#رهایی_از_شب
#قسمت_هشتم
روز بعد با کامران قرار داشتم طبق درخواست خودش از محل قرار اطلاعی نداشتم فقط بنا به شرط من قرار شد که ملاقاتمون در جای آزاد باشه. اوخیلی اصرار داشت که خودش دنبالم بیاد ولی از اونجایی که دلم نمیخواست آدرس خونم رو داشته باشه خودم یکی از ایستگاههای مترو رو مشخص کردم و اوطبق قرار وسر ساعت با ماشین شاستی بلند و آخرین سیستمش جلوی پام توقف کرد مسعود کنارش نشسته بودو من از همونجا کامران رو شناختم لبخند تصنعی بروی لب اوردم و وایستادم تا اونها خودشون به استقبالم بیان هردو از ماشین پیاده شدند مسعود با اشاره دست منو به کامران نشون داد .کامران با نگاه خریدارانه به سمت من قدم برداشت و وقتی بهم رسید دستش رو جلو آورد برای سلام و احوالپرسی عینک دودیمو از چشمام در آوردم و با لبخند مغرورانه ای گفتم:
- سلام!!مسعود بهت نگفته که من عادت ندارم در اولین دیدار با هرکسی صمیمی بشم؟
او خنده ی عصبی کرد و گفت:
-خب من صمیمی نشدم که؟!بابا فقط قراره با هم سلام کنیم و دست بدیم همین! نگران نباش من ایدز ندارم!
مسعود بجای من که به زور میخندیدم جواب داد:-کامران جان همونطور که گفتم عسل خانوم خیلی سخت گیر و سخت پسنده یک سری قوانین خاصی هم داره ولی هر مردی آرزوش داشتن اونه ما که نتونستیم دلشو تصاحب کنیم چون تو گفتی دنبال یک کیس خاصی من فقط عسل به فکرم رسید در زمان صحبت مسعود فرصت خوبی بود تا به جزییات صورت کامران دقت کنم تنها عضو صورتش که مشخص بود مال خودشه ودستکاری نشده چشمهای درشت و روشنش بود روی هم رفته چهره ی زیبایی داشت ولی ابروهای مرتب وتمیزش با سلیقه ی من جور در نمیومد نمیدونم چی موجب شده بود که اون فکر کنه خاصه چون همه چیزش شبیه موردهای قبل بود از دور بازوش گرفته و چشم وابروش تا ماشینش و طرز حرف زدنش!!
کامران خطاب به مسعود ولی خیره به چشمان من جواب داد:-من مرد کارهای سختم اتفاقا در برخورد اول که نشون دادند واقعا خاصن!
بعد سعی کرد با لحن دلبرانه ای بهم بگه:-افتخار میدید مادموازل تا در رکابتون باشم؟ با لبخندی دعوتش رو پذیرفتم و به سمت ماشینش حرکت کردم او برایم در ماشین رو باز کرد و با احترام به روی صندلی هدایتم کرد مسعود بیرون ماشین ازمون خداحافظی کرد و برامون روزخوبی رو آرزو کرد او یکی از هم دانشکده ای هام بود که چندسالی میشد با نسیم که از خودش چندسال بزرگتر بود و هم کلاسی من، دوست بود کار مسعود تو یکی از شرکتهای بزرگ وارداتی بود و در کارش هم موفق بود اما کامران صاحب یکی از بزرگترین و معروف ترین کافی شاپ های زنجیره ای تهران بود وحدسم این بود که منو به یکی ازهمون شعبه هاش ببره اتفاقا حدسم درست در اومد و اولین قرارمون در کافی شاپ خودش بود.
ادامه دارد....
گاهی وقتا نمیخوای باور کنی که اون آدم دیگه تغییر کرده و دیگه اونی نیست که تو میشناختی.!:)
ولی اون اونقدر تغییر کرده که گاهی درجواب سوالایی که برای آخرین امید میپرسی صریحا جواب مثبت میده و نا امیدت میکنه !!:)
و نمیبینه شکستنو خورد شدنتو
نمیبینه اشکی رو که پشت پلک هات مخفی شون کردی
و سرجمعش میشه لف دادن از پیش اون چون دیگه با این تغییرات نمیتونی توی هواش تنفس سالم داشته باشی
ته تلاش واسه تنفس تو اون هوا میشه یه نفس عمیق که منجر میشه به ی درد کوتاه مدت از پرده ی دیافراگمت:)
پس
او تغییر کرده و شده آنچه که نگرانش بودی
فقط چیزی رو که تایپ کردم اما نتونستم برای خودش ارسال کنم رو اینجا ارسال میکنم .!:)
《ان شاءالله که هیچ وقت واسه من همچین چیزی راحت نشه:)》🥲
#شبانه
#بماند_به_یادگار 🩴
سلاااام
صبح زیباتون بخیر
امروز بنده امتحان اخلاق اسلامی دارم:))
و موقع خوندن مطالب به این قسمت رسیدم
درواقع این همون کنترل ذهنیه که دیروز ریحانه خانوم برامون شرح دادن😉
#آگاهی
#اطلاعات_مهم
💠 حضرت امام هادی (علیه السلام) :
کسی که در معاشرت با برادران دینی خود ، تواضع کند ، به راستی چنین کسی نزد خدا از صدّیقین و از شیعیان علی بن ابی طالب(علیه السلام)خواهد بود.💚
📚 احتجاج ، ۱ ، ص۴۶۰
#میلاد_امام_هادی
#از_نشـانه_ها
♡هانـــ🦋ـــیل♡
💠 حضرت امام هادی (علیه السلام) : کسی که در معاشرت با برادران دینی خود ، تواضع کند ، به راستی چنین
از آسمان آید به گوش بانگ منادی
شهر مدینه گشته غرق نور و شادی
ک امشب بیامد یار و غمخوار ضعیفان
تابیده از هفت آسمان سیمای هادی
#شعر🍃