[پارت بیستم]
نسرین بدون هیچ سختگیری، یک دسته رز سفید ساده سفارش داد. بعد یه دوری در خیابان زدیم و بستنی خوردیم. در برابر اصرار های من برای خوردن شام در رستوران گفت که خیلی کار دارد و باید برود خانه و من هم ناگزیر رساندمش.
یک مقالهی روانشناسی ازدواج دانلود کرده بودم که داخلش نوشته بود ازدواج یک تغییر بزرگ است و همه ی آدم ها ممکن است روز های نزدیک به مراسم ازدواج خلقیات متفاوتی داشته باشند. و من رفتار نسرین را به همین نسبت میدادم.
در راه برگشت رفتم و کت و شلوارم را از خشکشویی تحویل گرفتم. مامان هم زنگ زده بود و گفته بود کیمیا خانهی ماست و لیست خرید هایش را برایم فرستاد. نزدیکی های خانه ایستادم تا خرید های مامان را انجام بدهم. چند تا خوراکی هم برای گِلاریس گرفتم و بعد رفتم خانه.
کلید را که انداختم توی در ورودی آپارتمان، از همان بیرون صدایِ دویدن های گلاریس را شنیدم که به سمت در میآید. خندیدم. در که باز شد دقیقا کنار در ایستاده بود.
گفتم: سلامَلِکم خال قزی!
و رفتم تو. کیمیا آمد جلوی در و وسیله ها را از دستم گرفت و گفت: سلام داداش. خسته نباشی.
پلاستیک ها را دادم دستش و گفتم: سلام، قربونت. و همانطوری که پلاستیکِ خوراکی ها را نشانش میدادم گفتم: اون برا گِلاره.
تشکر کرد و با هم رفتیم داخل. با مامان هم سلام و علیک کردم و قبل از نشستن رفتم و دست و صورتم را شستم. از سرویسبهداشتی که آمدم بیرون، گلاریس توی راهرو، کنار در بود.
حالا دست هایم تمیز بود! بغلش کردم و انداختمش هوا گفتم: خوبی جوجه؟
خندید و سرش را محکم پایین آورد.
بوسش کردم و رفتیم توی سالن. مامان و کیمیا یک زیر انداز انداخته بودند روی زمین و یک عالمه وسیله دورشان بود.
نشستم روی مبل و گفتم: خیر باشه، سفره ختم صلواته؟!
کیمیا جواب داد: نه خیر، بی مزه. برا جنابعالیه!
گلاریس خودش را توی بدنم تکان تکان داد تا بگذارمش زمین. بعد هم دوید سمت پلاستیک خوراکی ها که روی میز آشپزخانه بود.
گفتم: برا من؟ چی هستن؟!
مامان گفت: رسمه دیگه، فردا، ینی شبِ عقد برای نسرین زیر لفظی میبریم.
تکیه دادم و گفتم: او، چه جالب، نمیدونستم!
بعد از مکث کوتاهی گفتم: میدونن میریم؟
کیمیا گفت: آره خبر دادیم بهشون.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: خعلی خب.. دست شما درد نکنه، شرمنده مون کردین!
مامان لبخند زد و کیمیا چپ چپ نگاه کرد. گلاریس یک تخم مرغ شانسی از پلاستیک برداشت و دوید سمتم. دامن کوتاهِ صورتی اش بالا و پایین میپرید. آمد جلویم ایستاد و تخممرغ شانسی را گرفت جلویم و گفت: باز تُن گاوه.
من هنوز در شُک چیزی که شنیدم بودم که صدایِ قهقههی کیمیا در هوا پخش شد.
نگاهشان کردم. کیمیا خم شده بود روی زمین و میخندید.
به گلاریس گفتم: چی گفتی دایی؟
گفت: میگم بازش تُن.
گفتم: نه، اسم من چیه؟
کمی فکر کرد و با خوشحالی بالا پرید و گفت: گاوه!
و این بار مامان و کیمیا با هم خندیدند.
