eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
[پارت صد و سه] جلوی پنجره ته ظرف شام را دراوردم. کیا و دختر توی ویلا بودند و کسی ملاقاتشان نیامده بود. علی پیام داد و گفت که توی ساختمان است و دارد وارد خانه‌ی کیا می‌شود. ظرف یکبار مصرف را توی سینک انداختم و کاپشنم را پوشیدم‌. شالگردنم را هم روی صورتم پیچیدم و از در بیرون رفتم. کیا من را یک بار دیده بود و نباید اینجا دوباره می‌دید. هوا سرد و نمدار بود و باران می‌بارید. جی‌پی‌اس کوچک را از جیب کاپشنم بیرون آوردم و در مُشت گرفتم. از ویلا بیرون رفتم و آرام سمت حیاط ویلای کیا حرکت کردم. در ها کوتاه بود و دیوار ها کوتاه تر. چراغ های ویلای دیوار به دیوار کیا خاموش بود. از کنارش رد شدم.اطراف را نگاه کردم. شاخه‌ی شکسته‌ی درخت افتاده بود زمین. کمرم را خم کردم و شاخه را برداشتم. خودم را رساندن کنار دیوار حیاط کیا. نفسم را حبس کردم و آرام شاخه را بردم بالا و روی دیوار کشیدم. چراغ های کوچک قرمز رنگ دزدگیر شروع به روشن و خاموش شدن کردند. شاخه را کشیدم پایین و عقب تر رفتم. هنوز چسبیده بودم به دیوار. صدای برخورد باران با سقف‌های فلزی و شیروانی ها به گوش می‌خورد. صدای چفت در را شنیدم. خودم را بیشتر فرو کردم توی دیوار. صدای نازک دخترانه‌ای گفت: چیه کیارش؟ من میترسم! صدای کیا که حالا نزدیک تر به دیوار بود را شنیدم: چیزی نیست عشقم گربه بوده حتما. این دزدگیره زیادی سنسورش حساسه. بریم تو! نفسم را فوت کردم. آب از سر و صورتم می‌ریخت. دیگر نمی‌شد ریسک کرد. جی‌پی‌اس را انداختم توی جیب کاپشنم و زیپش را کشیدم و به سمت ویلای خودم حرکت کردم. رسیدم به ایوان. روی صندلی گهواره‌ای زیر سقف نشستم و شالگردنم را دادم پایین. همین بود که تا حالا، امن و پنهان مانده بودند. جز این انتطار نبود. زیپ کاپشنم را کشیدم پایین که گوشی توی جیبش لرزید. علی بود. جواب دادم: بله؟! صدای آرام اما پر تپش علی که کلمات را پشت هم میگفت پیچید توی گوشی: رئیس من خونه‌ی کیام. یکی اومده اینجا. دنبال منم اومده، انگار تا فهمیده تو خونه‌م اومده! اومدم تو دستشویی. داره سعی می‌کنه درو باز کنه. گوشی و مدارکم رو از پنجره‌ی همینجا پرت می‌کنم بیرون. میفته رو پشت بوم ساختمون پشتی. شاید بتونم وانمود کنم اومدم دزدی. صدای کوبیدن پی در پی در شنیده می‌شد و بعد صدای بوق اشغال. گوشی را پایین آوروم و از روی صندلی بلند شدم. چراغ ماشین کیا روشن شد. مطمئن بودم، کسی از خانه به او خبر داده است.
