ممنون از اعلام حضور😎
پس بریم پارت بعدی🌱
ممنون که منتظر موندید و ببخشید که اینهمه منتظر گذاشتمتون❤
[پارت پنجاه و یکم]
همانجا نشستم روی زمین و سرم را تکیه دادم به دیوار. در بین دو خانه باز شد. سرم را چرخواندم سمت در. نور چراغ قوه میخورد به چشمم و نمیگذاشت ببینم چه کسی آمده. دستم را گرفتم جلوی نور. جلو آمد و گفت: چرا ای اینجا نشستی؟
پیمان بود. راستش را گفتم: هیچی.. با خونه حرف زدم.. یکم اوضاشون رو به راه نیست.
روی پایش نشت و گفت: چه اوضاعی؟ پپ پولی؟
سر تکان دادم. گفتم: پولی، غیر پولی.
گفت: درست می میشه. پاشو فعلا بریم ای اینا رو جمع کنیم بفرستیم بیرون.
و ایستاد و به سمت ساختمان رفت. بلند شدم و سمتش رفتم و گفتم: کیا رو؟
جواب داد: پرویز مهمون دا داره اینجا. همه باید برن ام امشب.
و بی معطلی از ایوان رفت بالا و به سمت اتاق ها رفت. من همانجا ایستاده بودم و نگاه میکردم. نگاهم به آدم های خمار و خمیده ای بود که یکی یکی از اتاق ها بیرون میآمدند و غرغر کنان به سمت خانهی بغلی می رفتند اما فکرم مانده بود پیش بابا. دقیقا نمیدانستم چه اتفاقی افتاده اما دلم از شور زدن دست بر نمیداشت.
همه شان را که آرام و بی صدا فرستاد بیرون آمد سمت من. کلافه بود. یک قدم رفتم جلو و گفتم: مام باید بریم؟!
سر بالا انداخت. گفت: پرویز گفت مم ما بمونیم. یَ ینی میتونیم بمونیم.
ابروهایم را دادم بالا و لب هایم را پایین! گفتم: مهمونش کیان مگه؟!
گفت: نمیدونم! میان شب میمونن صبح میرن.. سر تکان دادم.
نشستم روی پلهی ایوان. نفس عمیقی کشیدم. هزار فکر توی سرم پیچ میخورد. گوشی ام را در آوردم. میخواستم به مامان زنگ بزنم اما نمیتوانستم. پوست لبم را میجویدم. مستاصل گوشی را برگرداندم توی جیبم. دست هایم را پیچیدم توی هم. پیمان توی اتاق بود و نمیدانستم مشغولِ چیست. دل دل میکردم. چشم هایم را بستم و پاکت سیگار را از جیبم بیرون آوردم. یکی برداشتم و روشن کردم. دودِ سفید رنگش در سرمای هوا بالا میرفت. سیگار که به آخر رسید و ته مانده اش له شد روی پله، پیمان هم آمد بیرون. گفت: او اومدن.. اومدن.
و رفت سمت در. همزمان گوشیام زنگ خورد. شماره ناشناس اما آشنا بود. دقیق شدم. پرویز بود. با همان شماره ای که توی گوشی دختر آزمایشگاه دیده بودم. جواب دادم: الو!؟
بی حرف اضافه گفت: پرویزم. مهمون داره میاد پنجدری. پیمان که گفت بهت. همه رو رد کردم رفتن، گفتم تو بمونی! اعتماد کردم گفتم بمونیا! زن و بچه مردمن! و خندید و تماس را قطع کرد.
گوشی را گذاشتم توی جیبم و بلند شدم.
درِ بین دوخانه باز بود. پیمان پچ پچ وار داد زد: شاهین! شاهین!
رفتم سمتش. گفت: اینو بگیر. وایسا همینجا!
و گوشی که چراغ قوه اش روشن بود را داد دستم.
رفت خانه بغلی. چند ثانیه نگذشت که بچه ها یکی یکی وارد حیاطِ پنجدری شدند. هفت بچه و همراهشان یک زن که هیس هیس کنان وارد حیاط شد. شالش را گرفت جلوی صورتش و سلام کوتاهی کرد و سریع رفت پیش بچه ها.
پیمان هم امد. گوشی را از من گرفت و گفت: ب ببرشون ایوون. بگو جیک نزنن تت تا بیام.
زن، مثل کسی که جوجه ها را جمع میکند دست هایش را باز کرده بود و یکی یکی بچه ها را جمع کرد توی ایوان. چراغ زردِ کم نوری توی ایوان روشن بود و روشناییِ اتاق ها فضا را روشن تر میکرد. جلو رفتم. بچه ها را نگاه کردم. از چهرههایشان اینگونه به نظر میرسید که افغان باشند. زن را نگاه کردم. نگاهش را گرفت و شالِ پولکی اش را دوباره گرفت جلوی صورتش.
میدانستم. یعنی حدس میزدم آنها برای چه چیزی اینجا جمع شدهاند.
نشستم روی پله و به بچه ها لبخند زدم. رو به زن گفتم: خوش اومدین! از کجا میاین!؟
میخواستم تا سر و کلهی پیمان پیدا نشده اطلاعاتی به دست بیاورم.
زن رویش را بیشتر پوشاند. این پا و آن پا کرد.