گفتم: دستت درد نکنه، چه خوب یاد گرفت اسممو.
کیمیا اشک هایش را که از شدت خنده درامده بود پاک کرد و گفت: بخدا دو ساعت دیشب با حامد تلاش کردیم که یادبگیره.
نگاهم را ازش گرفتم و گفتم: میخوام تلاش نکنید.
و گلاریس را نگاه کردم. تکان تکان میخورد و منتظر ایستاده بود. تخممرغ شانسی را از دستش گرفتم و گفتم: بده دایی برات باز کنم.
دو دستی گرفت سمتم.
برایش باز کردم. لپش را بوس کردم و دادم دستش.
کیمیا را نگاه کردم. چشم هایش برق میزد و داشت خودش را کنترل میکرد نخندد.
خنده ام گرفت. خندیدم و گفتم: کوفت دیگه، خندیدی بسه!
سر تکان داد و مشغول کار شد. بلند شدو رفتم کنارشان. مامان داشت با چاقو روی هندوانه طرح میانداخت و کیمیا روبانِ سفیدی پاپیون کرد را دور ظرف شکلات چسباند.
گفتم: ولی جدی دستتون درد نکنه. من برم یکم اتاقم به کارام برسم.. کاری داشتید صدام کنید..
مامان گفت: برو قربونت برم. کاری نیست
کیمیا هم سر تکان داد. گلاریس را نگاه کردم. پاهایش را دراز کرده بود و داشت اسباب بازی کوجکش را سر هم میکرد. به سمت اتاقم رفتم تا عکس هایی که علی برایم آورده بود را دقیق تر نگاه کنم.
[پارت بیست و یکم]
آن شب، گلاریس و کیمیا ماندند خانهی ما و تا دم دم های صبح با مامان بیدار و مشغول آماده کردن وسایل بودند.
من هم بیدار بودم اما، مشغول با پرونده ها. سرهنگ رهنما گفته بود از روی پرونده ها کپی بگیرم و نکات لازم را یادداشت کنم و برشان گردانم. تصمیم گرفته بود تا پرونده را به کس دیگری بسپارد، باز هم نمایشی!
آنطور که پای تلفن به من گفت، قرار شده پرونده را با کمی تغییر به کسی بسپارند تا حواسِ حفره را پرت او کنند. گفته بود اگر همه چیز چراغ خاموش باشد، شک برانگیز است، چون پروندهی به این مهمی امکان ندارد روی زمین بماند. پرسیدم که یعنی دو نفری باید روی پرونده کار کنیم؟ و جوابش "نه" بود! گفت محتوای پرونده را تغییر میدهد و بعد دست کس دیگری میسپارد، طوری که ظاهرا، پرونده ی اصلیست و در باطن، یک پرونده قاچاق اعضا در چند بیمارستان محدود.
از نگرانی ام برای شخصی که قرار است همین پروندهی نمایشی را قبول کند گفته بودم و سرهنگ گفته بود، تا به نقاط خطر نزدیک نشود، کسی با او کاری ندارد. و پرونده رو طوری تغییر داده که هیچوقت به نقاط حساس نزدیک نمیشود.
نماز صبح را خواندم و خوابیدم. فردا، از صبح خانه در تکاپو بود. مامان و نسرین سه بار مرا فرستادند خرید و وقتی از سومین خرید برگشتم خانه خودم را انداختم در حمام و اِلا چند بار دیگر هم مرا میفرستادند! از روبانِ قرمز و نُقل بگیر تا جوراب شلواریِ شیریِ مایل به کرمی سایزِ دختر بچه سه ساله سفارش داده بودند. کار ها که تمام شد و بسته های مورد نظر مامان و کیمیا آماده شد، غروب شده بود.
قرار بود شام را خانه بخوریم و شب نشینی برویم. مامان میگفت مادر نسرین اصرار کرده شام برویم اما قبول نکرده و گفته باشد برای یک وقتِ دیگر!
