eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت هفتاد و ششم] بیشتر از یک هفته بود که دوباره همه‌چیز به ظاهر آرام شده بود. مهرداد بعد از ماجرای سوله زنگ زده بود احوال پرسی! میخواست مطمئن شود همه چیز را فهمیده ام و یک طور هایی سبیلم را چرب کند. سعی می‌کرد غیر مستقیم به من بفهماند که همه‌ی این ها یک نوع کمک برای آن هاست و از این راه به پولی که می‌خواهند می‌رسند. تظاهر کرده بودم قانع شدم و مهرداد پرس و جو و توضیح بیشتر را لازم ندانسته بود! اینکه ملایم حرف می‌زد یعنی کسی از من شکایتی نداشته و همه چیز فعلا برای من آرام است. سه شنبه شب بود. از سر خاک بابا بر می‌گشتم کارخانه. با ون رفته بودم. نزدیکی های جاده‌ی اصلی کارخانه بودم که گوشی‌ام زنگ خورد. پیمان بود. ماشین را زدم کنار و جواب دادم: الو جانم پیمان! صدای نشنیدم. بخاری را خاموش کردم و دوباره گفتم: الو؟ پیمان!؟ صدای خشکش پیچید توی گوشی: ک کجایی؟! تک خنده ای کردم و گفتم: چه عجب بعد این همه مدت یه یادی از ما کردی! جمله ام تمام نشده گفت: گ گفتم کجایی!؟ باید ببینمت! لبخند روی لبم خشک شد. یک چیز هایی توی سرم می‌چرخید اما مطمئن نبودم. گفتم: خیابون! تو کجایی؟! چیزی شده؟ بی مکث جواب داد: باید ببینمت! رو به رو را نگاه کردم. خودش ادامه داد: کجایی ب بیام! گفتم: ادرس بنویس میام دنبالت! و تماس را قطع کرد. صدای پیامکش که آمد آدرس را برداشتم. راهنما زدم و ماشین را حرکت دادم و به سمت آدرسی که نوشته بود رفتم.
[پارت هفتاد و هفتم] ماشین را کنار خیابان نگه داشتم. خواستم به پیمان زنگ بزنم و بگویم رسیده ام، که در باز شد و نشست. باران سر و صورتش را خیس کرده بود. با دست به صورتش کشید و گفت: راه بی بیُفت! گفتم: چیزی شده پیمان؟! داد زد: می میگم راه بیفت! دنده را عوض کردم و حرکت کردم. نمی‌دانستم چه شده. فکر های زیادی توی سرم چرخ می‌خورد اما نمی‌دانستم کدامشان پیمان را کشانده آنجا. کمی که از مبدا دور شدیم، همانطور که نگاهش به رو به رو بود گفت: چ چه غلطی می‌کنی تو؟ سرم را چرخواندم سمتش و گفتم: بله؟! نگاهم کرد. در تاریکی، سبزِ چشم هایش بین سُرخی گیر افتاده بودند. همانطور آرام گفت: با این ما ماشین داری چ چه غلطی می‌کنی که گروه خخ خونی او منفی توش هست؟! شصتم خبر دار شد که چیز هایی از آن‌شب شنیده. دنده را عوض کردم و رو به رویم را نگاه کردم. گفتم: آها! اونو میگی.. تو یه درمونگاه رفته بودیم، مهمونای مهردادو برده بودم. برا اون بود. طوری نشده بود. در یک لحظه دیوانه شد! شد کسی که تا آن لحظه ندیده بودمش. دو دستش را برده بود بالا و محکم و ممتد می‌کوبید روی داشبورد و بلند بلند عربده می‌کشید. زدم کنار. برگشتم سمتش که یقه ام را گرفت و همانطور که تکانم می‌داد گفت: ک کجا بردی اونا رو عوضی؟ ک کدوم درمونگاهی بردیشون؟؟ مم مهرداد لعنتی داره چچ چیکار میکنه؟؟ و بعد دست هایش را از گلویم برداشت و روی صورتش گذاشت و بلند بلند گریه کرد. نمی‌دانستم چطور و کجا و توسط چه کسی، اما بند به آب داده شده بود و پیمان، بو برده بود مهرداد دارد چه کار می‌کند. باید آرامش میکردم. دست هایم را بروم جلو و مچ دست هایش را گرفتم. از صورتش جدا کردم و گفتم: چته تو؟؟ آروم باش ببینم.. آروم باش! در همان حال که گریه می‌کرد تلاش می‌کرد دست هایش را از من جدا کند، اما دست اخر تسلیم شد و ارام گرفت. چند دقیقه بعد که گریه اش تمام شد و به خود آمد ، عقب رفت. با یقه لباسش، بینی اش را پاک کرد و دست به چشم هایش کشید. خواست چیزی بگوید که گفتم: من نمیدونم دارن چه غلطی میکنن. به من گفتن ببر و بیار و پول بگیر! همین پیمان! مگه چیشده اینطور بهم ریختی!؟ زل زده بود به چشم هایم. میخواست راست و دروغ حرف هایم را بخواند. گفت: ش شنیدم، شنیدم مهرداد داشت تلفنی ح حرف ممم میزد. ش شنیدم گفت یکی که اُ منفی بوده! مم منه خر رو بگو اینهمه مدت نفهمیدم! نفهمیدم که داره چیکار مم ممیکنه.. داره چیکار میکنه! جمله‌ی آخر را در حالیکه دندان‌هایش را به هم میسابید و مشتش را میکوبید روی صندلی گفت. حسابی داغ کرده بود. حالا که بو برده بود مهرداد چکاره است و احتمالا او را دستمایه رسیدن به اهداف خودش کرده، کنترل کردنش سخت می‌شد. اگر مهرداد از خصومتش با خبر می‌شد، قطعا حذفش می‌کرد. نور دکه‌ی کوچک گوشه‌ی خیابان توجهم را جلب کرد. پیاده شدم و دوتا چای خریدم. برگشتم توی ماشین. یکی را داخل جا لیوانی ماشین گذاشتم و یکی را گرفتم سمتش. نگاهم کرد. با چشم هایی که پر از خشم بود اما توانِ ابراز نداشت. لیوان را نگرفت. گفتم: بگیر اینو بخور یکم گرم بشی حرف بزن ببینم چی تو کَلته! لیوان را نگرفت و رو به رو را نگاه کرد. فین فین می‌کرد. گفت: مم ممیکشمش! نن نه واسه خودم، واسه شیرین مم میکشمش! گفتم: دِهَهه! و لیوان دوم را هم گذاشتم توی جا لیوانی. شانه اش را گرفتم و چرخواندم سمت خودم. گفتم: ینی تو میگی مهرداد همونیه که تو رو ناکار کرده؟! خب بعد الان چرا برده پیش خودش تو رو!؟ لب بالایش را کشیده بود توی دهانش و با دندان رویش می‌کشید. گفتم: د بگو دیگه! به چه دردیش میخوردی که تو رو بُرده پیش خودش؟! نگاهم کرد. پایش را عصبی تکان می‌داد. سرش را تند تکان داد و گفت: نمیدونم نن نمیدونم! ولی خخ خودشه! ه همه چی ز زیر سر خودشه.. مچ هر دو دستش را توی مشت گرفتم و گفتم: پیمان! آروم باش! نگام کن! اخم هایش هنوز توی هم کشیده بود. نگاهم کرد. حدس هایی می‌زدم. آنطور که دیده بودم، حدس می‌زدم مهرداد پیمان را پیش خودش نگه داشته، تا با کمک او باند خُرده و کوچکی را که در حوزه قاچاق اعضا فعال است را پیدا کند و از بین ببرد. مهرداد میخواست به کمک پیمان، رقیبش را پیدا کند. باید پیمان را آرام می‌کردم، و الا سرش را به باد می‌داد. گفتم: مهرداد اون آدمی که تو فکر می‌کنی نیست! تو مگه خودت کارت گیر نیفتاده بود و احتیاج داشتی یکی کمکت کنه و بهت پول بده! مهرداد اگرم کاری میکنه، همین کاره! من خودم اونجا بودم دیگه! خودم دیدم. همه راضی بودن.. همه با پای خودشون‌ اومدن! دستش را از دستم کشید بیرون و گفت: مم منم ب با پای خ خودم رفتم.. اما بعدش چ چی شد؟ و وولم کردن! تیکه تت تیکه کردن و ولم کردن!
