و حتی چادر رنگی پوشیدن خانوما توی خونه، ارتباط تقریبا مستقیمی به مستأجر و فقیر بودنشون داره(:
امروز میخواستم برای یکی به صورت غیرمستقیم ازدواج با محارم در هخامنشیان و اینارو توضیح بدم، گفتم:«مثلا فکر میکردن فلانی عموشونه، بعد میدیدن شوهرعمهشون هم هست.»💆🏻♀
زمان:
حجم:
93.2K
عصر پاییزه، پنجرهها رو باز کردی. هوا گرفته و ابریه. محله آرومه جز صدای چندتا بچه همسایه که دارن توی کوچه بازی میکنن. به غصههات فکر میکنی و گریه میکنی. هنرنمایی نمکی محل :
برای انتقام از این نمکی کاری به ذهنم نرسید جز اینکه صداشو با 2x گوش بدم. الان از تصور یه نمکی که رپ میخونه شادترم.
صبح کلی کتککاری و دعوا با داداشم داشتم که باید یاد بگیری بدون کمک من تکلیفهاتو بنویسی و هر دیقه نیای اتاق من ازم سوال بپرسی. حالا اومده بود که با هم کارتون ببینیم. داستان کارتون این بود که خواهره وقتایی که برادرش بهش نیاز داره کمکش میکنه و...
داداشم زد روی شونهم و گفت یاد بگیر و رفت! اصلا یهجور خاصی رکب خوردم ابوسفیان.
احساس میکنم پوست صورتم چند درجه روشنتر شده. امروز به یه نیازمند کمک کردم بهم گفت ان شاء الله روسفید بشی جَوون.
در این باره میتونم بگم بزرگ میشی یادت میره. من پنج شیش سالهم که بود بابام رفته بود بیرون من طبق معمول بهش گفته بودم که برام دفتر نقاشی بخره. وقتی برگشت دوتا دفتر خطدار خریده بود که یکیش آبی بود یکی قرمز.
من اولش ناناعت بودم که چرا دقت نکردی گفتم نقاشی و بدون خط باشه تا اینکه دیدم دفتر قرمز رو برداشت برای خودش و آبیه رو داد به من. اون موقعها خیلی از لباس و وسایل و نوشت افزار من توی طیف قرمز و صورتی بود و نمیتونستم با رنگ آبی کنار بیام. کلی صوبت کردم که من آبیه رو دوست ندارم این برای تو باشه. قرمز رو بده من که مثل باقی دفترام باشه و بابام با گفتن اینکه من هیچوقت بین قرمز و آبی، آبی رو انتخاب نمیکنم دفتری که من میخواستمش رو برداشت و نوشتههای خودشو توی نوشت.
منبر سوزان
صبح کلی کتککاری و دعوا با داداشم داشتم که باید یاد بگیری بدون کمک من تکلیفهاتو بنویسی و هر دیقه نی
اومده میگه معلممون امروز گفته که امضای پدر مادرتون پایین برگههای امتحانی با رواننویس و مداد نباشه، با خودکار کیان باشه مثلا. یکی از آخر کلاس میگه خانوم امروز کیان نیومده که (((:
خوش به حالتون خواب راحتی دارید، من از فکر اینکه چرا هرچی دکتر چشمپزشک دیدم عینکی بوده خوابم نمیبره.