شام را حاضری خوردیم و شروع کردیم به آماده شدن. قرار بود ساعت ۸ و نیم برویم.
رفتم اتاق تا لباس هایم را عوض کنم. کت شلوارِ دودی را از کاورِ خشک شویی بیرون آوردم و روی تخت انداختم. پیراهن سفید را از کمد برداشتم و پوشیدم. شلوار را هم پوشیدم. پیراهن را فرو کردم توی شلوار و داشتم مرتبش میکردم که تقه ای به در اتاق خورد و بلا فاصله در باز شد. کیمیا بود.
گفتم: نُچ. دو ثانیه وایسا بگم بفرمایید بعد بیا تو.
آمد توی اتاق و گفت: برو بابا، منو با این سُتوان سَروانات اشتباه گرفتی؟
سری از تاسف تکان دادم و گفتم: خب بفرما جناب سرهنگ.
پشت پلکی نازک کرد و گفت: نه من سرتیپ دوس دارم.
خندیدم. گفتم: اشتهاتم خوبه ماشالا. بگو حالا، چیکار داری؟
دستش را آورد بالا و گفت: برا فردا کدوم و میخوای؟
دو تا کراوات توی دستش بود. ابروهایم را دادم بالا و گفتم: مگه میخوایم بریم تالار؟ یه عقد محضریه عزیزِ من.
گردنش را کج کرد و گفت: بزن دیگه، بیکلاس خان.
به رویش لبخند زدم. گفتم: واسه حامدن؟!
سر تکان داد. گفتم: دستت درد نکنه.. ولی واقعا فردا نمیزنم. ایشالا مراسم گرفتیم تالار.
روی پاشنه چرخید و گفت: مرغِ یه پا. و به سمت در رفت.
گفتم: حامد نیومد؟! دیر شدا!
گفت: پنج دقیقه دیگه میرسه. و رفت.
کامل آماده شدم و از اتاق بیرون رفتم. همزمان، حامد و بابا هم رسیده بود. با بابا دست دادم. حامد تا من را دید، شروع کرد به بشکن زدن و هم زمان خواند: بادا بادا مبارک بادا، ایشالا مبارک بادا. و گردنش را ریتمیک تکان میداد.
لبخند زدم. آمد جلو و گفت: بابا، خوش تیپ، امشب تلفات میدی ها!
در جمع کردن لبخندم موفق نبودم. با چشم و ابرو به بابا اشاره کردم و گفتم: خب حالا!
کنارم ایستاد و دستش را زد به شانه ام و گفت: حاج خانوم دزدیدنش. به همین راحتی. مثل این کیمیای شما که منو دزدید. و شانه هایش را نمایشی لرزاند و ادای گریه کردن دراورد.
بابا و مامان میخندیدند و کیمیا چشم و ابرو میآمد.
بعد از چند دقیقه وسیله ها را برداشتیم و رفتیم پایین.
حامد و کیمیا و گلاریس با ماشین خودشان و ما، با ماشین من میرفتیم.
همه سوار شده بودند. ماشین را از پارکینگ بردم بیرون.
حامد ماشینش را آورد کنارِ ماشین من ایستاد. اشاره کرد شیشه را بکشم پایین. بعد گفت: آدرس ندارم من، بیفت جلو دنبالت بیام.
جواب دادم: لوکیشین فرستادم برات.
گوشی اش را نگاه کرد و با مکث گفت: عه؟ باشه.. ممنون.
ماشین را زد توی دنده و ادامه داد: راستی گلاریس اسمتو گفت که یاد گرفته؟! بعد خندید و گاز داد و حرکت کرد.
[پارت بیست و دوم]
سبد میوهی تزئین شده و ظرف های شکلات و آجیل و جعبهی دستبندطلایی که مامان برای نسرین آورده بود، روی میز گذاشته شده بود.
اگر از نگاه های پُر حرف و لبخند های مصنوعی نسرین صرف نظر میکردم، جمع گرم و صمیمی بود.
