نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
قلبی که صدای انفجار، حریفش نیست
ریحانه سادات حسینی، ترم دو مطالعات ارتباطی
برگ اول
"الله اکبر.الله اکبر.خامنه ای..."
و صدای نالهی دهها جانفدایی که در مسجد بلند شد. امام جماعت متذکر شد که هنوز با اقتدار بگویيد "خامنهای رهبر" که ما فرزندان مکتب ایشانیم؛ و آنگاه صدای تکبیر نمازگزاران گوش عالم را پر کرد؛ گرچه دل هایشان خون بود.
آنها مردمی بودند که دیگر نیشخندها و زخم زبانها دلرنجشان نمیکرد. بلکه شاد بودند که حضورشان در نماز های جماعت و تجمعشان بیتأثیر نبوده.
تلاش خادمان مسجد که حالا میزبان جمعیت بیشتری از اهل محل بودند را که دیدم، به الگو از آش نذری درست کردنهای مادران در جنگ هشت ساله، به فکر آماده کردن حلوا به نیت ظهور امام زمان افتادم تا برای افطار نقشی داشته باشم.
همانطور که حلوا آماده میشد، با صوت زمزمه میکردم:«رهبر من! طلایهدار لالههایی.امید قلب عاشقایی.خمینی زمان مایی.آرزومه.همیشه یاور تو باشم،.میون لشکر تو باشم، علی اکبر تو باشم...» که ناگهان صدای انفجار، همهی کبوترها را به پرواز درآورد و زمین را لرزاند؛ اما آیا قلب ترسید و لرزید؟ کلا و حاشا.
این قلب فهمیده که پیروزی قطعی نزدیک است و حال، وظیفه، مقاومت. این قلب مؤمن حالا به لطف حق گرم شده و بر مغز سرد غلبه یافته تا عاشقانه هر شب تن را به خیابانها بکشاند برای حفظ اسلام.
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
#روایت
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
المَوتُ فی حَیاتِکُم مَقهورین وَ الحَیاةُ فی مَوتِکم قاهِرین
امیرعلی کمالخانی، دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
هر چند با اشکی خونین و قلبی سوخته، اما باید نوشت و قلم را در جریان نگه داشت. هنوز در دهانم نمیچرخد. خبر به گوشم رسید... شهادت آیتالله سید علی خامنهای! فقدانی سترگ برای ایران و ایرانی. حدود سحر دهم اسفند بود که خبر قطعی را شنیدم. هنوز هم که هنوز است ته قلبم امیدکی است که خبر دروغ باشد. هنوز برایم محال جلوه میکند که عنوان شهید را به پیشوندهای نامش بیفزایم. چند ساعت تند تند در فضایی محدود قدم میزدم تا تپش قلبم مرتب شود. چرا که اولش احساس مرگ میکردم از شدت تپش. در سرم آمد که عزادار کدام خامنهای باشم؟ خامنهایِ مرجع تقلید، خامنهای رهبر سیاسی، خامنهای نماد مقاومت؟ خامنهای فقیه، آن رهبرِ ادیب یا آن عارف جانسوخته؟ قلب من توان سوگواری برای یکیشان هم ندارد. همان مردی است که از نوجوانی مبارزه را علیه حکومت شاه را با الهام از نواب صفوی آغاز کرد. در مشهد جلسات ماه رمضان را به سمت مبارزه با امپرالیسم برد و به ایرانشهر تبعید شد. چندین بار به زندانهای مخوف ساواک رفت و در آنجا جز قرآنی جیبی و رویاهایی در سر چیزی نداشت. شکنجهها شد. با پیروزی انقلاب، جنگ آغاز شد، امام جمعه تهران شد. با آغاز تجاوز نظامی صدام به این خاک، در نماز جمعه از نهجالبلاغۀ علی « المَوتُ فی حَیاتِکُم مَقهورین وَ الحَیاةُ فی مَوتِکم قاهِرین» را کوبنده خواند و دل مردم را قرص کرد. به جبهه رفت و لباس سربازی به تن کرد. حالا فرماندهی میکرد این نبرد را. به همراه چمران عزیز با کلاشینکف به شکار تانک رفت. آه از رفتن چمران عزیز چقدر دلش شکسته است. اما خدا میدانست که او باید خیلی از این دلشکستگیها در عمرش ببیند و کمر خم نکند. حتی خودش هم ترور شد. حالا میتوان گفت دوبار. یکبار ششم تیرماه سال شصت به دست گروهک تروریستی مجاهدین خلق، یک بار هم نهم اسفند سال چهار صد وچهار، به دست ابرگروه تروریستی اسرائیل. ششم تیر