_ پارت صد و سه خدمت شما🌿
[پارت صد و چهار] از ویلا دویدم بیرون. کلید های ویلا را گذاشتم زیر یکی از گلدان ها و سوار ماشین شدم. ماشین کیا جلوتر بود و در جاده‌ی تاریک شهرک حرکت می‌کرد. از جلوی در ویلا که رد شدم، دختر دم ویلا ایستاده بود. مطمئن شدم که کیا را جه چیزی از خانه بیرون کشانده. هوا خوب نبود، ولی کیا گاز می‌داد و با سرعت به سمت تهران می‌رفت. میانه‌ی راه مجبور شدم برای بنزین زدن مکث کنم اما بعد دوباره پیدایش کردم. نزدیکی های تهران، ماشین را با یک ماشین پلاک تهران عوض کردم. شب از نیمه گذشته بود که رسیدیم تهران. گازش را گرفت سمت خانه اش. نمی‌دانستم علی کجاست و چه حالی دارد. سر کوچه پارک کردم و پیاده شدم. چراغ های ساختمان کیا خاموش بود و حالا که رفته بود بالا روشن شده بود. همان پایین منتظر ماندم اما برنگشت! دلشوره حالم را بد کرده بود. دلم نبض می‌زد. تمام وجودم نبض می‌زد. سرم تیر می‌کشید و چشم هایم میخواستند از حدقه پرت شوند بیرون. کیا که از خانه بیرون نیامد، رفتم سمت کوچه‌ی پشتی. مدارک علی روی بام بود و باید راهی برای رفتن به پشت بام پیدا می‌کردم. هوا سرد بود و من از سرما و اضطراب می‌لرزیدم. اینکه نمی‌دانستم علی کجاست و چه حالی دارد دیوانه ام می‌کرد. تند پله ها‌ی ورودی ساختمان را رفتم بالا. در سنسور دار کشویی که مقابلم باز شد، حرارت گرم فصای لابی خورد توی صورتم. نگهبان پشت پیش‌خوان روی صندلی خوابیده بود و تا صدای باز شدن در را شنید نشست. جلو رفتم و گفتم: سلام آقا. ایستاد و اول، ساعت روی دیوار را نگاه کرد. گفت: سلام بفرمایین. اخم ریزی کردم. اطراف را نگاه کردم و گفتم: اون یکی آقا نیستن؟ سرش را جلو آورد و گفت: کدوم آقا؟! همانطور که وانمود می‌کردم دارم توی پیشخوان را وارسی می‌کنم گفتم: همینجا بودن.. پشت همین میز. ابروهایش را داد بالا و گفت: هاا، قفقازی رو میگی، صبح اومده بودی؟ تند سر تکان دادم و گفتم: آره، آره. جواب داد: اون نگهبان شیفت صبحه، حالا چیکارش داری!؟ سر تکان دادم و گفتم: اومده بودم برا.. برا.. خواستم بگویم برای سرویس کولر، که یاد پنل کولرگازی‌هایی افتادم که بیرون، جا به جای دیواره‌ی ساختمان چسبیده بودند و اصلا حواسم به باران و سرمایی که بیرون زمستان را توی شهر پهن کرده بود، نبود! توی صورتم خیره بود و منتظر بود حرف بزنم. چشمانم را بستم و گفتم: چی میگن بهش، آها! چشم باز کردم و گفتم: این ترمز ایمنی آسانسور رو اکی کنم، گوشی موشی و وسیله هام جا موندن رو پشت بودم. ابروهایش را بالا داد و گفت: اومدی؟! کی اومدی؟ لب هایم را باز و بسته می‌کردم. حواسم اصلا سر جایش نبود. گفتم: حاجی ظهری اومدم دیگه. بیا برو بده این وسایل ما رو بریم سر جدت معطلمون نکن. چپ چپ نگاهم کرد و سمت تلفن رفت و گفت: بزا ببینم قفقازی چی میگه.. و رفت سمت تلفن. پا تند کردم سمتش و از پشت پیشخوان تلفن را از دستش گرفتم و گفتم: ساعت یک شبه آقا بیا برو خودت اون بالا مدارک منو بیار من برم. اسمم هم روشه. علی ایمانی. این ها را می‌گفتم تا اعتمادش جلب شود اما اگر می‌رفت و کارت های اداره‌ی علی را می‌دید بیچاره بودم! سر تکان داد و با اخم از پشت پیشخوان بیرون آمد. در ورودی را کنترلی قفل کرد، موبایل و دسته کلیدش را برداشت و سمت اسانسور رفت و گفت: بیا ببینم. رفتیم بالا و به طبقه‌ی آخر رسیدیم. از آنجا با پله‌ها خودمان را رساندیم به پشت بام. در را باز کرد و سمت اتاقک اسانسور رفت و گفت: کو وسایلت؟ ساختمان پشتی را نگاه کردم. ساختمان کیا. تاریک بود و نمیتوانستم جایی را خوب ببینم. اول رفتم سمت اتاقک اسانسور و زمین را نگاه کردم. رو به نگهبان گفتم: یا خدا. حاجی نیست. کسی نیومده بالا از صب؟ نفس عمیقی کشید و این پا آن پا کرد و گفت: نه نیومده. گفتم: یه نور بنداز من نگا کنم اطرافو! بد بخت میشم که اینطوری! و خودم هم چراغ قوه‌ی گوشی ام را روشن کردم و گرفتم سمتی که فکر می‌کردم. گوشی و جاکارتی علی دور از هم افتاده بود. گفتم: عه ایناهاشن! و دویدم سمتشان. از روی زمین برشان داشتم و اطراف را دوباره نگاه کردم. چیز دیگری نبود. نگهبان که انگار حالا کمی از ترس و شکش به من کمتر شده بود گفت: ببینم؟! کارت و گوشی را نشانش دادم. گوشی را از پشت و قاب گرفته بودم که ترک های بزرگ روی صفحه‌اش پیدا نباشد. بعد هم تشکر کردم و با قدم های سریع، از پله‌ها، خودم را به کوچه رساندم.