روی مبلِ تکی، نشسته بودم و بین همهی شوخی ها و خنده ها و شادی ها، حواسم به نسرین بود. گوشی ام را از جیبم در آوردم و برایش نوشتم " خوبی نسرین جان؟"
صدای پیامک گوشی اش آمد. آرام در سر و صدای جمع برش داشت و نگاهش کرد و دوباره گذاشتش روی میز.
نگاهم کرد. چند ثانیه. بی حرف. و بعد سرش را بالا و پایین کرد.
توی همین حال پدر نسرین گفت: مگه نه کاوه جان؟!
سریع نگاهم را از نسرین گرفتم و گفتم: جان؟
پدرش تکرار کرد: عرض کردم درست نمیگم!؟
نمیدانستم از چه چیزی حرف میزدند. روی مبل جا به جا شدم. لبم را با زبان تر کردم که حامد گفت: حتما درست میفرمایید. کجا بهتر از مشهد برا اولین سفر.
فهمیدم حامد دارد حالی ام میکند بحث دربارهی چیست! لبخند زدم و گفتم: بله حتما.. اصلا کجا بهتر از مشهد!
و باز با گوشهی چشم نسرین را نگاه کردم.
صدا ها را نمیشنیدم. حرف ها را. خنده ها را. تنها چیزی که میدانستم این بود که یک چیزی این وسط درست نیست. حاصلِ چند سال بازجویی و چهره شناسی و چشم خوانی شده بود این حس ترس از چیزی که در چشم های نسرین میدیدم و نمیدانستم چیست.
هزار بار روز ها را مرور کردم اما چیزی برای ناراحتی پیدا نکردم. آن غم یا عصبانیتِ توی چشم های نسرین، خیلی فرق داشت با همیشه.
یک ساعتی بین خنده ها و حرف های خانواده ها و شیرینی زبانی های گلاریس گذشت. و هنوز نسرین کم حرف ترینِ جمع بود. طوری که مامان و کیمیا هم فهمیده بودند و با چشم و ابرو از من میپرسیدند چه اتفاقی افتاده!
خیال میکردند بحثمان شده، یا من ناراحتش کردهام.
مامان انگار خواست نسرین را از آن حال و هوا بیرون بیاورد که بلند شد و به سمت میز رفت. چادرِ مشکی طرحدار و براقش را جمع کرد و جعبهی دستبند را برداشت و به سمت مبل سه نفره رفت. مریم خانم، مادر نسرین به پای مامان بلند شد و بین خودش و نسرین برای مامان جا باز کرد.
مامان نشست و در جعبه را باز کرد. جمع حالا ساکت بود و با لبخند نگاه میکرد. دستبند را بیرون آورد. نگین های آبی و سورمهای روی دستبندِ سفید برق میزدند. مامان دستبند را جلو برد و منتظر نسرین ماند تا دستش را بالا بیاورد و همزمان گفت: انشاءالله که خوشبخت ترین باشی دخترم.
اما نسرین تکان نخورد. سرش پایین بود و دستش را هم بالا نیاورد.
آب دهانم را قورت دادم. مادرش گفت: نسرین جان!؟
بعد رو به ما گفت: معلوم نیست حواسش کجاست! و مصنوعی خندید.
نسرین همانطور که سرش پایین بود گفت: حواسم اینجاس مامان جان.
و بعد دو دستی، دست مامان را گرفت و برد پایین. آرام گفت: ببخشید..
مادرش با تعجب پرسید: نسرین! مامان!
نسرین گفت: ببخشید. معذرت میخوام. ولی قبلش، من یه سوال دارم..
همه ساکت شده بودند.
بعد از چند ثانیه بابا گفت: بگو دخترم، چه سوالی؟
نسرین دم عمیقی گرفت. دست هایِ توی هم قفل شده اش میلرزید. مادرش آرام گفت: نسرین مامان..
نسرین بی توجه به حرف مادرش، پدر و مادر من را نگاه کرد و گفت: مامان، بابا. من یه سوالی دارم از شما.