نجات یافت و غم هفتم تیر را هم به دوش کشید. خدا نجاتش داد از اولین ترور و همان خدا در نهم اسفند در آغوشش کشید. به تمام آنچه نوشتم، هشت سال ریاست جمهوری و سی و شش سال رهبری جمهوری اسلامی ایران را هم بیفزایید. به قدر هفت هشت انسان در عمرش کار کرده است و در حرکت بود. خدا میداند که برای روی پا ماندن ایران عزیز چه هزینهها داده است. دلش راضی نبود که چشم طمع بیگانه را به خاک ایران تحمل کند. و بیگانۀ از خدا بیخبر، آنقدر او را سد محکمی میدید که در سن هشتاد و شش سالگی، به او تعرض کرد... کاش هیچ وقت این ساعات را تجربه نمیکردم. عادت داشتیم هر سر و صدا و جنگی که میشد، منتظر پیام تصویریاش باشیم. جلوی دوربین بنشیند، نگاهی محکم در چشمانت بیندازد و از وعدۀ پیروزی بگوید. حتم دارم امروز همۀ مردم ایران، در این لحظات چیزی در وجودشان کم میبینند.
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
#روایت
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
خَلَد گر به پا خاری آسان برآید
چه سازم به خاری که در دل نشیند
امیرعلی کمالخانی؛ دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
آن انسان که شریفترین زندگان نامیدندش،
و آن انسان ایرانی که شرافتش قرنها مثالزدنی بود؛
حالا این خون را نه جنایت بشری، که"بهای آزادی" مینامد...
وقتی مرگ خدای را اعلام نمودند، حالا مرگِ انسان را درو میکنند. و میکنیم.
اینک عزادارم. بیش از هر زمان دیگری. سیاه دخترکان مینابی را به تن کرده و غم این لحظه تاریخی در جانم میماند. در عمیقترین جای روحم. "غمش در نهانخانهی دل نشیند..." عزادار نوع انسان ایرانی هم هستم که اینچنین مردهدل شده است. برای یک مشت دلار، از روی خون آن معصومان جهانندیده رد میشوند. در این نفس ایران نه از یاد، که بر باد میرود. کجایند آن راستینایرانیانی که برای پیکر دختری در خرمشهر، سه نفر در خون خود میرقصیدند. حالا خون این نوآموزان خطهی میناب را میشویند. استیصال امانم نمیدهد که "پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است." چقدر یاد فریادهای استاد اسلامی ندوشن میافتم، که حدود شصت سال پیش نوشت: "... و در این میان ایران بیشتر از همیشه نیازمند آن است که از یاد نرود."
وقتی از خطر مرگ ایران سخن به میان میآید، از مرگ انسان ایرانی، تکه شدن خطه ایرانی و نابودی وجدان ایرانی گفته میشود.
حنیفا| در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
از اپستین تا میناب
دختر بچهها قربانیان پیروان شیطان...
سارا پوشیده، ترم دو روابط عمومی
ترامپ روز نهم اسفند، ۱۶۸ نظامی را در مدرسه مورد حمله قرار داد. نظامیانی که هنوز قدشان به تخته نمیرسید، نظامیانی که صبح با چادر سفید و جانماز صورتی جشن تکلیف از مادرانشان خداحافظی کردند.
میگفتند ترامپ آمده زنان و کودکان ایران را آزاد کند...آزاد کرد و اولینشان ۱۶۸ دختربچه بود.
#روشنا | برای ذهنهای پر سؤال
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
مردمی که به خدا دلگرمند
ریحانه سادات حسینی، ترم دو مطالعات ارتباطی
برگ چهارم
-عه حاجی ببین این موقع این همه ماشین اینجا چیکار میکنه! بیا سریع مغازه رو ببند که خطر داره.
+عزیز من نترس اینا دارن بیدردسر میرن تجمع برای تضعیف دشمن؛ منم دارم میرم که این حضور دیگه حیاتیه!
صف به صف همه پشت سر امام جماعت سر خم کردیم مقابل آن دست خدا که فوق همهی قدرتهاست. نمازمان را ادا و سپس با توجه به قوهی رأفت خدا، دست نیاز به سویش بلند کردیم؛ چه منِ دانشجو، چه آن پیرزن و چه آن بسیجی که بند پوتینش را محکم کرده برای محافظت از مردم.