_ پارت صد و چهار خدمت شما🌿
[پارت صد و پنج] ماندنم آن اطراف اصلا جایز نبود. باید علی را پیدا می‌کردم، اما مطمئن بودم کیا یا اطرافیانش، آن حوالی، دنبال همراهان علی می‌گردند. رفتم سمت خانه و در راه به سرهنگ اطلاع دادم. میدانستم به این راحتی ها دست از سر علی برنمی‌دارند. توی تاریکی نشستم روی زمین. علی همیشه محتاط بود. امکان نداشت بی دقتی کرده باشد یا به هر طریقی در خانه، باعث جلب توجه شده باشد. میدانستم آرام و بی صدا وارد شده و چراغی روشن نکرده. اما با تمام این ها، با فاصله‌ی کوتاهی از ورودش، گیر افتاده بود. گوشی را برداشتم و دوباره شماره‌ی سرهنگ را گرفتم. گفتم: آقا ببخشید دوباره مزاحمتون شدم. راجع به ساختمون کیا. میخوام استعلام واحد های طبقه‌ی کیا رو داشته باشم. ممکنه؟ مکث کوتاهی کرد و گفت: نمیتونم بسپارم به کسی، خصوصا الان که علی نیست. تا نیم ساعت دیگه بر‌میگردم اداره. خودم بهت میگم. تشکر کردم و منتظر ماندم. هنوز نیم ساعتی که وعده داده بود کامل نشده بود که اطلاعات ساختمان برایم ارسال شد. دو واحد در طبقه‌ی کیا خالی از سکنه بود و فقط، واحد رو به رویی اش، پُر بود! گفتم: خودشه! گوشی ام زنگ خورد. سرهنگ بود. جواب دادم و گفت: چی شد ستوده؟! چیزی پیدا کردی؟ گفتم: بله آقا! طبقه خالیه، فقط کیا میشینه و واحد رو به روییش. احتمال میدم یا سنسور چراغ های راهرو به یه آلارمی وصل بوده، یا طبقه هفتِ آسانسور. این احتمال هم هست که از چشمی چک کنه. اما خیلی بعید و سخته براش. من احتمال قویم اینه چراغ های راهرو‌ی طبقه هفت، که با حرکت روشن میشه، یه آلارمی بهش داده و فهمیده کسی تو طبقه‌س. بعدم که دیده رفته خونه‌ی کیا و ادامه‌ی ماجرا. جواب داد: الان کاملا حساس شدن ستوده. حواست باشه به همه چی. _حواسم هست آقا. دوباره گفت: از امینی مطمئن نباش حتی اگه مطمئنی! بنا رو بزار رو اینکه حرف زده. تا وقتی اطلاعات بیشتری ازش گیرت نیومده، ریسک نکن. و تماس را قطع کردیم. دوباره نگاهی به اطلاعاتی که سرهنگ ارسال کرده بود انداختم. تصویر صاحب خانه‌ی رو به رویی و اسمش؛ غلامرضا محمدی. سی‌وچهار ساله. دو دوره قهرمان پرورش اندام و مربی یک باشگاه در همان حوالی خانه‌اش. آدرس را برداشتم و با ماشین به سمت باشگاه ورزشی راه افتادم. ماشین را کمی عقب تر و زیر درخت پارک کردم. شیشه‌های ماشین از داخل بخارگرفته بود. با دست کشیدم روی شیشه و نگاه کردم. ساعت نزدیکی های دو بامداد بود و کوچه ساکت. خواستم ماشین را روشن کنم و برگردم، که احساس کردم در تاریکی، در باشگاه باز شد. از دور چهره‌اش دیده نمی‌شد. اما من‌مطمئن بودم خود غلامرضاست. هیکل درشت و عضلانی اش زیر نور چراغ دیده شد، اما هنوز چهره اش را ندیده بودم. سوار ماشین شد و راه افتاد. ماشین را روشن کردم و با فاصله پشت سرش حرکت کردم. خیابان اول را طبق پیش‌بینی ام رفت اما خیابان بعدی را پیچید به راست. سمتی که از خانه‌ی کیا دور می‌شد. خیابان ها خلوت بودند و