eitaa logo
منبر سوزان
290 دنبال‌کننده
267 عکس
56 ویدیو
1 فایل
در تمام حیات خود مبتلا به پسرخالگی؛ اونجا که می‌گفت خب چیه عیده دیگه. ‌ صوبتی اگر بود، اگر هست، اگر خواهد بود : https://abzarek.ir/service-p/msg/2461918
مشاهده در ایتا
دانلود
خب بچه‌ها
اینجی واس ماس. یعنی کلهمش واس ماس. یه آلونک حقیری ترتیب دادیم برای جمع کردن متن‌هامون یه گوشه؛ و ایضا خوندن نقد و نظرات شمایی که مارو در سعادت غوطه‌ور می‌کنید و متن‌هامون رو می‌خونید(: خلاصه دوست داشتید بیاید : 🌱https://eitaa.com/hanafnevis
این کانال‌هایی که برای تبلیغ می‌نوشتن 'میٌدٍونِْی رِفّیقٌ اگـًه نَمازٍ صٌُبْحٍتٌ قَضاْ مْیشـّه توٌی سيِّاهٍی لَشْکرٌ إمّاْم زَمٍانٌ هَََََم نیْستیٌ(((: '، منقرض شدن ان شاء الله؟
_ممبرمدار نیستین واقعا +ما که هر چند روز یه بار میایم میگیم ممبرای ما بهترینن چیکار کنیم دیگه؟
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من گریه می‌کنم اما شما بخندید(:
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من گریه‌ می‌کنم شما هم گریه کنید(:
وقتی حدودا هفت سالم بود و یه عصر تابستونی بود، چندتا از دخترهای فامیل که همسن و سال بودیم اومده بودن خونه‌ی ما و داشتیم با عروسک‌ها بازی می‌کردیم و خاله شادونه رو می‌دیدیم. برنامه رسید به آخراش و همیشه آخر برنامه خاله شادونه فون لباسش رو باز می‌کرد یه چرخ می‌زد روی زمین لباسش رو پهن می‌کرد و دعا می‌خوند. بقیه هم می‌گفتن آمین. آخرشم می‌گفت خداحافظی هم مثل سلام همیشه یادت بمونه؛ خدا نگهدارتون فردا میایم پیشتون((": وقتی شروع کرد به دعا خوندن من داشتم پز لباس پرنسسی جدیدم رو به دوستان می‌دادم و گفتم اصلا صبر کنید می‌پوشمش میام دعاها رو با خاله شادونه بخونم ببینید (((: رفتم پوشیدم و تا اومدم دیدم خاله داره میگه خدانگهدارتون فردا میایم پیشتون. غم بود که از دیدگان می‌بارید.
با تصور خودم توی لباس پرنسسی در حالی که قراره به معصومیت جلوه کنم و آمین دعاهای خاله شادونه رو بگم مطلب دیگری به ذهن نمی‌رسه جز اینکه چقد اسکل بودم خدایا.
البته ارادتم به عموپورنگ بیشتر بود و هربار که برنامه‌شو می‌دیدم با خودم فکر می‌کردم اگه الان قرار باشه من برم توی برنامه عموپورنگ کدوم لباسم رو بپوشم خوبه؟ (((: شاید وقتی شیش سالم بود در حال مسافرت بودیم که مامانم گفت ای کودک خُرد می‌دونی این شهری که داریم واردش میشیم اسمش چیه؟ اینجا تهرانه. منم به پهنای صورت به مثابه اسب آبی اشک می‌ریختم که من می‌دونم عمو پورنگ اینجاهاست. منو ببرید برنامه‌ش نیم ساعت دیگه برنامه‌ش شروع میشه نمی‌رسم.
یه چیز خیلی سم‌تر که یادم میاد اینه که عموپورنگ یه بازه‌ای خیلی تاکید داشت به اینکه نقدی داشتید تماس بگیرید یا پیامک کنید بهمون. یه آهنگ با امیرمحمد می‌خوندن که یه بخشی‌ش می‌گفت «می‌خوام برم مدرسه کو دفتر و مدادم...» و من خیلی مصمم بودم که تماس بگیرم بگم این قسمت از شعر القای بی‌نظمی داره. ما بچه‌ها باید همیشه منظم باشیم((((: خدایا منو ببخش. خدایا شکرت که به کسی اینو نگفته بودم. خدایا شکرت که تماس نگرفته بودم.
هر ورق از کودکیم حاوی مقادیر زیادی هیدروکلریک اسیده