[پارت هفتاد و نهم]
سرم را چرخواندم سمتش و نگاهش کردم. پالتویی که روی سرش گرفته بود حالا افتاده بود روی زمین. با تعجب گفتم: خانم هویدا! اینجا چیکار میکنی؟!
با کف دست محکم کشید روی صورتش. انگار میخواست خیسی باران و اشک ها را یک جا پاک کند.
با همان صدای گرفته گفت: مونده بودم آزمایشگاه کار داشتم. هر شب دوتا ون میمونن تو گاراژ گفتم یه پولی میدم برسوننم خونه. نه تو بودی نه موسوی خبر مرگش! و دوباره گریه کرد!
خندیدم. بلند شدم و رفتم سمتش. صورتم را که نگاه کرد هین بلندی کشید و گفت: داره خون میاد! و بلند شد ایستاد. سوییچ را دراوردم و در را باز کردم و گفتم: بشین داخل.
وقتی نشست خودم هم سوار شدم. افتاب گیر را دادم پایین و صورتم را نگاه کردم. گوشه لبم پاره شده بود و خون راه افتاده بود تا چانه و گردنم. یک شال آبی جلویم گرفت و گفت: پاکش کن!
شال را نگاه کردم. جلوی چشمم تکانش داد و گفت: داره میره تو یقهت! پاکش کن!
سر تکان دادم و شال را گرفتم و کشیدم روی لبم. میسوخت. چشم بستم. سوییچ را انداختم و همانطور که ماشین را روشن میکردم گفتم: همیشه میمونی تا دیر وقت؟
کامل به سمت من چرخیده بود. گفت: نه.. ولی گاهی وقتا کارا میمونه منم میمونم. رزمی کاری؟!
نگاهش کردم و گفتم: یه دو سه تا دان که این حرفا رو نداره!
نمیشد انکارش کنم. هر کسی کمترین سررشته در رزمی داشت میفهمید آن ضربات پا که توی سر و صورتشان میزدم، یِلخی نیست.
گفت: ایول بابا! بهت نمیاد!
نگاهش کردم. اثرات اشک ها وجود نداشت و شده بود همان دختر رو داری که روز اول دیده بودم.
از شهرک صنعتی زده بودیم بیرون. گفتم: خب کجا برم؟!
کیفش را روی پاهایش جمع کرد و گفت: مرسی خودم میرم، همینجاها سر خیابون پیادهم کن!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: که دوباره جوانمردان شهر با لب و دهن زخمی شب سر رو بالش بذارن؟!
خندید و با خجالت آدرس داد. توی مسیر چیزی نگفتم و او هم بیشتر حرف نزد. خانهاش در یکی از محلههای قدیمی و اصیل مرکز شهر بود. ون را سر کوچهای که گفته بود نگه داشتم. سرم را چرخواندم سمتش و گفتم: خب بفرمایید خانم. جواب نداد. رو به رویش، یا شاید جایی سمت آویز آینهی ماشین را نگاه میکرد. گفتم: خانوم!؟ به خودش آمد و نگاهم کرد. دوباره آویز ماشین را نگاه کردم. به شکل سر یک ادمک چوبی بود. احساس کردم ترسش از اتفاقی که افتاده حالا بروز پیدا کرده. گفتم: خوبی؟!
خودش را جمع کرد و گفت: خوبم.. خوبم ممنون!
و در را باز کرد.
دوباره گفتم: میخوای تا دم خونه بیام باهات آهو خانوم؟!
برگشت و نگاهم کرد. بی حرف سر تکان داد. از ماشین پیاده شد و در تاریکی کوچه گم شد.
هدایت شده از |هموطن|
اول اینکه، خوش اومد میگم به کسایی که تآزه به جمعمون اضافه شدن😌🌱
داستان، در رابطه با یه مامور پلیس هست، که برای حل یه پروندهی محرمآنه انتخاب میشه، و باید تو شرایط خیلی خاص شروع به حل این پرونده کنه.