من، هر چقدر با فاصله پشتش حرکت می‌کردم، باز هم دیده می‌شدم. در چهار راه، پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم. شالم را تا روی بینی ام کشیده بودم. به فاصله‌ی دو ماشین کنارش ایستاده بودم. هر دو صف اول بودیم و نمیتوانستم منتظر بمانم تا پشت سرش بروم. از طرفی، احساس می‌کردم این چپ و راست رفتن ها و دور شدن ها از خانه‌اش، عمدی‌ست. احساس می‌کردم شک کرده. ده ثانیه مانده بود تا سبز شدن چراغ. نفس عمیقی کشیدم. چراغ که سبز شد مستقیم حرکت کردم. از آینه دیدمش. هنوز ایستاده بود. میخواست مطمئن شود من زودتر راه می‌افتم! از دیدش که خارج شدم، اولین کوچه را پیچیدم و رفتم به سمت خانه‌ی کیا. با سرعت حرکت می‌کردم. ماشین را انتهای کوچه پارک کردم. با چراغ های خاموش منتظر ماندم. چند دقیقه بیشتر نگذشت که نور چراغ‌هایش افتاد توی کوچه و بعد خودش پیدایش شد. از آینه بغل میدیدمش. وارد پارکینگ که شد، من هم ماشین را روشن کردم و از آن طرف کوچه رفتم بیرون.
_ پارت صد و پنج خدمت شما🌿
[پارت صد و شش] تا صبح راه های مختلف و افراد مختلف را بررسی کردم.تمام داره‌ی اطلاعاتم را بالا و پایین کردم. اما هیچ راهی نبود. هیچکسی نبود تا بتوانم از او کمک بگیرم. پیمان گوشه‌ی لیست بود اما، نمیتوانستم ریسک کنم و در همچین مرحله ای، از او کمک بگیرم. بعد از ظهر شده بود. بعد از کلی بالا و پایین کردم، تصمیم گرفته بودم حضوری بروم باشگاه. غلامرضا چهره ام را ندیده بود و حتی اگر هم دیده بود، فکر نمیکردم با آن تغییرات، در خاطرش بیاید. در آینه به خودم نگاه کردم. موهای بلندم را در اسکارف ورزشی که طرح های رنگی و درهم داشت پوشانده بودم. با واکس مو، ابروهایم را صاف کردم و از حالت طبیعی‌اش در اوردم. لنز آبی یخی به تنهایی چهره ام را عوض کرده بود اما رنگ حنایی موقتی که به ته ریشم و ابروهایم زده بودم بودم، کار را تمام کرده بود. ساک ورزشی را برداشتم و به سمت باشگاه رفتم. توی پاگرد، صدای آهنگ بیس دار قبل از هرچیزی میخورد توی صورت آدم. در نیمه باز را هل دادم و رفتم تو. زیر چشمی اطراف را پاییدم. ساک را روی دوشم جا به جا کردم و به سمت میزی گوشه‌ی سالن کنار بوفه بود رفتم. کسی پشتش نبود. اطراف را نگاه کردم که پسر جوانی دستش را بلند کرد و دوید سمتم. لاغر اندام بود اما عضلات تنیده در هم سینه اش، از زیر رکابی استرج نایکش مشخص بود. گفت: در خدمتم داداش، بفرما. اطراف را نگاه کردم و گفتم: مخلصیم! تازگیا اسباب کشیدیم این سمت، همسایه مون تعریف باشگاه شما رو میکرد، گفت مربیای درجه یکی داره. سر تکان داد و گفت: خوش اومدی! کیه همسایه تون؟! ما اینجا بچه هامون درجه یک و دائمین. میشناسیم همه رو. خنده‌ی کوتاهی کردم و سوالش را نشنیده گرفتم. گفتم: میتونم برم داخل دیگه الان؟! سررسید روی میز را که پر از برگه و پول نقد بود باز کرد و گفت: بله حتما، جسارتا شهریه رو پرداخت کنید از همین الان میتونید مشغول شید. سر تکان دادم و