دوباره گفتم: فارسی باید بفهمی که! نمیفهمی؟!
نگاه لرزیده اش را بین من و ستون های ایوان میچرخواند. آخر سر لب باز کرد: پرویزخان گُفته کت کسی گپ نزنیم.
صدای بسته شدن در آمد. پیمان بود. سمت ایوان آمد و گفت: برید تو. ب بی سر و صدا. تو سالن سمت را راست بخوابونشون. دسشوییم ته حیاطه. و با دست گوشه حیاط را نشان داد.
زن، دست دو تا از بچه ها را گرفت.نگاه گذرایی به من انداخت و باقی را به سمت جایی که پیمان گفت هدایت کرد.
[پارت پنجاه و دوم]
همه که رفتند توی اتاق پیمان زد به شانه ام و گفت: بریم!
و از همان در اصلی رفتیم داخل و بعد توی اتاق آخر. پیمان سرش به بالش نرسیده خوابش برد. یک ساعتی توی جایم غلت خوردم تا مطمئن شدم پیمان خوابش عمیق شده.
از جا بلند شدم و آرام از دری که به سالن کوچک وصل میشد رفتم بیرون. از همانجا، سالنِ بزرگ معلوم بود. چراغِ کم نوری روشن بود و نورش افتاده بود آنجا. زن، با همان لباس ها اول از همه، نشسته خوابش برده بود و بعد بچه ها به ردیف خوابیده بودند.
وقت هماهنگ کردن با سرهنگ برای قطع برق و قطع دوربین ها نبود. دل را زدم به دریا. همان چراغ کم نور را هم خاموش کردم تا احتمال دیده شدن در دوربین های احتمالی کم شود!
روی پنجه پا رفتم جلو. پاورچین از کنار زن رد شدم و رفتم آخرِ سالن. دختر بچهی حدودا هفت، هشت ساله خوابیده بود. نور چراغ قوهی گوشی ام زیاد بود، به جایش، نور صفحه را روشن کردم و انداختم روی دستش. دنبال جای سوزن آزمایش میگشتم. روی ساعدش چیزی نبود. آرام دست کوچکش را پشت و رو کردم. موهای لَخت و چربش ریخته بود توی صورتش. نفس های عمیق میکشیدم. پشت دستش کبود بود.
آرام بلند شدم و رفتم کنار بعدی. روی دست او هم کبود و جای سوزن بود. لباسش بالا رفته بود و شکمش پیدا بود. نور انداختم و نگاه کردم. اثری از بخیه دیده نمی شد.
چند تا بچهی بعدی را هم وارسی کردم. روی دست همهشان جای سوزن و کبودی بود. مطمئن شدم که آنها را برای فروش اعضا میبرند. اما نمیدانستم پیمان از این ماجرا خبر دارد یا نه.
خواستم بلند شوم و به اتاق بروم که صدای یکی از بچه ها در آمد. اول نق زد و قبل از اینکه بتوانم توی تاریکی مسیرم را پیدا کنم و از سالن بروم بیرون گریه اش درآمد! سریع بلند شده بودم اما قبل از اینکه به درگاه برسم زن بیدار شد.
دستپاچه بلند شد ایستاد. توی تاریکی درست نمیدیدمش. چند تا از بچه ها بیدار شده بودند. زن با وحشت پشت هم میگفت: شما را بخدا، شمارا بخدا.. وَلله شوی دارم. شما را بخدا.. شوی دارم.. کتم کار نگیرین به خدا شوی دارم..!
دست هایم را گرفتم جلویش و گفتم: هیشش.. آروم.. آروم باش کاریت ندارم!
چراغ سالن کوچک روشن شد. چشم هایم را روی هم فشار دادم. پیمان بیدار شده بود.
زن تا چراغ روشن شد، شالش را گرفت جلوی صورتش و همان جملات را تکرار کرد.
پیمان آمد سمت ما و گفت: چ چی شده؟؟ چی شده؟ ای اینجا چیکار میکنی شاهین؟؟
دختربچه ای که گریه میکرد سمت زن رفت و گوشه لباس بلندش را گرفت.
پیمان اخم کرد و زد به شانهام و گفت: میگم چه غلطی می میکردی؟؟
نگاهش کردم. سر تکان دادم و گفتم: نمیبینی مگه؟ داره گریه میکنه!
از لای دندان هایش غرید: تو چ چه غلطی میکردی؟
گفتم: عه! دیوونه شدی؟ میگم داشت گریه میکرد دیگه! اومدم برم دستشویی دیدم صداش میاد گفتم ببینم چی شده! بعد نگاه گذرایی به زن و بچه ها انداختم و گفتم: غُربتیا!
پیمان که انگار حواسش جمع تر از این حرف ها بود گفت: چرا از د در اتاق نرفتی؟
مکث کردم. همهی بچهها بیدار شده بودند. هیچکس هیچ چیز نمی گفت. فقط صدای گریهی دختربچه میآمد. آب دهانم را پایین بردم. پیمان دوباره گفت: می میگم چرا از این..
نگاهی به در ورودی کردم. پریدم وسط حرفش. اخم تصنعی کردم و گفتم: عهه بیست سوالی میپرسی؟ کفشام جلوی این در بود خب! بعد از کنارش رد شدم و در حالیکه سمت حیاط میرفتم گفتم: دیوونه شدن همه نصف شبی!