در حالیکه هیچ کس حتی خانوادهش نباید از این مسئله با خبر بشن. و در این مسیر اتفاق هایی براش میفته که...🕵♂🤭🔥
|محرمآنه|
|هموطن|
سلام عزیزمم خیلی خوش اومدی🌱😌 خلاصهی رمان اینجا هست:
و اینکه شخصیت اصلی کاوهس که پُلیسه،
سرهنگ و علی ایمانی هم همکارانش هستن..
[پارت هشتادم]
برگشتم کارخانه. رفتم توی اتاق انباری. روی تخت چوبی که هر وقت میخواستی از این پهلو به ان پهلو شوی، صدای جیر جیرش همه را باخبر میکرد دراز کشیده بودم و دستم را گذاشته بودم زیر سرم.
من بودم و اطلاعاتی که از باند داشتم و چهرهای که از کیا دیده بودم و تنها یک اسم؛ "سلطان"!
پیمان هم حسابی فکرم را مشغول کرده بود. مطمئن بودم بیخیال نمیشود و اگر دوباره خبری بشنود یا چیزی فکرش را ببرد آن طرف، کاری میکند.
چشم هایم را بستم و آنقدر به صدای قطره قطره ریختن باران روی ایرانت های سقف گوش دادم تا خوابم برد.
فردا و روزهای بعد، راه افتادم دنبال راهی برای استخدام سوری یکی از بستگانم! میخواستم ببینم راه استخدام چگونه است و از چه فیلتر هایی میگذرد.
از آنطرف هم چهره نگاری کیا را انجام داده بودم و نتایج را فرستاده بودم برای علی. شمارهی موتکرش را هم فرستاده بودم تا خودش با نرمافزار سیستم شخصی و با دسترسی هایی که سرهنگ به او داده بود رویش کار کند و ردش را بزند.
از اتاق محبی، مدیر داخلی بیرون آمدم. خواسته ام را برای استخدام قبول نکرده بود. به قصد قبول کردن نرفته بودم. میدانستم هر کدامشان که با مهرداد در ارتباط باشد، راپورتم را به او میدهد و من میخواستم رابط را پیدا کنم. چند روز قبل به معاون هم سپرده بودم اما تا آن لحظه صدایش در نیامده بود.
از اتاق پیچیدم به راهرو و رفتم حیاط. نزدیکی های ظهر بود و باید آماده بردن سرویس میشدم. رفتم سمت گاراژ. از دور یکی از پرسنل آزمایشگاه را دیدم که کنار در گاراژ ایستاده. جلو رفتم. نیم رخش را دیدم. هویدا بود. جلو رفتم و قدم هایم را آرام کردم. گفتم: سلام!
سریع برگشت سمتم. گفت: سلام! دوباره با چشم هایش میخندید. یک ظرف پلاستیکی مکعبی را گرفت سمتم و گفت: خدمت شما!
ابروهایم را دادم بالا و گفتم: این چیه؟!
قبل از اینکه جواب بدهد به سمت نیمکت های گوشهی حیاط رفت. دنبالش رفتم. روی نیمکت نشست و چرخید سمتم. گفت: تشکره دیگه! برا این.
و به زخم گوشهی لبم اشاره کرد.
با شصت کشیدم روی زخمم و خندیدم. در ظرف را باز کردم. لب به لب پر بود از شیرینی های ریز و مختلف. نگاهش کردم. گفت: خودم پختم!
گفتم: جدی؟! و عمیق نفس کشیدم. بوی کره پیچید توی بینی ام.
لبخند زد. گفتم: راضی به زحمت نبودم. وظیفه بود!
لبخند از روی لبش پاک شد. جدی گفت: تو چیکاره بودی؟!
نگاهش کردم. منظورش را نفهمیدم. گفتم: ینی چی؟!
جواب داد: قبل اینکه بیای اینجا چیکار میکردی؟!
