گوشيم که شش و سي دقيقه رو نشون ميداد بيدار شدم.
قرار بود هفت از اينجا بريم تا به موقع به جلسه برسيم..سريع آماده شديم و هر پنج نفر با هم از خونه بيرون رفتيم.
همه به مقصدِ ايروان با يک ماشين رفتيم اما، وروديِ شهر فرشيد از ما جدا شد تا به کارهاي انبار گرداني برسه.
اما چيزي که حقيقت داشت اين بود که ميخواست به گيومري برگرده تا با داوود وارد خونه بشن.
تمام اتفاقات برنامه ريزي شده،درست و اساسي پيش رفت.
دقيقا وقتي همه همون جای معين شده بوديم، طي يه اتفاقِ حساب شده پليس ارمنستان وارد عمل شد و هر چهارتامون رو دستگير کرد.
تظاهر به نگراني ميکردم.. تظاهر به بي گناهي! هنوز نبايد مشخص ميشد من کيام..! قرار بود بعد از دستگيري و انتقالمون، من ازشون جدا بشم اما تا اون موقع نيازي به فاش کردن نبود..
سوارِ يک ون مشکي رنگ شديم.
آريا و نوري آروم تر بودن اما اشتياق بر خلاف شخصيتِ هميشگيش، عجز و لابهي زيادي ميکرد. به ارَمني صحبت ميکرد و ميگفت مادرش تو خونه تنهاست و بايد بذارن به اون خبر بده!
نميدونستم.. نميدونستم چي تو سرشه! اما اين مردِ مرموز به همين راحتي تسليم نميشد.
بعد از يک مسير نيم ساعته به ساختموني رسيديم که احتمالا حکم بازداشتگاه رو داشت و بايد اونجا ميمونديم.
تو تمام مسير اشتياق از گريه دست برنميداشت! هرکسي رو ميديد التماس ميکرد بذارن مادرش رو ببينه و بهش خبر بده!
کاش ميتونستم حرف بزنم! کاش ميتونستم چيزي بگم! وقتي داشتيم از پله ها بالا ميرفتيم، حس کردم اشتياق با سربازي که همراهشه صحبت کرد.
هنوز چهرهش پر از ناتواني بود! طوري که اگر نميشناختمش، باور نميکردم اينهمه شرارت از همچين آدمي بر بياد!
ما رو به يه اتاقِ کوچيک که با يه موکتِ خاکستري پوشيده شده بود بردن. دست هامون رو باز کردن.
افسري که همراهمون بود کمربند و بقيهي لوازمي که همراهمون بود رو گرفت و بي حرف در رو بست و بيرون رفت!
دوِر مچ دستمو ماساژ دادم.. هنوز تو فکر رفتار اشتياق بودم.
نوري که انگار ترفندهاي اشتياق رو بهتر از من ميشناخت گفت: گرفت؟!
اشتياق لبخندِ مشمئز کننده اي زد و گفت: گرفت!
نگاه گنگمو که ديد رو به من گفت: نگران نباش.. زياد اينجا نميمونيم پسر..!
ترسيده بودم. نه از اونجا.. بلکه از چيزي که نميدونستم چيه! از برنامه اي که نميدونستم چيه..! از فرشيد و داوودي که اون بيرون بودن.
نوري گفت: ميترسم مهرداد! ميترسم دير دست بجنبونن..دست ايران بيفتيم ديگه جونِ سالم به در نميبريما..
اشتياق روي زمين نشست و جواب داد: نترس.. تا دست کسي به اون سندها نرسه، هنوز شانس داريم.
هنوز برگ برنده داريم..! قطعا بعد از دستگيري ما ميرن تو خونه، اما کسي دستش به چيزي نميرسه..
بريد گفتم: اما.. اما مهرداد خان! باز کردن اون گاوصندوق براي اينا کاري نداره. برسن به خونه، همه چيو پيدا ميکنن..
اشتياق سرش رو به ديوار تکيه داد، بي خيال نگاهم کرد و گفت: باز شدن يا نشدن اون گاوصندوق مهم نيست! سندا همه توي کشوي ميزمن! جايي که آتيش بتونه بهشون برسه!
نميفهميدم.. نميفهميدم چي ميگه
ادامه داد: نگران نباش..! منو دست کم گرفتي؟! اينهمه ننه من غريبم بازي براي چي بود پس..؟!
سوالي نگاهش ميکردم.. ادامه داد: به اون سرباز شمارهي مادرمو دادم تا يواشکي بهش زنگ بزنه و بگه شب خونه نميرم..! و بعد چشمکي زد!
با تعجب گفتم: مادرتون؟!
با چشم هايي که از خوشحالي برق ميزد گفت:
اولين زنگي که به اون خط بخوره، سيستم امنيتي اتاق منو فعال ميکنه پژمان.. يه بمب کوچيک که زير ميزم جاسازي شده.. بعد از فعال شدن اون سيستم امنيتي، تکون خوردن دستگيرهی اتاقم همانا و رو هوا رفتنِ اون اتاق با هر کسي که اطرافشه همانا!
و بعد با صداي بلند در حاليکه دستاش رو تو هوا ميچرخوند گفت: بوممم!!
از صدايِ بلندش و شوکي که با حرفاش بهم داده بود تو جام تکون خوردم..!
آب دهانمو قورت دادم..
انگار دنيا وارونه شده بود..
هرچي تقلا ميکردم بفهمم داره چه اتفاقي ميفته بي فايده بود!
تمام صداهاي اطرافم محو شده بودن، و من فقط به اين فکر ميکردم که فرشيد و داوود رفتن به اون خونه.
_________________
پن: من فقط به اين فکر ميکردم که فرشيد و داوود رفتن به اون خونه..!
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
نظراتتون رو اینجا بگید🦋
https://abzarek.ir/service-p/msg/2002394
و اینجا جواب میدم🌱
@hamvatanunknown
《دوباره گفت: داوود.. داوود سمتِ در نميري فهميدي؟؟ داوود يه بمب تو اون اتاقه، الان فعال شده.. اون در باز يا بسته بشه منفجر ميشه.. داوود هيچ کاري نکن تا بهت بگم.. خب..؟ 》
آنچه خواهید خواند😔🔥
بچهها پارت ویرایش نشده، و قابل بارگذاری نیست..🥲
من بیرونم. نهایت تلاشمو میکنم تا سحر براتون بزارمش❤