دست روی پایش گذاشتم و گفتم: من میبرم و میارمشون پیمان! از این خبرا نیست.. هرکیو بردم، دوباره خوب و سالم برش گردوندم.. مهرداد بهشون کمک میکنه! و بعد چشم بستم و آن دو نفری که توی سوله روی برانکارد سوار یک ماشین دیگر کردند و من فهمیده بودم دیگر نفس نمی‌کشند را به یاد آوردم. صدای پیمان را شنیدم: پس قضیه ف فرار اون اُ منفی چ چیه!؟ زورکی خندیدم. گفتم: از اول بگو برات بگم دیگه! چرا یهو آمپر میچسبونی.. انگاری گفته میام و اکی ام و هستم بعد پیچونده رفته! اونام برزخ شدن. الکی نیست که، نمیخوای نخواه! هوم؟! دوباره بی حرف نگاهم می‌کرد. باور نمیکرد! شک دویده بود توی جانش و قصد بیرون آمدن نداشت. اگر نمیتوانستم قانع اش کنم، سرش را به باد می‌داد. گفتم: پیمان! من بهت قول میدم، بهت قول میدم اگه فهمیدم اون کسی که تو دنبالشی اینجاس نزارم قسر در بره، مطمئن باش! پوست لبش را تند تند می‌جوید. گفتم: قول می‌دم پیمان! سرش می‌لرزید. نه! انگار تمام وجودش میلرزید. گفت: ب ببگو به ج ججون مامانم! نگاهم را بین چشم هایش چرخواندم. دلم برایش می‌سوخت. نگاهش تب دار بود. آرام گفتم: به جون مامانم‌.. و لیوان چای را دادم دستش.
دو پارت خدمت شمآ🌱
[پارت هفتاد و هشتم] چایش که تمام شد، دوباره کمی با او صحبت کردم و سعی کردم اعتمادش را جلب کنم، اما می‌دانستم که پیمان، برای شک کردن روی پوست موز ایستاده و کوچکترین چیز میتواند همه چیز را بهم بریزد. حوالی نُه شب بود که بر می‌گشتم کارخانه. در مسیر بلوار نزدیک کارخانه، آن دست خیابان خانمی که در باران ایستاده بود و ماشینی که عقب و جلو می‌رفت توجهم را جلب کرد. راهنما زدم و دور برگردان را دور زدم. منطقه پرت بود و هوا تاریک. احتمال می‌دادم مزاحمت خیابانی در کار باشد. جلو رفتم پشت سر ماشین پارک کردم. یکی دو بار نور بالا زدم. برف پاک کن های ماشین تند تند کار می‌کرد. خانم کنار خیابان به سمت ون آمد و هم زمان یک نفر از ماشین جلویی پیاده شد. شیشه را کشیدم پایین. پسر جوانی که حال و احوال درستی نداشت گفت: چی میگی تو! سر چرخواندم سمت راست. زن را ندیدم. خواستم برگردم سمت جوان که یقه ام کشیده شد و شانه ام از پنجره بیرون رفت. پسر گفت: گمشو هری! صدای تِق تِق از پشت می‌آمد. در همان حال که یقه ام دستش بود سر گرداندم عقب. گفتم: اَه لعنتی! در عقب قفل بود و زن سعی داشت بازش کند. در ماشین را باز کردم و با همان در، به سینه پسر هُل دادم که باعث شد دستش از یقه ام جدا شود