ساکم را از روی دوشم، گذاشتم روی میز. زیپش را باز کردم که صدای باز شدن در آهنی پشت میز، از لا به لای آهنگ بلند توی سالن به گوش رسید. در باز شد. علی و پشت سرش غلامرضا آمدند بیرون. غلامرضا مستقیم سمت سالن رفت. علی اول همانجا ایستاد‌. انگار که چشم هایش به نور عادت نداشته باشند، چشم هایش را بسته بود. دستش را روی چشم هایش کشید و آرام بازشان کرد. چشم در چشم نگاهم می کرد. چشم های نیمه بسته اش را که ناگهان کامل باز کرد، فهمیدم مرا شناخته. پسر پشت میز منتظر نگاهم می‌کرد. دستم را توی جیب ساک بردم و داخل کشیدم. زیر لب گفتم: نچ. و زیپ را بستم و زیپ دیگر را باز کردم. دوباره گشتم. سر تکان دادم و گفتم: جا گذاشتم کارتمو فک کنم! پسر نگاهش را بین من و ساک رد و بدل میکرد. گوشه های لبش را پایین داد و گفت: عب نداره جلسه دیگه اکیش میکنی. برو داخل. علی از من رد شده بود. پشت سرم را نگاه کردم و درحالیکع سعی میکردم طوری وانمود کنم که انگار دنبال کارتم روی زمین میگردم گفتم: نه اخه نمیشه اینطوری. کارتم کو! علی رفته بود سمت در. دلشت می‌رفت بیرون. رو به پسر گفتم: نه، نه! اورده بودمش. از مغازه چیزی خریدم. برم ببینم جا نمونده باشه این سوپری سر کوچه! و بی انکه منتظر بمانم از باشگاه زدم بیرون. علی پیاده رو را گرفته بود و با قدم های خیلی آرام به سمت خیابان میرفت. احساس کردم از عمد ارام‌ میرود تا من به او برسم. به بهانه‌ی بستن بند کفش ایستاد و نگاه کرد. بعد که مطمئن شد پشت سرش هستم، پا تند کرد و سمت خیابان رفت. پای چپش می‌لنگید. نمیدانستم چه اتفاقی افتاده اما با فاصله پشت سرش حرکت می‌کردم. وقتی علی آشنایی نمیداد، یعنی کسی داشت ما را نگاه می‌کرد. روز زمین را نگاه میکردم و دنبال کارتِ خیالی میگشتم! رسید سر خیابان. رفت سمت ایستگاه اتوبوس. قبل از اینکه سمت ایستگاه بروم. وارد مغازه شدم و سرسری سراغ کارت را گرفتم و بعد سمت ایستگاه رفتم. شلوغ بود. علی نشسته بود و من ایستاده بودم. سیگارم را از جیبم دراوردم و به مرد بغلی ام گفتم: داداش آتیش داری؟! سر تکان داد. علی را نگاه کردم. سیگارم را نشان دادم و گفتم: آتیش داری داداش؟ دستش را روی جیب های شلوارش زد و گفت: هیچی ندارم داداش! با مکث نگاهم را از او گرفتم. چند دقیقه گذشت که اتوبوس آمد و سوار شدیم. شلوغ بود. هر دو وسط اتوبوس ایستاده بودیم.رو به روی هم. خودش را کشید عقب و طوری ایستاد که پشت سر من قرار بگیرد. کنار گوشم پچ پچ کرد: گفتم برا دزدی بوده. ولم‌کردن ولی حتما دنبالمن چون محاله باور کرده باشن. کجا برم؟ و بعد کشید عقب و تکیه داد به میله. از دیشب که قرار بود علی بگوید برای دزدی رفته بوده، با خودم فکر میکردم چطور ممکن است کسی باور کند علی با آن کت چرمی و کفش های واکس خورده اش برای دزدی رفته باشد، اما حالا که سویشرت مشکی و شلوار جین رنگ و رو رفته را پایش میدیدم، فهمیدم علی خیلی بیشتر از چیزی که من خیال میکردم، حواسش به همه چیز است.