هنوز از او مطمئن نبودم. بعید نبود از مهرداد باشد یا دست کم او و مرا بشناسد. اما ممکن هم بود از هیچ چیز خبر نداشته باشد. یک طوری که نه سیخ بسوزد نه کباب گفتم: راستش خیلی کار درست درمونی نداشتم.. کارای خورده!
سر تکان داد. پایش را انداخت روی پایش. کتانیهای سفید و صورتیاش تمیزِ تمیز بودند. گفت: از اینجا بدتر؟!
سرم را کج کردم و گفتم: نگید دیگه! دارید رسما به کار من توهین میکنیدا! این کجاش بده!؟
هنوز جدی بود. لب ورچید و گفت: با اون شویی که من دیروز از شما دیدم، یه مربی ورزشی کمترین کاریه که میتونید برا خودتون دست و پا کنید!
سر تکان دادم. گفتم: نه دیگه. هرکاری یه معرف درست حسابی میخواد. به یه کسی که از شهرستان اومده که بی معرف کار نمیدن!
ظرف شیرینی را نگاه کردم و گفتم: به هرحال مرسی بابت اینا!
اخم ریز روی پیشانی اش محو شد. دوباره چشم هایش خندید. حتی احساس کردم لحن سردش گرم تر شد. گفت: نوش جان!
از روی نیمکت بلند شدیم. ساعت بزرگ بالای دیوار حیاط، نشان میداد وقت رفتن است. خداحافظی کردم و به سمت در گاراژ رفتم.
هدایت شده از پیشنهاد ویژه .
[پارت هشتاد و یک]
سرویس های ظهر را بردم و ون را گذاشتم توی گاراژ. بعد موتور را برداشتم و رفتم سمت خانهی امن. علی نوشته بود که رد پلاک موتور کیا را حوالی بهشت زهرا زده اما ظاهر موتور، چیزی که من گفتم نبوده. لوکیشن را برایم فرستاد و سریع رفتم سمتش. از سردر اصلی بهشت زهرا گذشتم. چراغ چشمک زن قرمز نزدیک شده بود. فرعی را پیچیدم و یک گوشه ایستادم. رسیده بودم به لوکیشن. طلق کلاه را دادم بالا و موتور را زدم روی جک. چشم ریز کردم و پلاک های چند موتور آن حوالی را نگاه کردم. روی پلاک موتور کنار دکهی گل فروشی مکث کردم. پلاک خودش بود اما موتور، نه!
طلق دودی را پایین کشیدم و از موتور پیاده شدم. آرام رفتم سمت گل فروشی. از سطل دم در یک دسته داوودی زرد برداشتم و رفتم داخل. اطراف را نگاه کردم. یک مرد حدودا چهل ساله پشت پیشخوان بود که تا به حال ندیده بودمش. کارت را گذاشتم روی میز و رمز را گفتم. اطراف چیز عجیبی نبود. دسته گل را برداشتم و برگشتم از مغازه بیرون بروم که صدای پسر جوانی را از دم در شنیدم: آقا این گلایولا رو بزنم پایه؟!
آشنا نبود. از کنارش رد شدم و رفتم بیرون. موتور باید برای خودش بود. رفتم آن طرف خیابان و کنار یک قبر نشستم. کلاهم را بیرون آوردم اما شال گردنم را کشیده بودم تا نزدیک بینیام. نگاهم هنوز به مغازه بود. همانطور که میپاییدمش، پلاستیک دور گل ها را باز کردم و چیدم روی قبر.
داشتم گل ها را پر پر میکردم که صدای پیرزن بغلی را شنیدم: نامزدت بوده؟!
نگاهش کردم. گفتم: جان؟!
با چشم سنگ قبر را نشان داد. عکس دختر جوانی روی آن حکاکی شده بود. دوباره سرم را بردم بالا و مغازه را نگاه کردم. پسر گل ها را یکی یکی روی پایه میچسباند. سر تکان دادم و گفتم: بله مادرجان.
گفت: من سواد ندارم مادر اسمش چی بوده؟ چه خوش بر و رو هم بوده. سهم خاک شده خدابیامرز.
نگاهم به رو به رو بود. گفتم: اسمش..
و سنگ را نگاه کردم. گفتم: زیبا.. زیبا.
سر تکان داد و یک سنگ برداشت و کوبید روی سنگ و شروع کرد فاتحه خواندن.
پسر گل ها را کامل چسبانده بود و داشت روبان میپیچید.
پیرزن گفت: اینجا رو نگا! این قبر منوچهر منه!
به بازویم زد و گفت: نگا کن دیگه!
گفتم: جان مادر! جان! کجا رو؟!
تصویر یک مرد با کت شلوار و کروات روی سنگ بود. با یک لبخند. بالایش نوشته شده بود"همسرم" و یک بیت از حافظ.
پیرزن را نگاه کردم. مثل مروارید اشک میریخت! گفت: همیشه میگفت ما بچه نداریم هیشکی نمیاد سر خاکمون! ولی من نذاشتم حتی یه هفته تنها بمونه! تو هم عزیزتو تنها نزاری هیچوقت..
نگاهش کردم. لاک سبز با دست های چروکیده اش تضاد جالبی داشت. سر تکان دادم و لبخند کوچکی زدم. صدای استارت موتور پسر باعث شد سرم را بچرخوانم سمتش. چند شاخه داوودی پر پر نشده را برداشتم و گذاشتم روی قبر مرد و گفتم: من برم مادر.. خدا بیامرزدش.
بلند گفت: دستت درد نکنه! من هر وقت اومدم برا زیبای تو هم فاتحه میخونم!
برایش دستی بلند کردم و سمت موتورم رفتم. از زیر درخت برش داشتم و با فاصله دنبال پسر حرکت کردم.
[پارت هشتاد و دوم]
رفت سمت اتوبان تهران قم و از یک فرعی پیچید تو که نتوانستم بروم. اما انگار خیلی دور نرفته بود که دور زد و این بار با بسته های گلاب که روی ترکش بسته شده بودند برگشت. دور زد و دوباره سمت بهشت زهرا رفت. پشت سرش میرفتم. زیر سایه درخت و کنار یک قطعهی دیگر ایستاده بودم که گوشیام زنگ خورد. مهرداد بود. جواب دادم: الو آقا مهرداد!؟
دهانش پُر بود و انگار داشت چیزی میخورد. گفت: سلام، کجایی قِرقی!؟
نشستم گوشه جدول و گفتم: قبرستون!
مکث کرد. صدایش واضح تر شد و گفت: به پرویز درشت بار میکنی هیچی بهت نمیگه، میدونی که من پرویز نیستم هان؟!
خندیدم و گفتم: قبرستونم خداوکیلی آقا مهرداد! یکی یه جنسی میخواست اوردم براش. میخوای گوشی رو بدم آقا بزرگ خدا بیامرزتون؟!
جواب داد: خیلی خب! مزه نریز. زنگ زدم بگم دیگه نرو کارخونه!
اخم کردم. ایستادم و گفتم: نرم؟! واسه چی؟!
جواب داد: واسه ماسه شو دیگه کار نداشته باش! نرو!
گفتم: آخه، آخه چیشده مگه؟! خبط و خطایی کردم مگه؟! آقا ما یه شوخی میکنیم حضرت عباسی به دل نگیر! زبونم تنده ولی این تن بمیره تو کار سرم بره قولم نمیره!
نفس عمیقی کشید که صدایش در گوشی پیچید. گفت: نقل اینا نیس، گفتن یکی دیگه قراره بیاد. تو هم فعلا یه طرفای دیگه باش. کاری داشتم بهت میگم. بای!
خواست قطع کند که گفتم: آ آقا.. آقا مهرداد! صبر کن ببینم! خب من چیکار کنم الان؟! جا ندارم که! پنج دری که میتونم برم؟!
جواب داد: نه فعلا فِر بخور یه وری، کاری بود خبرت میکنم.
و تماس را قطع کرد.