نگاهش را به سمت کیمیا برد و گفت: از شما هم همینطور کیمیا جون..
کیمیا کمی جلو رفت. کسی چیزی نمیگفت.
گرمم بود. حرارت از یقه ام بیرون میآمد و میخورد به چانه ام.
نسرین ادامه داد: من میخوام یه سوال بپرسم از شما.
تا بدونم.. تا بدونم کاوه با شما رو راسته یا نه؟ به شما راست میگه یا نه! میخوام خیالم راحت شه که حداقل به شما راستشو گفته.. اینطوری میفهمم بعدا که منم جرو خانوادهش بشم، عزیز بشم براش، به منم راست میگه! اینطوری خودمو گول میزنم که الان که بهم دروغ گفته، چون هنوز جزو خانوادهش نیستم!
پدرش بین حرفش پرید و گفت: چی میگی نسرین؟ حواست هست دختر؟
نسرین دستش را آورد بالا و گفت: بابا جون. لطفا..
صدایش میلرزید و چشم هایش پر از اشک بود. ادامه داد: لطفا اجازه بدید بگم. همین یه بچه رو که بیشتر ندارید؟؟ دارید؟ پس بزارید برای زندگیش حرف بزنه..
[پارت بیست و سوم]
چند ثانیه چشم هایش را بست تا به خودش مسلط شود. مامان را نگاه کرد و گفت: مامان جون.. یه چیزی ازتون میپرسم.. منو ببخشید! ببخشید بابت این بی ادبی.. ولی از دیروز دارم دیوونه میشم! یه چیزی ازتون میپرسم بهم جواب میدین؟
مامان من را نگاه کرد. دستبند و جعبه اش را گذاشت روی میز و دست هایش را گذاشت روی دست های لرزان نسرین و گفت: معلومه دخترم. بپرس عزیزم.
نسرین گفت: میشه بهم بگید، کاوه.. کاوه برای چی این چند روز خونهست؟
یک هو تمامِ خونِ توی قلبم ریخت پایین. حالا مطمئن شده بودم نسرین همه چیز را میداند. تمام قفل های نگاهش حالا باز شده بود. هنوز نمیدانستم از کجا و چطور، اما شک نداشتم نسرین، دلیل دیگری برای این کار ندارد.
مامان چیزی نگفته بود و نسرین را مات نگاه میکرد. نسرین دوباره گفت: برای چی این چند روز خونهس؟
گفتم: نسرین جان. من با شما حرف میزنم.. اجاز..
پرید وسط حرفم و گفت: لطفا کاوه. لطفا هیچی نگو.
و دوباره مامان را نگاه کرد.
مامان سرش را چرخواند سمت بابا و گفت: خب.. خب مرخصی بوده دیگه..
بابا ادامه داد: مرخصیِ بعد از اتمام پروندهش..
نسرین سرش را به چپ و راست تکان داد. دستش را از توی دست مامان کشید بیرون و اشکی که داشت روی صورتش مینشست را پاک کرد. گفت: نه.. نه. بخدا.. بخدا اگه بهم بگید الان من نباید بدونم هیچی نمیگم. اگه بگید هنوز مَحرمِ اسرارِ خونوادتون نیستم، هیچی نمیگم! فقط میخوام بدونم شما میدونید یا نه.. راستشو بگید.
مادر نسرین گفت: چیزی شده نسرین؟ چرا اینطوری میکنی مادر؟؟
بعد من را نگاه کرد و گفت: چیشده آقا کاوه؟
بابا گفت: ما راست گفتیم دخترم.. چیزی برای پنهان کردن نیست. کاوه از این مرخصی های بعد پرونده داره همیشه.. تو بگو چی شده، شاید ما بتونیم کمکت کنیم.
نسرین مامان و کیمیا را نگاه کرد. صدایش میلرزید. گفت: شما.. شما هم همینو میگید؟
گلاریس از صداهای بلند جمع، ترسیده توی بغل کیمیا مچاله شده بود.