نگاهش کردم. زیر چشمش، روی استخوان گونه نامحسوس سرخ بود و گوشه‌ی لبش پاره. آرام از زیپ ساک، چند تراول بیرون اوردم و تا کرده، چپاندم توی دستش. گوشی ام را گذاشتم کنار گوشم و گفتم: الو ایمان؟! کجایی تو پس؟ چرا هرچی میگیرم جواب نمیدی؟! برو خونه بهشتیا منم میام. نه میام تو برو! وقت کنم کارام اکی شه بهت سر میزنم. قربونت. و گوشی را اوردم پایین. علی را نگاه کردم. چشم روی هم گذاشت. صدای فس فس باز شدن در اتوبوس را شنیدم. کنار گوش علی گفتم: به راننده پول ندی الان. و از اتوبوس پیاده شدم.
_ پارت صد و شش خدمت شما🌿
[پارت صد و هفت] سمت خانه رفتم. علی حالا توی مشتشان بود. علی را برای پیدا کردن روابطش آزاد کرده بودند و احتمالا حالا حالا ها زیر نظرش داشتند. تا شب صبر کردم. شب لباس هایم را عوض کردم. لنز های یخی را بیرون آوردم و صورتم را شستم. ته ریش هایم را کامل زدم. با تیغ وسط ابروی چپم را یک خط انداختم. با وسایل گریم، پوست صورتم را سبزه تر کردم و لنز سبز را توی چشمم گذاشتم. کلاه کاموایی نازکی را هم روی سرم کشیدم و کاپشن کمر کشی را هم تنم کردم و از خانه رفتم بیرون. هوا سرد بود. برای اولین تاکسی دست بلند کردم و سمت بازار رفتم. من و علی، یک خانه‌ی بهشتی ها بیشتر نمیشناختیم. در یکی از عملیات ها آنجا را شناسایی کرده بودیم. یک خانه‌ی بزرگ و قدیمی، که به یک گرمخانه‌ی غیر اوقافی تبدیل شده بود. نزدیک خانه، از ماشین پیاده شدم و از کوچه پس کوچه ها خودم را به خانه رساندم. در پیش بود. وارد شدم. تابلو های خطاطی دست نویس بدو ورود به چشم میخورد. با قرمز نوشته شده بود : دودِ مجاز فقط سیگار! مردی که اورکتش را روی شانه هایش انداخته بود جلو امد و گفت: سلام بفرمایین!؟ دست هایم را به هم مالیدم و گفتم: شنفتم میشه اینجا شب و صبح کرد! نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: کی معرفیت کرده؟! از پشت سرش حیاط را پاییدم. سقف پلاستیک کشی شده بود و مرد ها، توی حیاط هم خوابیده بودند. گفتم: بچه های قهوه خونه خان بابا گفتن. گفت: کارت ملی داری؟؟ سر تکان دادم و کارت ملی که برای همین کار همراهم اورده بودم را سمتش گرفتم. نگاهش کرد و گفت: آقا سعید درسته؟! سر تکان دادم. جلو آمد و دست هایش را نزدیک بدنم گرفت و گفت: جسارتا میشه؟ اخه اینجا تیزی و مواد و زهر ماری ممنوعه! گفتم اره اره. و دست هایم را از هم باز کردم تا من را بگردد. دستش را به پشتم زد و گفت: از قفسه پتو بالش بردار. داخل فک نکنم جا باشه. ولی حیاطم گرم و موکت شده‌س. گفتم: مشتی هستی! و از کنترش رد شدم و رفتم داخل. حیاط، به جز راه کوچکی که به ساختمان میرفت، تماما موکت شده بود. بخاری های ایستاده‌ی بزرگی روشن بود و هوای حیاط را گرم میکرد. چشم چرخواندم و دنبال علی گشتم. ندیدمش. مردی میانسال که کتاب قطوری دستش گرفته بود دست بلند کرد و گفت: اینجا جا هست! فضای پشت باغچه تقریبا خلوت بود. رفتم سمتش. تشکر کردم و نشستم همانجا. عینک کوچکی روی بینی اش بود و از بالایش نگاهم می‌کرد. روی کتاب توی دستش نوشته بود "مثنوی معنوی" . گفت: پول اگه همراهت داری بزار تو لباست بعد بخواب. سر تکان دادم و زیر لب گفتم: ممنون. رویش را برگرداند و مشغول خواندن کتاب شد. کنار در، اتاقک کوچکی بود که انگار ساندویچ و مواد غذایی می‌فروخت. یک بندری خریدم و دوباره برگشتم سر جایم. گاز اول را که زدم، تن صدای علی را شنیدم. آرام سر بلند کردم. کنار در ساختمان ایستاده بود و با همان مردی که کارتم را گرفته بود حرف می‌زد. میگفت: بابا داخل دم داره حاجی. ناموسا یه هواکشی، عرق کشی چیزی بزن این تو. و زیر چشمی مرا نگاه کرد. مرد گفت: خب بیا بیرون بخواب پسرم اینجا سرد تر هست ولی هواش بهتره. علی بالشش را زیر بغل زده بود و همانطور که پتوی قدیمی اش را کشان کشان با خود میکشید گفت: اگه جا پیدا کنم! و آمد وسط حیاط و اطراف را نگاه کرد. پیرمرد کتابخوان بغل دستی ام، دوباره دستش را برد بالا و علی را صدا کرد. نگفتم: نچ و بلندتر ادامه دادم: مهمون دعوت نکن دیگه عمو جون! یه ذره جا داریما. لبخندی زد و گفت: ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم، از بد حادیث اینجا به پناه آمده ایم. سخت نگیر جوون! زیر لب غرولوند کردم و بین خودم و پیرمرد برای علی جا باز کردم. حالا خودم کاملا چسبیده بودم به دیوار. علی بیمان آمد و گفت: بکش کنار دیگه فس فس میکنه. با اخم نگاهش کردم. با پا پتویم را پرت کرد کنار و طاق باز دراز کشید روی زمین و دو دستش را گذاشت زیر سرش. ساندویچم را نصفه خوردم و من هم دراز کشیدم. گوشی ام را بیرون اردم و مشغول کار کردن شدم. علی سرش را با پتو کشیده بود. صدای بمش از زیر پتو، به گوشم رسید: بهشون گفتم برای دزدی رفته بودم. اول باور نکردن اما بعد خیلی یهویی گفتن میتونم برم. مطمئنم الان همینجاهان. خیلی ترسیده بودن. اینکه منو برد تو اون باشگاه و جاشو دیدم، و الان ازادم دو حالت بیشتر نداره. یا فک کرده خیلی پپه‌م و واقعا برا دزدی رفته بودم. یا منتظره ارتباطمو پیدا کنه بعد دخلمو بیاره. جز همون‌ گولاخه که تو باشگاه کار میکنه کسیو ندیدم. فقط همون دیشب یه دختره اومد اونجا. ندیدمش فقط صداشو شنیدم. نفهمیدم کی بود. ولی فکر کنم از طرف مهرداد بود. مکث کوتاهی کرد و گفت: همه‌ی اطلاعاتم همینه.
گوشی را کنار گذاشتم و چشم هایم را بستم. بینی ام به بوی عرق و سیگار عادت نمی‌کرد. توی گوشی برای علی نوشتم که شب ها همانجا بماند و روز ها به چیزیکه تظاهر میکند ادامه دهد. مقداری پول هم برایش گذاشتم که یک گوشی بخرد تا بتوانم راحت تر با او ارتباط بگیرم. با ترسی که از حضور علی داشتند، نمیشد فعلا کاری کرد. حساس شده بودند. اما اگر خیالشان از علی راحت میشد، دوباره می‌توانستم به آنها نزدیک شوم‌.