و از پشت روی زمین بیفتد. ماشین را دور زدم و خواستم در را برای زن که پالتواش را روی سرش انداخته بود باز کنم که شانه ام کشیده شد. برگشتم عقب. قبل از اینکه چهره‌‌ی کسی را ببینم مشت محکمی توی صورتم خورد. بی هوا زده بود! کج شدم و با سینه خوردم به ماشین! هجوم دوباره اش را که حس کردم با پا از خودم دفاع کردم و انداختمش روی زمین. حالا چهره اش را می‌دیدم. یک نفر دیگر بود. صدای جیغ زن با صدای برخورد باران به سقف ماشین و کتک خوردن ما با هم آمیخته شده بود! داشتم آن یکی را روی زمین تسلیم می‌کردم که سر و کله‌ی اولی پیدا شد و همزمان یکی دیگر از ماشین پیاده شد. جسمی دستش بود. در تاریکی درست نمی‌دیدم اما شبیه قفل فرمان بود. با سرعت به سمتم آمد و میله را به سمت سرم آورد. سرم را پایین کشیدم و نشستم که صدای شکستن شیشه‌ی ماشین را شنیدم. خورده شیشه‌ها را روی گردن و کمرم حس می‌کردم. اطراف همانطور نشسته، چرخیدم و یکیشان را انداختم. مُشت بود که میخوردم و مُشت بود که می‌زدم! فکر می‌کردم راحت تر از این حرف ها کارشان را تمام کنم اما، معلوم بود این‌کاره اند! دست آخر یکی‌شان که خون بینی اش حسابی راه افتاده بود به سمت ماشین رفت و دو نفر دیگر هم، در حالیکه مداوم فحش می‌دادند عقب عقب سمت ماشین رفتند و سوار شدند. پژو‌ی مشکی رنگ که از ما فاصله گرف و دور شد همانجا پایین ون، روی زمین نشستم. آب از سر و صورتم می‌ریخت. قطره های تند و متراکم باران در نور چراغ های ماشین دیده می‌شد. نفس نفس می‌زدم. نزدیک شدن کسی را از پشت سر احساس کردم. همان زن بود. درحالیکه گریه می‌کرد نزدیک آمد و همانجا روی زمین کنارم نشست.
[پارت هفتاد و نهم] سرم را چرخواندم سمتش و نگاهش کردم. پالتویی که روی سرش گرفته بود حالا افتاده بود روی زمین. با تعجب گفتم: خانم هویدا! اینجا چیکار میکنی؟! با کف دست محکم کشید روی صورتش. انگار می‌خواست خیسی باران و اشک ها را یک جا پاک کند. با همان صدای گرفته گفت: مونده بودم آزمایشگاه کار داشتم. هر شب دوتا ون می‌مونن تو گاراژ گفتم یه پولی می‌دم برسوننم خونه. نه تو بودی نه موسوی خبر مرگش! و دوباره گریه کرد! خندیدم. بلند شدم و رفتم سمتش. صورتم را که نگاه کرد هین بلندی کشید و گفت: داره خون میاد! و بلند شد ایستاد. سوییچ را دراوردم و در را باز کردم و گفتم: بشین داخل. وقتی نشست خودم هم سوار شدم. افتاب گیر را دادم پایین و صورتم را نگاه کردم. گوشه لبم پاره شده بود و خون راه افتاده بود تا چانه و گردنم. یک شال آبی جلویم گرفت و گفت: پاکش کن! شال را نگاه کردم. جلوی چشمم تکانش داد و گفت: داره میره تو یقه‌ت! پاکش کن! سر تکان دادم و شال را گرفتم و کشیدم روی لبم. می‌سوخت. چشم بستم. سوییچ را انداختم و همانطور که ماشین را روشن می‌کردم گفتم: همیشه میمونی تا دیر وقت؟ کامل به سمت من چرخیده بود. گفت: نه.. ولی گاهی وقتا کارا می‌مونه منم میمونم. رزمی کاری؟! نگاهش کردم و گفتم: یه دو سه تا دان که این حرفا رو نداره! نمی‌شد انکارش کنم. هر کسی کمترین سررشته در رزمی داشت می‌فهمید آن ضربات پا که توی سر و صورتشان میزدم، یِلخی نیست. گفت: ایول بابا! بهت نمیاد! نگاهش کردم. اثرات اشک ها وجود نداشت و شده بود همان دختر رو داری که روز اول دیده بودم. از شهرک صنعتی زده بودیم بیرون. گفتم: خب کجا برم؟! کیفش را روی پاهایش جمع کرد و گفت: مرسی خودم میرم، همینجاها سر خیابون پیاده‌م کن! چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: که دوباره جوانمردان شهر با لب و دهن زخمی شب سر رو بالش بذارن؟! خندید و با خجالت آدرس داد. توی مسیر چیزی نگفتم و او هم بیشتر حرف نزد. خانه‌اش در یکی از محله‌های قدیمی و اصیل مرکز شهر بود. ون را سر کوچه‌ای که گفته بود نگه داشتم. سرم را چرخواندم سمتش و گفتم: خب بفرمایید خانم. جواب نداد. رو به رویش، یا شاید جایی سمت آویز آینه‌ی ماشین را نگاه می‌کرد. گفتم: خانوم!؟ به خودش آمد و نگاهم کرد. دوباره آویز ماشین را نگاه کردم. به شکل سر یک ادمک چوبی بود. احساس کردم ترسش از اتفاقی که افتاده حالا بروز پیدا کرده. گفتم: خوبی؟! خودش را جمع کرد و گفت: خوبم.. خوبم ممنون! و در را باز کرد. دوباره گفتم: میخوای تا دم خونه بیام باهات آهو خانوم؟! برگشت و نگاهم کرد. بی حرف سر تکان داد. از ماشین پیاده شد و در تاریکی کوچه گم شد.
سلام عزیزمم خیلی خوش اومدی🌱😌 خلاصه‌ی رمان اینجا هست:
هدایت شده از |هم‌وطن|
اول اینکه، خوش اومد میگم به کسایی که تآزه به جمعمون اضافه شدن😌🌱 داستان، در رابطه با یه مامور پلیس هست، که برای حل یه پرونده‌ی محرمآنه انتخاب میشه، و باید تو شرایط خیلی خاص شروع به حل این پرونده کنه. در حالیکه هیچ کس حتی خانواده‌ش نباید از این مسئله با خبر بشن. و در این مسیر اتفاق هایی براش میفته که...🕵‍♂🤭🔥 |محرمآنه|
|هم‌وطن|
سلام عزیزمم خیلی خوش اومدی🌱😌 خلاصه‌ی رمان اینجا هست:
و اینکه شخصیت اصلی کاوه‌س که پُلیسه، سرهنگ و علی ایمانی هم همکارانش هستن..
[پارت هشتادم] برگشتم کارخانه. رفتم توی اتاق انباری. روی تخت چوبی که هر وقت میخواستی از این پهلو به ان پهلو شوی، صدای جیر جیرش همه را باخبر می‌کرد دراز کشیده بودم و دستم را گذاشته بودم زیر سرم. من بودم و اطلاعاتی که از باند داشتم و چهره‌ای که از کیا دیده بودم و تنها یک اسم؛ "سلطان"! پیمان هم حسابی فکرم را مشغول کرده بود. مطمئن بودم بیخیال نمی‌شود و اگر دوباره خبری بشنود یا چیزی فکرش را ببرد آن طرف، کاری می‌کند. چشم هایم را بستم و آن‌قدر به صدای قطره‌ قطره ریختن باران روی ایرانت های سقف گوش دادم تا خوابم برد. فردا و روز‌های بعد، راه افتادم دنبال راهی برای استخدام سوری یکی از بستگانم! میخواستم ببینم راه استخدام چگونه‌ است و از چه فیلتر هایی می‌گذرد. از آن‌طرف هم چهره نگاری کیا را انجام داده بودم و نتایج را فرستاده بودم برای علی. شماره‌ی موتکرش را هم فرستاده بودم تا خودش با نرم‌افزار سیستم شخصی و با دسترسی هایی که سرهنگ به او داده بود رویش کار کند و ردش را بزند. از اتاق محبی، مدیر داخلی بیرون آمدم. خواسته ام را برای استخدام قبول نکرده بود. به قصد قبول کردن نرفته بودم. میدانستم هر کدامشان که با مهرداد در ارتباط باشد، راپورتم را به او می‌دهد و من میخواستم رابط را پیدا کنم. چند روز قبل به معاون هم سپرده بودم اما تا آن لحظه صدایش در نیامده بود. از اتاق پیچیدم به راهرو و رفتم حیاط. نزدیکی های ظهر بود و باید آماده بردن سرویس می‌شدم. رفتم سمت گاراژ. از دور یکی از پرسنل آزمایشگاه را دیدم که کنار در گاراژ ایستاده. جلو رفتم. نیم رخش را دیدم. هویدا‌ بود. جلو رفتم و قدم هایم را آرام کردم. گفتم: سلام! سریع برگشت سمتم. گفت: سلام! دوباره با چشم هایش می‌خندید. یک ظرف پلاستیکی مکعبی را گرفت سمتم و گفت: خدمت شما! ابروهایم را دادم بالا و گفتم: این چیه؟! قبل از اینکه جواب بدهد به سمت نیمکت های گوشه‌ی حیاط رفت. دنبالش رفتم. روی نیمکت نشست و چرخید سمتم. گفت: تشکره دیگه! برا این. و به زخم گوشه‌ی لبم اشاره کرد. با شصت کشیدم روی زخمم و خندیدم. در ظرف را باز کردم. لب به لب پر بود از شیرینی های ریز و مختلف. نگاهش کردم. گفت: خودم پختم! گفتم: جدی؟! و عمیق نفس کشیدم. بوی کره پیچید توی بینی ام. لبخند زد. گفتم: راضی به زحمت نبودم. وظیفه بود! لبخند از روی لبش پاک شد. جدی گفت: تو چیکاره بودی؟! نگاهش کردم. منظورش را نفهمیدم. گفتم: ینی چی؟! جواب داد: قبل اینکه بیای اینجا چیکار می‌کردی؟! هنوز از او مطمئن نبودم. بعید نبود از مهرداد باشد یا دست کم او و مرا بشناسد. اما ممکن هم بود از هیچ چیز خبر نداشته باشد. یک طوری که نه سیخ بسوزد نه کباب گفتم: راستش خیلی کار درست درمونی نداشتم.. کارای خورده! سر تکان داد. پایش را انداخت روی پایش. کتانی‌های سفید و صورتی‌اش تمیزِ تمیز بودند. گفت: از اینجا بدتر؟! سرم را کج کردم و گفتم: نگید دیگه! دارید رسما به کار من توهین میکنیدا! این کجاش بده!؟ هنوز جدی بود. لب ورچید و گفت: با اون شویی که من دیروز از شما دیدم، یه مربی ورزشی کمترین کاریه که میتونید برا خودتون دست و پا کنید! سر تکان دادم. گفتم: نه دیگه. هرکاری یه معرف درست حسابی می‌خواد. به یه کسی که از شهرستان اومده که بی معرف کار نمی‌دن! ظرف شیرینی را نگاه کردم و گفتم: به هرحال مرسی بابت اینا! اخم ریز روی پیشانی اش محو شد. دوباره چشم هایش خندید. حتی احساس کردم لحن سردش گرم تر شد. گفت: نوش جان! از روی نیمکت بلند شدیم. ساعت بزرگ بالای دیوار حیاط، نشان می‌داد وقت رفتن است. خداحافظی کردم و به سمت در گاراژ رفتم.
هدایت شده از 6 ساعته ِ هیژا .