کیمیا سر تکان داد و مامان گفت: آره دخترم.
نسرین گفت: وای.. وای کاوه. به هیچ کس نگفتی؟ هیچوقت نمیگی؟ همیشه همینقدر پنهان کاری؟؟
حالا همهی جمع به من نگاه میکردند.
لبم را از تو گاز گرفتم. گفتم: نسرین جان. من توضیح میدم برای شما.
از روی مبل بلند شد و گفت: توضیح؟ چه توضیحی! من دیروز توضیح خواستم! دیروز گفتم بهم دروغ نمیگی گفتی نه! الان چی میخوای بگی؟ میخوای بگی یه هفته س اخراج شدی؟ میخوای بگی دلیل اخراجت این بوده که یکی رو کُشتی؟ میخوای بگی که داری از همه، همه چیو پنهان میکنی؟ چی میخوای بگی؟
کیمیا هینِ بلندی کشید و دستش را گذاشت روی دهانش.
پدرش با صدایِ نسبتا بلندی گفت: بشین دیگه نسرین.. تو این چیزا رو از کجا میگی؟ آروم باش دختر!
نسرین پدرش را نگاه کرد. گفت: احمدرضا گفته بابا. و بعد بغضش ترکید. با گریه ادامه داد: احمد رضا گفته. گفته کاوه رو میشناسه. گفته اخراجش کردن. گفته چون آدم کشته اخراجش کردن.
همه داشتند خیره خیره من را نگاه میکردند. دست هایم عرق کرده بود اما زبانِ خُشکم چسبیده بود به سقف دهانم.
به زور گفتم: اینطوری نیست.. من..من توضیح میدم برات.
نگذاشت حرفم تمام شود. سرش را برگرداند سمتم و گفت: توضیح بده. اگر توضیح بدی بخدا میگذرم و میگم اقتضای کارش بوده. توضیح بده بزار قانع شم.
نمیدانستم باید چه کار کنم. از طرفی تمام زندگی و آبرویم داشت از دست میرفت و از طرف دیگر، پای پروندهی محرمانه در میان بود. نسرین داشت منتظر نگاهم میکرد که مامان گفت: کاوه.. مادر.. نسرین جان چی میگه؟
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. باید با سرهنگ حرف میزدم. باید شرایطم را برایش توضیح میدادم. باید راهی نشانم میداد تا از این مخمصه رها شوم.
گفتم: من.. من توضیح میدم براتون. شرایط اونطوری که شما فکر میکنید نیست.
نمیدانستم چه توضیحی باید بدهم! فقط فعلا میخواستم اوضاع را آرام کنم.
نسرین لبخندِ محوی زد و گفت: پس درسته.. پس اخراج شدی.. درسته! همه ی اینا درسته.. اینکه اینا درسته و هیچی به ما نگفتی درسته، اینکه پنهان کاری میکنی درسته، اینکه دروغ میگی درسته!
بعد با پشت دست به صورتش کشید و گفت: من.. من آماده نیستم.. من نمیدونم باید چیکار کنم.. من فردا نمیتونم بیام. ببخشید. و پا تند کرد و سمت اتاقش رفت.
[پارت بیست و چهارم]
توی این سی و دو سال هیچ وقت مثل آن شب شرمنده نشده بودم. شرمنده از هر لحاظ و جلوی هر کسی.
دلم میخواست آن مبلِ مخملی که رویش نشسته بودم، من را با تمامِ عنوان هایِ پس و پیشِ اسمم ببلعد.
نسرین رفته بود توی اتاق و در را بسته بود. ما مانده بودیم و سکوتی که هر لحظه بیشتر روی سرم آوار میشد. خیره شده بودم به جعبهی دستبند روی میز که بابا آرام گفت: کاوه.. هنوزم نمیخوای چیزی بگی؟
نه که نخواهم، نمیتوانستم سرم را بالا بیاورم. انگار چشم هایم چسب شده بودند به پایین.
