eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت صد و دو] پشت سر سانتافه‌ی مشکی حرکت می‌کردم. هنوز نمی‌دانستم تنهاست یا نه. شماره‌ی علی را گرفتم. تماس وصل بود به بلندگو‌های ماشین. جواب داد: سلام رئیس، جانم؟ بی مکث گفتم: علی کجایی؟ _اداره‌م، طوری شده آقا؟! _ علی کارت تموم شد اصلا معطل نکن، برو سمت خونه‌ی کیا. خودش از خونه رفته بیرون من دنبالشم. جواب داد: چشم چشم، الان یه چهره نگاری رو باید تطبیق بدم بعد دیگه کاری ندارم، خودمو می‌رسونم. ماشین سرعتش را بیشتر کرد و رفت سمت اتوبان کرج. با فاصله پشت سرش رفتم. نزدیکی‌های آبیک بود که کنار یک سوپرمارکت ایستاد. کنار خیابان پارک کردم. خودش و همان دختر از ماشین پیاده شدند و از سوپرمارکت خرید کردند. زیر لب گفتم: میرن شمال.. و شماره‌ی علی را گرفتم. هماهنگ کردم که یک ماشین نزدیکی های قزوین به من برساند تا با ماشینم تعویض کنم. فکر هایی توی سرم بود اما باید از دور شندنش از تهران مطمئن می‌شدم. ماشین را در قزوین عوض کردم. نزدیکی های غروب آفتاب بود که رسیدیم به رشت. تا نزدیکی های یکی از شهرک ها دنبالش رفتم اما نتوانستم جلوتر بروم. جاده‌ی باریک و خلوتی بود و نمیشد جلوتر رفت. پسر‌بچه‌ی ده، یازده ساله‌ای کنار جاده ایستاده بود و کارتن نوشته‌ی "ویلا" را تکان می‌داد. چند بار بوق و نوربالا زدم، تا در صدای ماشین ها توجهش به من جلب شد و سمتم دوید. قطره های آب از کلاه بارانی نایلونی که از روی کاپشنش پوشیده بود میرخت. شیشه را دادم پایین و گفتم: این سمتم ویلا داری؟ و ورودی شهرک را نشانش دادم. تند سر تکان داد و با لهجه‌، تند تند گفت: بله دارم سوار شم؟ سر تکان دادم و با وزن زیادش به سختی ماشین را دور زد و سوار شد. آرام حرکت می‌کردم و سعی می‌کردم به همه‌ی ماشین های پارک شده در گوشه‌ی راه و حیاط ویلاهایی که به بیرون دید داشت نگاه کنم. انقدر آرام میرفتم که صدای پسر درامد: عمو جان ماشینت نوئه؟ خب گاز بده دیگه! نگاهش کردم. پوست سفیدش از سرما سرخ شده بود. ماشین کیا را که دیدم سرعتم را بیشتر کردم. خیلی از خانه اش دور نشده بودم که گفت: یکیش همینجاس، یکیشم کوچه بالایی. و با دست ویلای کوچکی را نشان داد. سرعتم را کم کردم و گفتم: یه سوپرمارکت این بالا دیدم، بزار اول همینو ببینیم. و کنار ویلا ایستادم. از پنجره ی ویلا که ماشین کیا را دیدم، کافی بود تا اجاره‌اش کنم. نمی‌دانستم برای سفر شخصی آمده یا قرار است با کسی ملاقات کند، اما باید از او مراقبت می‌کردم. شماره‌ی رستوران را که صاحب خانه روی یخچال چسبانده بود برداشتم و غذا سفارش دادم. ساعت نزدیکی‌های هشت بود. نشسته بودم روی صندلی و ماشین کیا را می‌پاییدم که فکری به ذهنم رسید. گوشی‌ام را از روی میز تلویزیون برداشتم و شماره‌ی علی را گرفتم. در حال مراقبت از خانه‌ی کیا بود. گفتم: علی هر دوشون اینجان. هم کیا هم دختره. گفت: آره آقا چراغ ساختمونشونم خاموشه. نفس عمیقی کشیدم‌. همین را می‌خواستم بشنوم. گفتم: میخوام بری داخل علی. بعید می‌دونم این سفر براش کاری باشه، ولی میتونیم تو خونه‌ش یه چیزایی پیدا کنیم. مکثی کرد و گفت: باشه رئیس.‌ فقط، با پوشش برم؟ چشم هایم را بستم و لب هایم را غنچه کردم. عادت کیمیا بود. وقتی از حرص دلش می‌خواست من را بزند این کار را می‌کرد! گفتم: آره برو کارتتو نشون بده، چراغ گردونتم بزار رو سقف ماشین بیو بیو کنه. صدای آرامش را شنیدم: نه خب ینی گفتم بپرسم بهتره.. چشم هایم را باز کردم. گفتم: برو داخل، تو لابی فقط سمت چپ راه پله نقطه کور دوربیناس، بقیه‌ی جاها کامل دید داره. بی سر و صدا برو و برگرد. فقط مهمه علی که بتونی یه چیزی پیدا کنی. یه چیزی که به درد بخوره. متوجهی؟ جواب داد: چشم رئیس. بله مفهومه، فقط زمانم چقدره؟ بازتاب نور ماه روی سقف براق ماشین کیا را نگاه کردم. گفتم: وقت داری. حداقل یک ساعت. اما سعی کن سریعتر تمومش کنی. گفت: چشم رئیس. و تماس را قطع کردیم.
_ پارت صد و دو خدمت شما🌿
داریم نزدیک می‌شیم به پارت‌های آخر محرمانه🙊 نظراتتون رو تا اینجای کار بهم بگید خستگی در کنیم😌😍🤝🏻 https://harfeto.timefriend.net/17165865969951
آقااا مگه این مرحله از خشونت فقط مخصوص رسول و محمد نبود؟😁🤝🏻
عجالتا به کیمیا بگم به حامد بگه یه بسته پودر نارگیل بخره حالا
[پارت صد و سه] جلوی پنجره ته ظرف شام را دراوردم. کیا و دختر توی ویلا بودند و کسی ملاقاتشان نیامده بود. علی پیام داد و گفت که توی ساختمان است و دارد وارد خانه‌ی کیا می‌شود. ظرف یکبار مصرف را توی سینک انداختم و کاپشنم را پوشیدم‌. شالگردنم را هم روی صورتم پیچیدم و از در بیرون رفتم. کیا من را یک بار دیده بود و نباید اینجا دوباره می‌دید. هوا سرد و نمدار بود و باران می‌بارید. جی‌پی‌اس کوچک را از جیب کاپشنم بیرون آوردم و در مُشت گرفتم. از ویلا بیرون رفتم و آرام سمت حیاط ویلای کیا حرکت کردم. در ها کوتاه بود و دیوار ها کوتاه تر. چراغ های ویلای دیوار به دیوار کیا خاموش بود. از کنارش رد شدم.اطراف را نگاه کردم. شاخه‌ی شکسته‌ی درخت افتاده بود زمین. کمرم را خم کردم و شاخه را برداشتم. خودم را رساندن کنار دیوار حیاط کیا. نفسم را حبس کردم و آرام شاخه را بردم بالا و روی دیوار کشیدم. چراغ های کوچک قرمز رنگ دزدگیر شروع به روشن و خاموش شدن کردند. شاخه را کشیدم پایین و عقب تر رفتم. هنوز چسبیده بودم به دیوار. صدای برخورد باران با سقف‌های فلزی و شیروانی ها به گوش می‌خورد. صدای چفت در را شنیدم. خودم را بیشتر فرو کردم توی دیوار. صدای نازک دخترانه‌ای گفت: چیه کیارش؟ من میترسم! صدای کیا که حالا نزدیک تر به دیوار بود را شنیدم: چیزی نیست عشقم گربه بوده حتما. این دزدگیره زیادی سنسورش حساسه. بریم تو! نفسم را فوت کردم. آب از سر و صورتم می‌ریخت. دیگر نمی‌شد ریسک کرد. جی‌پی‌اس را انداختم توی جیب کاپشنم و زیپش را کشیدم و به سمت ویلای خودم حرکت کردم. رسیدم به ایوان. روی صندلی گهواره‌ای زیر سقف نشستم و شالگردنم را دادم پایین. همین بود که تا حالا، امن و پنهان مانده بودند. جز این انتطار نبود. زیپ کاپشنم را کشیدم پایین که گوشی توی جیبش لرزید. علی بود. جواب دادم: بله؟! صدای آرام اما پر تپش علی که کلمات را پشت هم میگفت پیچید توی گوشی: رئیس من خونه‌ی کیام. یکی اومده اینجا. دنبال منم اومده، انگار تا فهمیده تو خونه‌م اومده! اومدم تو دستشویی. داره سعی می‌کنه درو باز کنه. گوشی و مدارکم رو از پنجره‌ی همینجا پرت می‌کنم بیرون. میفته رو پشت بوم ساختمون پشتی. شاید بتونم وانمود کنم اومدم دزدی. صدای کوبیدن پی در پی در شنیده می‌شد و بعد صدای بوق اشغال. گوشی را پایین آوروم و از روی صندلی بلند شدم. چراغ ماشین کیا روشن شد. مطمئن بودم، کسی از خانه به او خبر داده است.
