حنا🦋.
از موقعی که رفتی چهلوپنج روز میگذره. از اون شب بلند و تیره و تار. اون شب ما خیلی خدا خدا کردیم، خی
تولدت مبارک آرزوی محالِ من..
هدایت شده از اتاقِ شماره91
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پارسال وقتی بغلت کردم و تولدت رو تبریک گفتم، هیچوقت فکر نمیکردم تولد بعدیت رو زیر خاکها باشی.
نبودنت خیلی داره بهمون سخت میگذره؛ تولدت تو آسمونا مبارک عزیزِ دلم 💔:)
من هیچوقت خواهر بزرگتر از خودم نداشتم ولی تو باعث شدی این اتفاق برام حسرت نشه ، تولدت مبارک آبجی بزرگه .💘
هدایت شده از اتاقِ شماره91
آخرین باری که همدیگه رو تو خیابون دیدیم نون داغ دستت بود و داشتی میبردی برای مامانجون؛ رفیقامم پیشم بودن، بهمون یه تیکه نون دادی، همشون بهم گفتن چقدر مهربونی، منم حسابی پزتو دادم.
یادته چقدر بچگیام پارک میرفتیم؟ گفتم. همیشه یه آدامس واسم تو جیبت بود، اونم گفتم. همیشه پایه عکس گرفتنام بودی، گفتم بهشون
خاطرهام تعریف کردم ازت
یادته تولد پارسالتو؟ بهت گفتیم شما تولدت یازدهمه آبجی منم سیزدهم، گفتی پس من دوروز از ریحانه بزرگترم؟ همه خندیدیم.
بهشون گفتم یهسری پیشتون شمال بودم، بهت گفتم هوس شیرینی کردم سریع رفتی بیرون واسم خریدی، اومدی خونه چای دم کردی آوردی باهم بخوریم.
حسودی کردن بهم، گفتن مگه میشه پدربزرگ انقدر خوب؟
گفتم نه، مال من تکه. راستی بهم گفته بلده موهامو ببافه، میخوام موهام بلندتر شه که بدم دستش قشنگ واسم ببافتشون.
باباجون...
موهام بلند شدهها، پس کی میای؟
واسه تولدت مامان گل نرگس خرید گفت بزارم سر خاک باباجون، سرخاکت؟ راستی راستی زیر اون خاکها خوابیدی؟
امروز بجای خودت، عکست رو سر کوچه دیدم.
دیگه از آدامس بدم میاد. میشه برگردی از دست خودت آدامس بگیرم؟
دوچرخهات گوشه حیاطه، نمیای سوار شی بریم پارک؟
الان ۵۸روزه که نیستی..
باباجون یچیزی بگم پیش خودمون بمونه؟
خیلی دلم برات تنگ شده، من زندگی بدون تورو بلد نیستم.
کاش بودی، کاش نمیرفتی، کاش همش خواب بود...