همانطور سر پایین، با صدایی که به زور بالا می آمد گفتم: یه سری اتفاقات افتاده تو اداره.. یکم پیچیده ست.
پدر نسرین گفت: نباید ما بدونیم آقا کاوه؟
ناخوداگاه سرم را بلند کردم. اخمِ ریزی روی پیشانی اش بود و به من نگاه نمیکرد.
بی اختیار جمع شده بودم توی خودم. نمیتوانستم چیزی بگویم. باید قبلش با سرهنگ صحبت میکردم.
گفتم: چرا.. چرا باید بدونید. چیزی برای مخفی کردن نیست واقعا. فقط اگر اجازه بدید من سر فرصت براتون میگم.
پدرش گفت: بسیار خب. و هر دو دستش را گذاشت روی پایش و بلند شد. ادامه داد: ان شاءالله هر وقت فرصتش شد تشریف بیارید بگید برامون.
حامد و بابا هم بلند شدند. و بعد کیمیا و مامان و مادر نسرین.
بابا آرام گفت: ببخشید آقای کریمی، ببخشید خانم. و به سمت در رفت.
و مامان و حامد و کیمیا هم هر کدام جمله های کوتاهی که به زور شنیده میشد را گفتند و به سمت حیاط رفتند. آرام از جا بلند شدم. پدرش شانه اش را تکیه داده بود به ستون و با همان اخم سیگارش را روشن میکرد.
گفتم: جبران میکنم. ببخشید.. بعد مادر نسرین را که حالا چشم هایش از اشک برق میزد را نگاه کردم و دوباره لب زدم: ببخشید.
و به سمت حیاط رفتم.
توی حیاط ایستادم. سرم را به سمت پنجرهی اتاق نسرین چرخواندم که پرده افتاد.
با قدم های سنگین بیرون رفتم. هیچکس بیرون نبود. ماشین حامد هم نبود. لبخند زدم و به سمت ماشین رفتم و سوار شدم.
دست و پایم کِرِخت شده بود. بد بختی آنجا بود که حتی نمیدانستم چه کاری انجام بدهم! یک باره همه ی خوشی ها از بین رفته بود و تبدیل شده بود به بدترین چیز دنیا؛ شرمندگی.
ماشین را روشن کردم تا از آنجا دور شوم. انگار حتی از خانه و کوچه شان هم خجالت میکشیدم.
وارد اتوبان شدم و یک گوشه پارک کردم. گوشی ام را بیرون آوردم. ساعت ۱۰ و نیم شب بود. یک پیام از حامد داشتم. بازش کردم. نوشته بود " داداش شرمنده، بخدا کیمیا و حاج خانوم اصرار کردن بریم. حلال کن" لبخند زدم. نمیخواستم جوابش را بدهم. نه که از او، یا حتی کیمیا و مامان ناراحت باشم. نه! اصلا نمیتوانستم. برای آنکه فکری نشود کوتاه نوشتم "دشمنت شرمنده" و ارسال کردم.
بعد گوشی کوچک را از توی داشبورد برداشتم و برای سرهنگ نوشتم "سلام، شبتون بخیر. امکان صحبت دارید؟" و ارسال کردم.
به دقیقه نکشید که سرهنگ زنگ زد. و من، تمام اتفاقات را برایش تعریف کردم. دور و بعید میدانستم، اما ته دلم، امیدوار بودم راهی برای گفتن به نسرین و شرح دادن ماجرا برایش وجود داشته باشد، اما نداشت!
سرهنگ وقتی حرف هایم را شنید، راحت گفت که نباید چیزی از ماجرا برای هیچ کس، حتی نسرین و خانواده اش بگویم.
من از همان اول که پرونده را قبول کردم، میدانستم وارد راهی شده ام که سختی یک بخش تنیده شده در آن است اما فکرش را هم نمیکردم مشکلات و سختی های این پرونده برایم اینطور شروع شوند.