_ پارت صد و سه خدمت شما🌿
[پارت صد و چهار] از ویلا دویدم بیرون. کلید های ویلا را گذاشتم زیر یکی از گلدان ها و سوار ماشین شدم. ماشین کیا جلوتر بود و در جاده‌ی تاریک شهرک حرکت می‌کرد. از جلوی در ویلا که رد شدم، دختر دم ویلا ایستاده بود. مطمئن شدم که کیا را جه چیزی از خانه بیرون کشانده. هوا خوب نبود، ولی کیا گاز می‌داد و با سرعت به سمت تهران می‌رفت. میانه‌ی راه مجبور شدم برای بنزین زدن مکث کنم اما بعد دوباره پیدایش کردم. نزدیکی های تهران، ماشین را با یک ماشین پلاک تهران عوض کردم. شب از نیمه گذشته بود که رسیدیم تهران. گازش را گرفت سمت خانه اش. نمی‌دانستم علی کجاست و چه حالی دارد. سر کوچه پارک کردم و پیاده شدم. چراغ های ساختمان کیا خاموش بود و حالا که رفته بود بالا روشن شده بود. همان پایین منتظر ماندم اما برنگشت! دلشوره حالم را بد کرده بود. دلم نبض می‌زد. تمام وجودم نبض می‌زد. سرم تیر می‌کشید و چشم هایم میخواستند از حدقه پرت شوند بیرون. کیا که از خانه بیرون نیامد، رفتم سمت کوچه‌ی پشتی. مدارک علی روی بام بود و باید راهی برای رفتن به پشت بام پیدا می‌کردم. هوا سرد بود و من از سرما و اضطراب می‌لرزیدم. اینکه نمی‌دانستم علی کجاست و چه حالی دارد دیوانه ام می‌کرد. تند پله ها‌ی ورودی ساختمان را رفتم بالا. در سنسور دار کشویی که مقابلم باز شد، حرارت گرم فصای لابی خورد توی صورتم. نگهبان پشت پیش‌خوان روی صندلی خوابیده بود و تا صدای باز شدن در را شنید نشست. جلو رفتم و گفتم: سلام آقا. ایستاد و اول، ساعت روی دیوار را نگاه کرد. گفت: سلام بفرمایین. اخم ریزی کردم. اطراف را نگاه کردم و گفتم: اون یکی آقا نیستن؟ سرش را جلو آورد و گفت: کدوم آقا؟! همانطور که وانمود می‌کردم دارم توی پیشخوان را وارسی می‌کنم گفتم: همینجا بودن.. پشت همین میز. ابروهایش را داد بالا و گفت: هاا، قفقازی رو میگی، صبح اومده بودی؟ تند سر تکان دادم و گفتم: آره، آره. جواب داد: اون نگهبان شیفت صبحه، حالا چیکارش داری!؟ سر تکان دادم و گفتم: اومده بودم برا.. برا.. خواستم بگویم برای سرویس کولر، که یاد پنل کولرگازی‌هایی افتادم که بیرون، جا به جای دیواره‌ی ساختمان چسبیده بودند و اصلا حواسم به باران و سرمایی که بیرون زمستان را توی شهر پهن کرده بود، نبود! توی صورتم خیره بود و منتظر بود حرف بزنم. چشمانم را بستم و گفتم: چی میگن بهش، آها! چشم باز کردم و گفتم: این ترمز ایمنی آسانسور رو اکی کنم، گوشی موشی و وسیله هام جا موندن رو پشت بودم. ابروهایش را بالا داد و گفت: اومدی؟! کی اومدی؟ لب هایم را باز و بسته می‌کردم. حواسم اصلا سر جایش نبود. گفتم: حاجی ظهری اومدم دیگه. بیا برو بده این وسایل ما رو بریم سر جدت معطلمون نکن. چپ چپ نگاهم کرد و سمت تلفن رفت و گفت: بزا ببینم قفقازی چی میگه.. و رفت سمت تلفن. پا تند کردم سمتش و از پشت پیشخوان تلفن را از دستش گرفتم و گفتم: ساعت یک شبه آقا بیا برو خودت اون بالا مدارک منو بیار من برم. اسمم هم روشه. علی ایمانی. این ها را می‌گفتم تا اعتمادش جلب شود اما اگر می‌رفت و کارت های اداره‌ی علی را می‌دید بیچاره بودم! سر تکان داد و با اخم از پشت پیشخوان بیرون آمد. در ورودی را کنترلی قفل کرد، موبایل و دسته کلیدش را برداشت و سمت اسانسور رفت و گفت: بیا ببینم. رفتیم بالا و به طبقه‌ی آخر رسیدیم. از آنجا با پله‌ها خودمان را رساندیم به پشت بام. در را باز کرد و سمت اتاقک اسانسور رفت و گفت: کو وسایلت؟ ساختمان پشتی را نگاه کردم. ساختمان کیا. تاریک بود و نمیتوانستم جایی را خوب ببینم. اول رفتم سمت اتاقک اسانسور و زمین را نگاه کردم. رو به نگهبان گفتم: یا خدا. حاجی نیست. کسی نیومده بالا از صب؟ نفس عمیقی کشید و این پا آن پا کرد و گفت: نه نیومده. گفتم: یه نور بنداز من نگا کنم اطرافو! بد بخت میشم که اینطوری! و خودم هم چراغ قوه‌ی گوشی ام را روشن کردم و گرفتم سمتی که فکر می‌کردم. گوشی و جاکارتی علی دور از هم افتاده بود. گفتم: عه ایناهاشن! و دویدم سمتشان. از روی زمین برشان داشتم و اطراف را دوباره نگاه کردم. چیز دیگری نبود. نگهبان که انگار حالا کمی از ترس و شکش به من کمتر شده بود گفت: ببینم؟! کارت و گوشی را نشانش دادم. گوشی را از پشت و قاب گرفته بودم که ترک های بزرگ روی صفحه‌اش پیدا نباشد. بعد هم تشکر کردم و با قدم های سریع، از پله‌ها، خودم را به کوچه رساندم.
_ پارت صد و چهار خدمت شما🌿
[پارت صد و پنج] ماندنم آن اطراف اصلا جایز نبود. باید علی را پیدا می‌کردم، اما مطمئن بودم کیا یا اطرافیانش، آن حوالی، دنبال همراهان علی می‌گردند. رفتم سمت خانه و در راه به سرهنگ اطلاع دادم. میدانستم به این راحتی ها دست از سر علی برنمی‌دارند. توی تاریکی نشستم روی زمین. علی همیشه محتاط بود. امکان نداشت بی دقتی کرده باشد یا به هر طریقی در خانه، باعث جلب توجه شده باشد. میدانستم آرام و بی صدا وارد شده و چراغی روشن نکرده. اما با تمام این ها، با فاصله‌ی کوتاهی از ورودش، گیر افتاده بود. گوشی را برداشتم و دوباره شماره‌ی سرهنگ را گرفتم. گفتم: آقا ببخشید دوباره مزاحمتون شدم. راجع به ساختمون کیا. میخوام استعلام واحد های طبقه‌ی کیا رو داشته باشم. ممکنه؟ مکث کوتاهی کرد و گفت: نمیتونم بسپارم به کسی، خصوصا الان که علی نیست. تا نیم ساعت دیگه بر‌میگردم اداره. خودم بهت میگم. تشکر کردم و منتظر ماندم. هنوز نیم ساعتی که وعده داده بود کامل نشده بود که اطلاعات ساختمان برایم ارسال شد. دو واحد در طبقه‌ی کیا خالی از سکنه بود و فقط، واحد رو به رویی اش، پُر بود! گفتم: خودشه! گوشی ام زنگ خورد. سرهنگ بود. جواب دادم و گفت: چی شد ستوده؟! چیزی پیدا کردی؟ گفتم: بله آقا! طبقه خالیه، فقط کیا میشینه و واحد رو به روییش. احتمال میدم یا سنسور چراغ های راهرو به یه آلارمی وصل بوده، یا طبقه هفتِ آسانسور. این احتمال هم هست که از چشمی چک کنه. اما خیلی بعید و سخته براش. من احتمال قویم اینه چراغ های راهرو‌ی طبقه هفت، که با حرکت روشن میشه، یه آلارمی بهش داده و فهمیده کسی تو طبقه‌س. بعدم که دیده رفته خونه‌ی کیا و ادامه‌ی ماجرا. جواب داد: الان کاملا حساس شدن ستوده. حواست باشه به همه چی. _حواسم هست آقا. دوباره گفت: از امینی مطمئن نباش حتی اگه مطمئنی! بنا رو بزار رو اینکه حرف زده. تا وقتی اطلاعات بیشتری ازش گیرت نیومده، ریسک نکن. و تماس را قطع کردیم. دوباره نگاهی به اطلاعاتی که سرهنگ ارسال کرده بود انداختم. تصویر صاحب خانه‌ی رو به رویی و اسمش؛ غلامرضا محمدی. سی‌وچهار ساله. دو دوره قهرمان پرورش اندام و مربی یک باشگاه در همان حوالی خانه‌اش. آدرس را برداشتم و با ماشین به سمت باشگاه ورزشی راه افتادم. ماشین را کمی عقب تر و زیر درخت پارک کردم. شیشه‌های ماشین از داخل بخارگرفته بود. با دست کشیدم روی شیشه و نگاه کردم. ساعت نزدیکی های دو بامداد بود و کوچه ساکت. خواستم ماشین را روشن کنم و برگردم، که احساس کردم در تاریکی، در باشگاه باز شد. از دور چهره‌اش دیده نمی‌شد. اما من‌مطمئن بودم خود غلامرضاست. هیکل درشت و عضلانی اش زیر نور چراغ دیده شد، اما هنوز چهره اش را ندیده بودم. سوار ماشین شد و راه افتاد. ماشین را روشن کردم و با فاصله پشت سرش حرکت کردم. خیابان اول را طبق پیش‌بینی ام رفت اما خیابان بعدی را پیچید به راست. سمتی که از خانه‌ی کیا دور می‌شد. خیابان ها خلوت بودند و من، هر چقدر با فاصله پشتش حرکت می‌کردم، باز هم دیده می‌شدم. در چهار راه، پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم. شالم را تا روی بینی ام کشیده بودم. به فاصله‌ی دو ماشین کنارش ایستاده بودم. هر دو صف اول بودیم و نمیتوانستم منتظر بمانم تا پشت سرش بروم. از طرفی، احساس می‌کردم این چپ و راست رفتن ها و دور شدن ها از خانه‌اش، عمدی‌ست. احساس می‌کردم شک کرده. ده ثانیه مانده بود تا سبز شدن چراغ. نفس عمیقی کشیدم. چراغ که سبز شد مستقیم حرکت کردم. از آینه دیدمش. هنوز ایستاده بود. میخواست مطمئن شود من زودتر راه می‌افتم! از دیدش که خارج شدم، اولین کوچه را پیچیدم و رفتم به سمت خانه‌ی کیا. با سرعت حرکت می‌کردم. ماشین را انتهای کوچه پارک کردم. با چراغ های خاموش منتظر ماندم. چند دقیقه بیشتر نگذشت که نور چراغ‌هایش افتاد توی کوچه و بعد خودش پیدایش شد. از آینه بغل میدیدمش. وارد پارکینگ که شد، من هم ماشین را روشن کردم و از آن طرف کوچه رفتم بیرون.