صدای موشکها گوش را میخراشید اما مردم؟ پر شورتر در حال آماده شدن برای حرکت ماشینهای مزیّن به پرچم جمهوری اسلامی ایران به سمت تجمع میدان محل بودند.مشخصاً آنها درسشان را به خوبی یاد گرفتهاند.
در مسیر، برخی مغازهداران بسیار متعجب خیره شده بودند؛ طبیعی است! آنقدر خود را در حصار اخبار شبکههای معاند پیچیدهاند که دیگر نمیتوانند سر از آن بیرون آورده و واقعیت را ببینند. مردی نیز از ترس، کرکرهی مغازهاش را بست؛ بیچاره فکر کرده ما نیز شاید مثل برخی خودفروختهها، دست به آسیب مغازهی هموطنمان بزنیم.
دوربینهای صدا و سیما، پر قدرت ارتباط خود را با مردم حفظ کرده و این «حیدر،حیدر» گفتنهای جمعیت را به رخ میکشد. کم تصویری نیست؛ تصویر مردمی که با وجود عبور موشکها از بالای سرشان، آنقدر به خدا دلگرمند که همدل در صحنه آمدهاند.
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
ماییم کوه غم که به جا ایستادهایم
عارفه نوروزی دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
چه مردمی! میبینی؟ من تاکنون شبیه این حماسه سرایان را ندیده ام. کدام مردم اند که یتیم شده باشند، خانه و کاشانه و جسم و جان و عزيزانشان هرساعت در خطر باشند، بسیاری از بزرگمردان راس کشور خود را از دست داده باشند اما اینگونه دست در دست یکدیگر به پای خاک و دین و آرمان خود ایستادگی کنند؟
کدام مردم را دیده ای که با اسلحه ایمان و توکل، درحالیکه تمام جهان یک طرفند و اینها یک طرف، مقابل بمب و موشک و پهپاد بایستند؟
کدام مردمی را چنین شجاع و غیور دیده ای که برای یاری دین خدا از تمام خود بگذرند؟
خوب بنگر! اینجا سرزمین من است.
جایی که مادرانش بجای لالایی، حماسه و مقاومت را در گوش فرزندان خود زمزمه میکنند.
جایی که دخترانش در مدرسه، شهادت را هجا میکنند و پسرانش در میدان رزم، شجاعت را معنا میبخشند.
اینجا سرزمین من است. خاکی که لاله هایش از خون میرویند و درختانش آزادگی را تنفس میکنند.
کدام مردم را در جایی بجز این خاک میتوانی بجویی که توأمان با رد موشک دشمن ظالم در آسمان، میانه ی شهر یکپارچه تکبیر سر دهند و از بغض و خشم، اقتدار و اتحاد بسازند؟
این شب ها به این مردم بسیار میاندیشم.
مردمی که امام امت خویش را مظلومانه از دست داده اند اما وصایای او در رگ هایشان چونان خون جاری است.
خونی که با ریختنش شیرمردان و شجاع زنانی را میپروراند؛ و این نسل صبور غیور مقاوم، چونان سیلی خروشان تمام جهان را در بر خواهد گرفت.
ماییم کوه غم، که به جا ایستاده ایم
بهر وطن همیشه سر و قلب داده ایم
این خاک، جان ماست به دشمن نمیدهیم
یک دانه گندمش به دو خرمن نمیدهیم...
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
*ققنوس ایران*
امیرعلی کمالخانی_ دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
ایران را هر کس، در دل خود میفهمد و معنا میکند. ایران سرو است و نمودار پایندگی، بیابان است و نشان پهناوری، دریاست و نماد بیانتهایی، جنگل است و تودهی زندهی پر از ابهام، آسمان است و راهِ پیمایشِ حقیقت. ایران، دماوند، آن "دیو سفید پای در بند" است. و ایران، سیمرغ است؛ آن جانور ذاتاً ایرانی که زیستشناسان به دنبال حقیقی بودنش، به جستجوی بیابان و جنگل و دریا میروند، ولی حقیقتش در ضمیر ایرانی است. سیمرغ در شاهنامه حقیقت دارد. رستم چند پَر از سیمرغ را از زال به ارث برد و در عمر هزار سالهاش، به وقت آخرین نفس، پری از سیمرغ را میسوزاند و سیمرغ به یاوریاش میشتافت. که از خاکستر خود بلند میشد، بال میزد، میدرخشید، رخ مینمایاند، فریاد میزد. لرزه بر جان دشمن خود انداخته و به خواستِ خون رستم_که ابرنماد ایران باشد_ به پیکار میرفت.