از سرهنگ درباره شخصی به نام احمدرضا پرسیده بودم و گفته بود صبر کنم تا استعلام بگیرد.
آخر شب بود اما اتوبان شلوغ بود وماشین ها از کنارم رد میشدند. صندلی ماشین را خواباندم و منتظر تماس سرهنگ ماندم.
به نسرین فکر میکردم. به خانواده اش. به اینکه چطور قرار است بدون اینکه چیزی از پرونده و صوری بودن اخراج بگویم، قانع شان کنم.
شیشه کمی باز بود و هوای سنگین و دودآلود را میفرستاد تو. گوشی توی دستم لرزید. سریع نشستم و جواب دادم: جانم قربان.
سرهنگ بی مقدمه گفت: احمدرضا مُصَیِب. کارمند تقریبا جدید بخش بایگانی. میشناسیش؟
فامیلی اش آشنا بود. چشم هایم را بستم و فکر کردم. گفتم: آقا آشناس فامیلیش.. نمیدونم.. نمیدونم.
یکهو چشم هایم را باز کردم. یاد کتاب زبانی که نسرین داده بود شبیهش را برایش بخرم افتادم. صفحه ی اولش نوشته شده بود " ریحانه مصیب".
گفتم: پسرخالهشه قربان. یعنی به احتمال زیاد پسر خالهشه.
چند ثانیه سکوت بینمان برقرار شد. تند گفتم: آقا، یه بار یه کتابی رو دادن بهم، گفته بود برای دختر خالهش هست. روش نوشته بود ریحانه مُصیب.
صدای نفس کشیدنش از پشت گوشی رسید. گفت: کارت سخت شد ستوده. خیلی سخت. حتی اگه یه سر سوزن روزنه وجود داشت که بهت بگم برو بهش حقیقت رو بگو، الان همون سر سوزنم از بین رفت.
آویزِ ماهِ شب نمایی که نسرین برای آینه ماشین خریده بود را نگاه کردم. گفتم: چطور آقا..
جواب داد: واضحه. احتمال اینکه مصیب بخواد سر از کارت در بیاره هست.
گفتم: ینی میگید..
نگذاشت بگویم! گفت: ینی این احتمال وجود داره که اونا دیدن تو اخراج شدی، سناریوی ساختگی بودنش به ذهنشون رسیده و حالا اینطوری دارن امتحانت میکنن! میخوان سر از کارت در بیارن و از این طریق اصل مسئلهی اخراجت رو بفهمن.
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: البته اینا همه احتماله ستوده. مثل شکی که به امینی داریم. ولی انقدر مسئله حساسه که هر متهمِ این پرونده باید باید برات مثل یه مجرمِ شناخته شده و تایید شده باشه. همونقدر حواس جمع باشی در رابطه باهاش و همونقدر مُشتت بسته باشه. مفهومه؟
جواب دادم: مفهومه قربان.
گفت: ناراحت شدم برای مشکلی که گفتی به وجود اومده برات.. ولی یه وقتایی یه چیزایی دست ما نیست. دلم میخواست میتونستم کمکت کنم، اما گفتن این مسئله الان، با وجود حضور تو وسط این سناریو، نشدنیه.. ولی برات امید دارم. امیدوارم بتونی به روش خودت، همهی مسائل رو حل کنی.
دستم را گذاشتم روی چشم هایم و تا پایین صورتم کشیدم. گفتم: متوجه ام.. ممنون قربان
گفت: خسته نباشی. کاری بود پیام بده. و تماس را قطع کرد.
گوشی را انداختم روی صندلی بغل و رو به رویم را نگاه کردم..
این پرونده، در اولین ضربه اش، حسابی نفسم را گرفته بود.
سوییچ را چرخواندم، ماشین را روشن کردم و با روحی آشفته به سمت خانه حرکت کردم.
|هموطن|
آویزِ ماهِ شب نمایی که نسرین برای آینه ماشین خریده بود را نگاه کردم. گفتم: چطور آقا.. جواب داد: واضح
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا