eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
ممنون از اعلام حضور😎 پس بریم پارت بعدی🌱 ممنون که منتظر موندید و ببخشید که اینهمه منتظر گذاشتمتون❤
[پارت پنجاه و یکم] همانجا نشستم روی زمین و سرم را تکیه دادم به دیوار. در بین دو خانه باز شد. سرم را چرخواندم سمت در. نور چراغ قوه میخورد به چشمم و نمیگذاشت ببینم چه کسی آمده. دستم را گرفتم جلوی نور. جلو آمد و گفت: چرا ای اینجا نشستی؟ پیمان بود. راستش را گفتم: هیچی.. با خونه حرف زدم.. یکم اوضاشون رو به راه نیست. روی پایش نشت و گفت: چه اوضاعی؟ پپ پولی؟ سر تکان دادم. گفتم: پولی، غیر پولی. گفت: درست می میشه. پاشو فعلا بریم ای اینا رو جمع کنیم بفرستیم بیرون. و ایستاد و به سمت ساختمان رفت. بلند شدم و سمتش رفتم و گفتم: کیا رو؟ جواب داد: پرویز مهمون دا داره اینجا. همه باید برن ام امشب. و بی معطلی از ایوان رفت بالا و به سمت اتاق ها رفت. من همانجا ایستاده بودم و نگاه میکردم. نگاهم به آدم های خمار و خمیده ای بود که یکی یکی از اتاق ها بیرون می‌آمدند و غرغر کنان به سمت خانه‌ی بغلی می رفتند اما فکرم مانده بود پیش بابا. دقیقا نمیدانستم چه اتفاقی افتاده اما دلم از شور زدن دست بر نمیداشت. همه شان را که آرام و بی صدا فرستاد بیرون آمد سمت من. کلافه بود. یک قدم رفتم جلو و گفتم: مام باید بریم؟! سر بالا انداخت. گفت: پرویز گفت مم ما بمونیم. یَ ینی میتونیم بمونیم. ابروهایم را دادم بالا و لب هایم را پایین! گفتم: مهمونش کیان مگه؟! گفت: نمیدونم! میان شب میمونن صبح میرن.. سر تکان دادم‌. نشستم روی پله‌ی ایوان. نفس عمیقی کشیدم. هزار فکر توی سرم پیچ میخورد. گوشی ام را در آوردم. میخواستم به مامان زنگ بزنم اما نمیتوانستم. پوست لبم را میجویدم. مستاصل گوشی را برگرداندم توی جیبم. دست هایم را پیچیدم توی هم. پیمان توی اتاق بود و نمیدانستم مشغولِ چیست. دل دل میکردم‌. چشم هایم را بستم و پاکت سیگار را از جیبم بیرون آوردم. یکی برداشتم و روشن کردم. دودِ سفید رنگش در سرمای هوا بالا می‌رفت. سیگار که به آخر رسید و ته مانده اش له شد روی پله، پیمان هم آمد بیرون. گفت: او اومدن.. اومدن. و رفت سمت در. همزمان گوشی‌ام زنگ خورد. شماره ناشناس اما آشنا بود. دقیق شدم. پرویز بود. با همان شماره ای که توی گوشی دختر آزمایشگاه دیده بودم. جواب دادم: الو!؟ بی حرف اضافه گفت: پرویزم. مهمون داره میاد پنج‌دری. پیمان که گفت بهت. همه رو رد کردم رفتن، گفتم تو بمونی! اعتماد کردم گفتم بمونیا! زن و بچه مردمن! و خندید و تماس را قطع کرد. گوشی را گذاشتم توی جیبم و بلند شدم. درِ بین دوخانه باز بود. پیمان پچ پچ وار داد زد: شاهین! شاهین! رفتم سمتش. گفت: اینو بگیر. وایسا همینجا! و گوشی که چراغ قوه اش روشن بود را داد دستم. رفت خانه بغلی. چند ثانیه نگذشت که بچه ها یکی یکی وارد حیاطِ پنج‌دری شدند. هفت بچه و همراهشان یک زن که هیس هیس کنان وارد حیاط شد. شالش را گرفت جلوی صورتش و سلام کوتاهی کرد و سریع رفت پیش بچه ها. پیمان هم امد. گوشی را از من گرفت و گفت: ب ببرشون ایوون. بگو جیک نزنن تت تا بیام. زن، مثل کسی که جوجه ها را جمع می‌کند دست هایش را باز کرده بود و یکی یکی بچه ها را جمع کرد توی ایوان. چراغ زردِ کم نوری توی ایوان روشن بود و روشناییِ اتاق ها فضا را روشن تر می‌کرد. جلو رفتم. بچه ها را نگاه کردم. از چهره‌هایشان اینگونه به نظر می‌رسید که افغان باشند. زن را نگاه کردم. نگاهش را گرفت و شالِ پولکی اش را دوباره گرفت جلوی صورتش. میدانستم. یعنی حدس میزدم آنها برای چه چیزی اینجا جمع شده‌اند. نشستم روی پله و به بچه ها لبخند زدم. رو به زن گفتم: خوش اومدین! از کجا میاین!؟ میخواستم تا سر و کله‌ی پیمان پیدا نشده اطلاعاتی به دست بیاورم. زن رویش را بیشتر پوشاند. این پا و آن پا کرد. دوباره گفتم: فارسی باید بفهمی که! نمیفهمی؟! نگاه لرزیده اش را بین من و ستون های ایوان میچرخواند. آخر سر لب باز کرد: پرویزخان گُفته کت کسی گپ نزنیم. صدای بسته شدن در آمد. پیمان بود‌. سمت ایوان آمد و گفت: برید تو. ب بی سر و صدا. تو سالن سمت را راست بخوابونشون. دسشوییم ته حیاطه. و با دست گوشه حیاط را نشان داد. زن، دست دو تا از بچه ها را گرفت.نگاه گذرایی به من انداخت و باقی را به سمت جایی که پیمان گفت هدایت کرد.
اسم اصلیش "کاوه ستوده" هست🌱
یه فانوس داریم این نزدیکیا😎 خودم هنوز کامل نخوندم، اما از نویسنده‌ش یه نوشته‌ی خفن بر میاد
از اتاق فرمان به این مورد هم اشاره کردن. البته من به شخصه نخوندم این رمان ها رو، ولی دوستاتون پیشنهاد میکنن😌 اگر آی‌دی یا لینک کانال رو هم دارید بفرستید🌱
[پارت پنجاه و دوم] همه که رفتند توی اتاق پیمان زد به شانه ام و گفت: بریم! و از همان در اصلی رفتیم داخل و بعد توی اتاق آخر. پیمان سرش به بالش نرسیده خوابش برد. یک ساعتی توی جایم غلت خوردم تا مطمئن شدم پیمان خوابش عمیق شده. از جا بلند شدم و آرام از دری که به سالن کوچک وصل می‌شد رفتم بیرون. از همانجا، سالنِ بزرگ معلوم بود. چراغِ کم نوری روشن بود و نورش افتاده بود آنجا. زن، با همان لباس ها اول از همه، نشسته خوابش برده بود و بعد بچه ها به ردیف خوابیده بودند. وقت هماهنگ کردن با سرهنگ برای قطع برق و قطع دوربین ها نبود. دل را زدم به دریا. همان چراغ کم نور را هم خاموش کردم تا احتمال دیده شدن در دوربین های احتمالی کم شود! روی پنجه پا رفتم جلو. پاورچین از کنار زن رد شدم و رفتم آخرِ سالن. دختر بچه‌ی حدودا هفت، هشت ساله خوابیده بود. نور چراغ قوه‌ی گوشی ام زیاد بود، به جایش، نور صفحه را روشن کردم و انداختم روی دستش. دنبال جای سوزن آزمایش میگشتم. روی ساعدش چیزی نبود. آرام دست کوچکش را پشت و رو کردم. موهای لَخت و چربش ریخته بود توی صورتش. نفس های عمیق می‌کشیدم. پشت دستش کبود بود. آرام بلند شدم و رفتم کنار بعدی. روی دست او هم کبود و جای سوزن بود. لباسش بالا رفته بود و شکمش پیدا بود. نور انداختم و نگاه کردم. اثری از بخیه دیده نمی شد. چند تا بچه‌ی بعدی را هم وارسی کردم. روی دست همه‌شان جای سوزن و کبودی بود. مطمئن شدم که آنها را برای فروش اعضا می‌برند. اما نمیدانستم پیمان از این ماجرا خبر دارد یا نه. خواستم بلند شوم و به اتاق بروم که صدای یکی از بچه ها در آمد. اول نق زد و قبل از اینکه بتوانم توی تاریکی مسیرم را پیدا کنم و از سالن بروم بیرون گریه اش در‌آمد! سریع بلند شده بودم اما قبل از اینکه به درگاه برسم زن بیدار شد. دستپاچه بلند شد ایستاد. توی تاریکی درست نمی‌دیدمش. چند تا از بچه ها بیدار شده بودند. زن با وحشت پشت هم می‌گفت: شما را بخدا، شمارا بخدا.. وَلله شوی دارم. شما را بخدا.. شوی دارم.. کتم کار نگیرین به خدا شوی دارم..! دست هایم را گرفتم جلویش و گفتم: هیشش.. آروم.. آروم باش کاریت ندارم! چراغ سالن کوچک روشن شد. چشم هایم را روی هم فشار دادم. پیمان بیدار شده بود. زن تا چراغ روشن شد، شالش را گرفت جلوی صورتش و همان جملات را تکرار کرد. پیمان آمد سمت ما و گفت: چ چی شده؟؟ چی‌ شده؟ ای اینجا چیکار میکنی شاهین؟؟ دختر‌بچه ای که گریه میکرد سمت زن رفت و گوشه لباس بلندش را گرفت. پیمان اخم کرد و زد به شانه‌ام و گفت: میگم چه غلطی می میکردی؟؟ نگاهش کردم. سر تکان دادم و گفتم: نمیبینی مگه؟ داره گریه میکنه! از لای دندان هایش غرید: تو چ چه غلطی میکردی؟ گفتم: عه! دیوونه شدی؟ میگم داشت گریه میکرد دیگه! اومدم برم دستشویی دیدم صداش میاد گفتم ببینم چی شده! بعد نگاه گذرایی به زن و بچه ها انداختم و گفتم: غُربتیا! پیمان که انگار حواسش جمع تر از این حرف ها بود گفت: چرا از د در اتاق نرفتی؟ مکث کردم. همه‌ی بچه‌ها بیدار شده بودند. هیچکس هیچ چیز نمی گفت. فقط صدای گریه‌ی دختربچه می‌آمد. آب دهانم را پایین بردم. پیمان دوباره گفت: می‌ میگم چرا از این.. نگاهی به در ورودی کردم. پریدم وسط حرفش. اخم تصنعی کردم و گفتم: عهه بیست سوالی میپرسی؟ کفشام جلوی این در بود خب! بعد از کنارش رد شدم و در حالیکه سمت حیاط می‌رفتم گفتم: دیوونه شدن همه نصف شبی!
بریم پارت پنجاه و سه؟!
[پارت پنجاه و سوم] تا انتهای حیاط رفتم و به بهانه‌ی رفتن به دستشویی چند دقیقه‌ای معطل کردم و برگشتم. وارد اتاق شدم. چراغ اتاق روشن بود و پیمان روی تخت نشسته بود. سمت پریز رفتم و همانطور که دست هایم را با شلوارم خشک میکردم گفتم: چراغ و خاموش کنم!؟ خیره خیره نگاهم میکرد. چیزی نگفت. گفتم: الو؟! همانطور که میخ کوب شده بود در چشم هایم گفت: حَ حواسم بهت هست.. دستم را گذاشتم روی کلید برق و خاموشش کردم. گفتم: برو بابا تو هم خواب نما شدی. و خزیدم زیر پتو. مطمئن شده بودم که بچه ها را برای چه چیزی می‌برند. روی تن هیچکدامشان ردی از بخیه نبود و روی دست همه شان جای کبودی سوزن بود. احتمال میدادم از همه شان آزمایش گرفته باشند و حالا برای جداکردن اعضای بدن میبرندشان. تا صبح پلک روی هم نگذاشتم. میدانستم حضورشان اینجا موقتی‌ست و باید میفهمیدم قرار است کجا بروند. نزدیکی های صبح بود و هنوز آفتاب نزده بود که صدای زنگ گوشی پیمان بلند شد. دستپاچه‌ توی جایش نشست و با صدای خواب آلود جواب داد: بله؟! چند ثانیه مکث کرد و از همانطور که از روی تخت بلند میشد گفت: با باشه الان میام. و چراغ را روشن کرد. کش و قوس مصنوعی به بدنم دادم نشستم. پرسیدم: چیشده؟! نگاهم کرد و گفت: بیداری؟ بعد از جیب کاپشنی که داشت تنش می‌کرد یک دسته کلید برداشت و پرت کرد سمتم و گفت: بی سر و صدا ب برو خونه بغلی در رو ب باز کن ماشین بیاد تو.. سر تکان دادم و از خدا خواسته بلند شدم. سوییشرتم را برداشتم و انداختم روی دوشم و رفتم بیرون. سوز سرد صبحگاهی باعث شد لبه های لباسم را محکم بچسبانم به خودم. خودم را بغل کردم و به سمت خانه کناری رفتم. آرام چفت ها و قفل در را باز کردم. ون نقره‌ای زیر نور چراغ دیده می‌شد. در را که چهار طاق باز کردم، آرام وارد حیاط شد. راننده پیاده شد و خودش در را بست. پچ پچ کنان پرسید: پیمان کو؟ دارن میان؟! بی حرف سر تکان دادم. او هم سر تکان داد و به سمت پنج‌دری رفت. آب دهانم را پایین بردم. حیاط کاملا تاریک بود و آفتاب گیری که روی حیاط قرار داشت نمیگذاشت کور سوی نور مهتاب بتابد به داخل. آرام دور ماشین گشتم. چراغ قوه ام را روشن کردم و سعی کردم نا محسوس پلاک ماشین را حفظ کنم. یکی دو دقیقه بیشتر نگذشت که راننده ون، پیمان و زن و بچه ها از پنج‌دری به این سمت آمدند. زن و بچه ها سوار ماشین شدند و بعد راننده، همانطور بی سر و صدا ماشین را برد بیرون. بی حرکت مانده بودم. آنقدر همه چیز سریع انجام شده بود که توانایی هیچ واکنشی نداشتم. آن ساعت، که هنوز هوا روشن نشده بود، هیچ بهانه‌ای برای بیرون رفتن نداشتم. اگر هم داشتم، هیچ وسیله ای برای تعقیب کردنشان نبود. دندان هایم را به هم فشار می‌دادم و پیمان که داشت در را قفل میکرد را نگاه میکردم. کارش که تمام شد خمیازه ای کشید و به سمت خانه رفت. بهترین فرصتی که ممکن بود برایم پیش بیاید را راحت از دست داده بودم. میدانستم در آن لحظه چاره ای جز ایستادن و نگاه کردن نداشتم اما، این قانعم نمی‌کرد. با شانه های افتاده، پشت سر پیمان حرکت کردم و سمت پنج‌دری رفتم.
نظراتتونم بگید بخونیم😎 https://harfeto.timefriend.net/17165865969951
[پارت پنجاه و چهارم] پیمان مستقیم رفت سمت اتاق و من، همانجا توی حیاط ایستادم. ذهنم شلوغ بود و همین باعث شده بود تصمیم گیری برایم سخت شود و حالا، بی‌ نتیجه نشسته بودم لبه‌ی حوض و خود را سرزنش می‌کردم. ناگزیر شماره پلاک ون را فرستادم برای سرهنگ. پیمان از لبه در نگاهم کرد و گفت: حا حاضر نمیشی؟ میمونی هَ همینجا تا شب؟! سری به نشانه‌ی نه تکان دادم بلند شدم. بی حرف به سمت اتاق رفتم و لباس عوض کردم و طبق رسم هر روز، قبل از طلوع آفتاب، از خانه بیرون رفتیم. پیمان رفت و من، سرگردان توی خیابان مانده بودم. دلم شورِ بابا را میزد. نمیدانستم چه باید بکنم. هنوز پیامی از سرهنگ نگرفته بودم. نشستم لبه‌ی جدول. دو دل بودم اما، نیمه‌ی بی کله ام سنگین تر بود. دل را به دریا زدم و بلند شدم. دربست گرفتم برای بیمارستان. ماسک زدم و موهایم را ریختم دور صورتم. کلاه سوییشرتم را هم گذاشتم سرم و آرام وارد حیاط بیمارستان شدم. خودم هم میدانستم دارم خودم را گول میزنم. مامان مرا از پنجاه متری هم میشناخت. حتی با چشم های بسته! اما طاقت نمی آوردم. احساس میکردم باید بابا را ببینم تا بتوانم فکرم را خالی کنم و بچسبم به کار. رسیدم به ساختمان. کلاه را کاملا کشیده بودم پایین. هر لحظه ممکن بود یکی از پرسنل بیمارستان جلویم را بگیرد اما باز هم رفتم جلو. سمت پزیرش رفتم. با صدای آهسته به پرستار گفتم: ببخشید، آقای ستوده کجا بستری هستن..؟ نگاهم کرد. میترسیدم کسی من را ببیند. این پا و آن پا میکردم. پرستار کُند و آرام مشغول کار با کامپیوتر شد و همزمان پرسید: مشکلشون چی بوده؟ گوشی توی دستم لرزید. گفتم: سکته.. سکته مغزی کردن دیشب.. و گوشی را نگاه کردم. پیامی از سرهنگ بود. نوشته بود فورا تماس بگیرم. صدای پرستار باعث شد نگاهم را از گوشی بگیرم: آی سی یو بستری هستن آقا. طبقه بالا. سر تکان دادم و تشکر کردم و رفتم سمت راه پله و رفتم بالا. رسیدم به پاگرد پله ها. نفس نفس میزدم. ماسکم را کشیدم پایین. همانجا ایستادم و شماره سرهنگ را گرفتم. رویم را کردم سمت پنجره‌ی توی پاگرد. بوق میخورد اما جواب نمیداد. صدای جیغ از راهرو آمد. وحشت زده سر برگرداندم سمت راهرو و چند پله‌ی باقیمانده را دوتا یکی رفتم بالا. قلبم توی سینه مچاله شده بود. گوشی را آوردم پایین و گذاشتم روی سینه ام‌. آرام از کنار ستون سر کشیدم به راهرو. حامد را که دیدم سرم را دزدیدم. صدای جیغ حالا تبدیل شده بود به فریاد های خفه. همه‌ی چیز هایی که میدیدم واضح بود و نیازی به توضیح نداشت.. زیر لب مدام میگفتم: وای.. وای... دوباره سر کشیدم به راهرو. کیمیا روی زمین نشسته بود. دورشان چند نفر ایستاده بودند. مامان را نمیدیدم. کیمیا هنوز گریه می‌کرد و پرستار سعی داشت ساکتش کند. حامد که رفت سمت نیمکت ها، مامان را هم دیدم. چادرش را کشیده بود روی صورتش. گوشی هنوز روی سینه ام بود. ما بین صداها گوشی توی دستم لرزید. دست هایم همزمان میلرزید. سرهنگ بود. نگاهم به مامان بود. یک پرستار از کنارم رد شد و دوید سمتشان. چند تا پله را برگشتم پایین و دوباره رفتم کنار پنجره. گوشی را جواب دادم. سرهنگ گفت: الو؟ ستوده؟؟ بغضی که داشت خفه ام میکرد را بردم پایین و به زور گفتم: سلام آقا.. دستم را روی گوش دیگرم گذاشته بودم تا صداهای بیمارستان را نشنوم.. سرهنگ گفت: کجایی تو پسر؟ چرا زنگ زدی حرف نمیزنی؟ سر و صداها چیه؟ صدای حامد را از پشت سرم شنیدم. برنگشتم. انگار با دکتر از پله ها پایین می آمد و مدام میگفت: آقای دکتر.. توروخدا یه کاری بکنید.. آقای دکتر.. یک قطره اشک از چشم هایم افتاد.. سرهنگ دوباره گفت: الو؟؟ ستوده؟ کجایی میگم؟ گوشی را از خودم فاصله دادم و یک نفس عمیق کشیدم. نفسم بریده بریده بالا و پایین میشد. دوباره گوشی را چسباندم به گوشم و گفتم: بیمارستانم آقا.. میگم خدمتتون.. شما.. شما چی میخواستید بگید؟ و دستم را محکم چسباندم روی دهانم تا صدای هق هقم را نشنود.. صدایش را شنیدم: پلاک ون رهگیری شده.. توسط دوربینای راهنمایی رانندگی. محل دقیقش هنوز مشخص نیست در دست بررسیه، ولی محدوده‌ش مشخصه. برو سمت آدرسی که برات میفرستم. با موتور برو. مفهومه؟ دستم را از روی دهانم برداشتم و به زور گفتم: بله.. گفت: منتظر خبرت هستم.. فعلا! و تماس را قطع کرد. صدای بوق که پیچید توی گوشم، گوشی را پایین آوردم. جرات برگشتن بالا را نداشتم. قلبم مچاله شده بود. نمیدانستم باید چه کار کنم. گوشی دوباره زنگ خورد. نگاه کردم. حامد بود. دوباره اشک هایم شدت گرفت. هنوز رویم سمت پنجره بود. با انگشت های لرزان تماس را قطع کردم. سرهنگ لوکیشن را فرستاد و پایینش نوشت " سریع خودتو برسون". گوشی را سر دادم توی جیبم. دستم را کشیدم روی چشم هایم و کلاه سوئیشرتم را کشیدم پایینتر. دست هایم را گذاشتم توی جیبم و بی آنکه سرم را بالا بیاورم و اطراف را نگاه کنم، پله ها را پایین رفتم و از بیمارستان زدم بیرون.