خدای ایران، سیمرغ را در نهاد ایران نهاد. چرا که ایران باید بماند. راستش چنین است که جهان بی ایران، به نفس کشیدن نمیارزد. چنان که فرمود " همه عالم تن است و ایران دل..."
استاد موحد، که از معدود مظاهر فعلی ایران است، چنین نگاشت که "ایران از پای نمیافتد، میتپد و چون ققنوس از خاکستر خود برمیخیزد."
حالا و امروز، روح ققنوس را در شهید تهرانیمقدم دیدیم. مردی که برای بقای ایران، با علم ایرانی و آدمیان شریف تا بنِ دندان ایرانی روی پاهایش ایستاد. آدم بیرویا مردهدل است. او رویایی در سر داشت. رویایش این بود که ققنوس ایران باشد.
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
#روایت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
با قلمت، آوینیِ زمانهی خود باش آوینی و روایت فتحش، جنگ هشتساله را برای خیلیها بازتعریف کرد و معن
داستان کوتاه؛ رویاهای بر باد رفته
قسمت اول
فاطمه جباری
سرم را از بین زانوهایم بیرون آوردم و نگاهی به بالای سرم انداختم.
هنوز لرزش زمین را زیر پاهایم حس میکنم. این آخری، صدایش خیلی بلندتر از بقیه بود.
خیلی بلندتر! هرچند قبلیها هم دست کمی از این یکی نداشتند.
اینکه دیگر صدای انفجار نمیآید، یعنی اوضاع کمی ارامتر شده. بیانگر این است که میتوانم برای چند دقیقه سرم را بالا بگیرم.
نگاهی به اطرافم میاندازم. پناهگاه به ضاهر امن و امانمان. پناهگاه که چه بگویم؛ بیشتر شبیه لانه موش است.
دور بریهایم را نگاه میکنم. بچه و زن، مرد پیز و جوانی که کنار هم چمباتمه زندهاند و هنوز به خود نیامدهاند.
دختر جوانی که درست روبهرویم نشسته، دوباره شروع به گریه کردن کرد. عجیب است! گریههایش حتی صدا ندارد. انگار میترسد که صدای گریهاش بیرون از پناهگاه برود. راستی! موشکهای دشمن میتواند ما را از درون پناهگاهمان پیدا کند؟
نه... نه! این یکی امکان ندارد.
دستی از سمت راستم دور شانههایم حلقه میشود. به سمتش میچرخم و نگاهش میکنم. همانطور که سرتا پایم را نگاه میکند، میپرسد:
- مایر! خوبی؟ زخمی شدی؟
دو روز نشده بود تمامی سوالهایش را حفظ شده بودم. تندتند سرم را تکان میدهم و میگویم:
- خوبم مامان... خوبم.
مانند روز قبل خیالش راحت نمیشود. بدنم را به چپ و راست میچرخاند، نقطه نقطهاش را برانداز میکند. من هم در سکوت نگاهش میکنم تا شاید کمی خیالش راحت شود. طولی نمیکشد دم عمیقی میگیرد و کنارم به دیوار تکیه میدهد. به روبه رو خیره میشود و اشکهایش را پاک میکند. زیر لب زمزمه وار میگوید:
- لعنت به شماها... لعنت بهتون زندگی مارو جهنم کردید.
و من خوب میدانم این جملات خطاب به چهکسانی گفته میشود. همان کسانی که دو روز است خواب شب را از ما گرفتهاند. همانهایی که قصدشان گرفتن سرزمینهای ما است.
نمیدانم چه شد که کارمان به اینجا کشید. همه چیز از صبح روز گذشته شروع شد. بعد از اینکه خبر دادند ارتشمان یک نقطه از کشورشان را هدف گرفته، در پوست خون نمیگنجیدیم. مادر میگفت اینبار دیگر کارشان تمام است. میگفت اینبار دیگر آن جماعت را مجبور میکنیم که در مقابلمان زانو بزنند. میگفت هدفمان این است امپراطوریشان را نابود کنیم. رهبرشان را کشتیم کارشان تمام است. فردا مردمشان با خبر که بشوند از ما حمایت میکنند تا ما همه کارشان شویم، و من با همین خیالهای قشنگ خوابیدهبودم.
اما... نفهمیدم چهشد که ورق بازگشت....
ادامه دارد...
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
داستان کوتاه؛ رویاهای بر باد رفته قسمت اول فاطمه جباری سرم را از بین زانوهایم بیرون آوردم و نگاهی
داستان کوتاه؛ رویاهای بر باد رفته
قسمت دوم
فاطمه جباری
اما... نفهمیدم چهشد که ورق بازگشت. همه چیز خراب شد. شب با صدای بلندی از خواب پریدم. اول فکر میکردم زلزله آمده. اما زلزله که آنقدر صدا نداشت. زلزله مانند شیر غرش نمیگرد. زلزله شهر را به آتش نمیکشید.
حالا فقط یک روز به تولد نه سالگیام باقی مانده است. اما من دیگر در حال انتخاب طرح کیک تولدم نیستم. درون پناهگاه سیمانی نشستهام و دعا میکنم که موشکهای ایرانی هنوز قابلیت پیدا نکردهاند که آدمهای درون پناهگاه را پیدا کنند.
دستم چیزی را درون جیبم لمس میکند. تلفنهمراهم هست. هدیه تولد هشت سالگیام بود.
یک روزی میشود که خبرهارا نگاه نکردهام. هرچند اگر میخواستم هم اجازه نداشتم. مادر میگوید شنیدن این خبرها برای من مناسب نیست.
اما من این چیزها سرم نمیشود. میخواهم اگر موفق شدیم آن ایرانیهارا شکست بدهیم، اولین نفری باشم که آن خبر را میخوانم. گفتم شکست؟
اما... اما مگر میشود آن موشکهای عجیب و غریبشان را نابود کرد؟
همین چند ساعت پیش یکی از آن موشکهایشان را با چشمهای خودم دیده بودم. اصلا انگار موشک نبود. همانند پرندهای افسانهای پرواز میکرد. سرم را چندبار تکان میدهم تا این افکار را دور بریزم. نیم نگاهی به مادرم میاندازم.
حواسش به من نیست. باید بهانهای بتراشم تا برای چند دقیقه از او دور شوم. تا بتوانم نگاهی به خبرها بیندازم. رو به مادرم میکنم.
- من خیلی تشنمه...
سریع به کنارش نگاه میکند. بطری یک لیتری آب را تکان میدهد اما خالی است.
سر تکان میدهم و میگویم:
- میرم اطراف و بگردم شاید کسی کمی آب داشته باشه میشه بطری رو بدی به من؟
با نگرانی نگاهم میکند.
- سریع برگرد.
بلند میشوم و در حالی که بطری را بر میدارم چشمی میگویم.
آرام آرام از بین جمعیتی که تازه آرام شدهاند رد میشوم.
نگران بودم مادر به همین راحتیها قبول نکند. آرام به پشت سرم نگاه میکنم باید کمی دورتر بروم. نباید در دیدش باشم. فقط در این حالت است که میشود باخیال راحت خبرهارا نگاه کنم.
با مطمئن شدن از مکان پناهگاه با خیال راحت گوشی را از داخل جیبم خارج میکنم.
ده درصدی بیشتر از شارژاش باقی نمانده. کفایت دیدن چند خبر را میداد. به یکی از کانالهای خبری میروم.
یکی از متنهای خبری میگوید که ارتشمان به پیروزی خیلی نزدیک شده.
مزخرف است. چرا پس چیزی که من میبینم خلاف این را میگوید؟
پایینتر میروم به یک ویدئو بر میخورم. خیلی طول نمیکشد تا دانلود شود.
فیلم را باز میکنم. یکی از مجریهایمان راجب رهبرشان که کشته شده صحبت میکند. جمعیتی که به گفته مجریمان به خیابانها ریختهاند و خواستار تعویض حکومت است.
گوشی را با دو دست میگیرم. منتظرم تا جایی را تخریب کنند یا حداقل همان حس و حالی که ما در حال تجربه کردناش هستیم را تجربه کنند.
جمعیتی که بینشان جایی برای قدم گذاشتن نیست و با مشتانی گره خورده جملاتی را بیان میکنند. گاه بر سر خود میزنند و همهشأن مشکی به تن کردهاند.
سرم را بلند میکنم و با بهت و حیرت به اطرافم مینگرم . به مردم کشورم که از ترس در زیر زمین قایم شدهاند. و آنهارا با ویدئو که دیدهام مقایسه میکنم به زن و کودک پیر جوانی که کف خیابانهای شهرشان بدون ترس و واهمه قدم بر میداشتند.
- مایر!
از جا میپرم و سرم را بلند میکنم. با دیدن مادرم که با اخم بالای سرم ایستاده، فوری گوشی را پشت سرم قائم کردم. اما دیگر دیر شده بود. مادر گوشی را درون دستم دیده بود.حالا باید درون تونل باریک و خفه کننده چند دقیقه تمام بنشینم و به سرزنشهایش گوش بدهم.
فقط امیدوارم در این چند دقیقه سر و کله یکی دیگر از آن موشکها پیدا نشود.
پایان/
"چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست..."
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
ملت ما جوان شد
فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
ملت ما جوان شد فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
ملت ما جوان شد
فاطمه حجتی دانشجوی ترم ششم مطالعات ارتباطی
ملت ایران از دیشب در شعارهایشان از دست خدا سخن به میان میآورند. دستی که به میدان آمده و نشانهای روشن و دلگرم کننده بر سر راه این کشور و انقلابش گذاشته است. راستش شعار به حقیست. چون واقعا این شور و یکپارچگی، به معجزه و امدادی غیبی میماند!
شاید خیلی از ما شناخت زیادی از «آقا مجتبی» نداشتیم. در رسانههای رسمی صحبت زیادی از او به میان نمیآمد و شاید توقع میرفت مثل خیلی از آقازادههای جهان، به فکر سودجویی از جایگاه پدر باشد و...؛ بازار شایعات هم در این باره داغ بود. حال آنکه همین بیحاشیه بودن و سکوت خبری گواه بر شخصیتی متفاوت از آقازادههای سودجوی پادشاهان اسبق داشت.
آری؛ ما آنچنان که دلدادهی پدرش بودیم با وجود او انس و الفت نداشتیم. حتی در گمانهزنیهای این چند روز هم اوضاع به همین منوال بود. تغییری که ناگهان دیده شد و ورقی که برگشت، از دیشب بود. از لحظهای که «آقا مجتبی» تبدیل شد به «امام سید مجتبی حسینی خامنهای» و پرچم رهبری انقلاب را به دست گرفت. شنیدن این خبر چنان شور و نشاطی در مردم ایجاد کرد که انگار انتقام خون رهبر شهیدمان، با همین انتخاب شایسته گرفته شد. و همینطور هم بود. این خبر مثل سیلی بر صورت دشمن خورد و ملت را هم به همین دلیل انقدر شاد و دلگرم کرد. حالا چهرههای داغدار، لبخندی محکم از جنس امید بر چهره دارند.
ما هنوز پیامی از رهبر جدیدمان دریافت نکردهایم. هنوز به دیدارش نرفته و در جواب صحبتهای کوبندهاش تکبیر نگفتهایم. اما از دیشب، دلهایمان را نیامده فتح کرده است. این امر جز با به میان آمدن دستی از غیب ممکن نیست. بار این خبر و نشاطی که به مردمِ در میدان تزریق کرد، به حدی زیاد و غیرقابل توصیف بود، که نه تنها خامنهای بلکه ملت ایران با این خبر جوان شد. وجود ایران با این خبر جانی تازه گرفت. مام میهن امید یافت که نه تنها از خطر و چشم طمع دشمنان میرهد، بلکه پرقدرتتر از قبل نام ایران را آوازهی جهانیان میسازد.
ما ارتباطات خواندهها باید روی اخبار حساس باشیم. الحق و الانصاف کمتر به چشممان آمده خبری کوتاه، این چنین تاثیر حیاتی بر یک جامعه بگذارد. آثار بین المللی آن و تاثیرش بر جنگی که میان آنیم بماند! معادلههای زمینی گاهی این چنین زیر و رو و نقض میشوند. دست خدا، گاهی همینقدر صریح به میان میآید و ما را در مسیر حق چندین قدم جلو میاندازد. پس با وجود یک خبر و این همه تاثیر، شاید بهتر باشد شعارمان را اینگونه اصلاح کنیم :«دست خدا عیان شد/ ملت ما جوان شد»
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu