eitaa logo
♡هانـــ🦋ـــیل♡
87 دنبال‌کننده
881 عکس
337 ویدیو
11 فایل
﷽ من؟هاݩی‍ل اینجا؟دفترچه خاطراتی باطعم امید ،منور به نور صاحب الزمان🌸 ݩا ش‍ݩاﺱ:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_azq7azx&btn=هانیل:)
مشاهده در ایتا
دانلود
سلاااام صبح زیباتون بخیر امروز بنده امتحان اخلاق اسلامی دارم:)) و موقع خوندن مطالب به این قسمت رسیدم درواقع این همون کنترل ذهنیه که دیروز ریحانه خانوم برامون شرح دادن😉
ترند کنیم؟ یعنی میشه شهید شم؟ 🥲💔
💠 حضرت امام هادی (علیه السلام) : کسی که در معاشرت با برادران دینی خود ، تواضع کند ، به راستی چنین کسی نزد خدا از صدّیقین و از شیعیان علی بن ابی طالب(علیه السلام)خواهد بود.💚 📚 احتجاج ، ۱ ، ص۴۶۰
ولی درس خوندن تو این هوا... 🥲 چه بویی بهتر خاک آب خورده؟
♡هانـــ🦋ـــیل♡
💠 حضرت امام هادی (علیه السلام) : کسی که در معاشرت با برادران دینی خود ، تواضع کند ، به راستی چنین
از آسمان آید به گوش بانگ منادی شهر مدینه گشته غرق نور و شادی ک امشب بیامد یار و غمخوار ضعیفان تابیده از هفت آسمان سیمای هادی 🍃
♡هانـــ🦋ـــیل♡
#رهایی_از_شب #قسمت_هشتم روز بعد با کامران قرار داشتم طبق درخواست خودش از محل قرار اطلاعی نداشتم فقط
کامران صاحب یکی از بزرگترین و معروف ترین کافی شاپ های زنجیره ای تهران بود وحدسم این بود که منو به یکی ازهمون شعبه هاش ببره اتفاقا حدسم درست در اومد و اولین قرارمون در کافی شاپ خودش بود اوتمام سعیش رو میکرد که به من خوش بگذره. از خانوادش و زندگیش پرسیدم. فهمیدم که یک خواهر بزرگتر از خودش داره که متاهله و حسابدار یک شرکت تجاریه وقتی او هم ازمن راجع به خانوادم پرسید مثل همیشه جواب دادم که من تنها زندگی میکنم و دیگر توضیحی ندادم کامران برعکس پسرهای دیگه زیاد در اینباره کنجکاوی نکرد و من کاملا احساس میکردم که تنها عاملی که او را از پرسیدن سوالهای بیشتر منع میکنه ادب و محافظه کاریشه ازش پرسیدم که هدفش از پیدا کردن یک دختر خاص چیه؟ او چند لحظه ای به محتوی فنجون قهوه ش نگاه کرد و خیلی ساده جواب داد: -برای اینکه از زنهای دورو برم خسته شدم همشون یک جور لباس میپوشن یک مدل رفتار میکنن حتی قیافه هاشونم شبیه هم شده .هردو باهم خندیدیم. پرسیدم:-وحالا که منو دیدی نظررررت ...راجب... من چیه؟ چشمان روشنش رو ریز کرد وخیره به من گفت:-راستش من خشگل زیاد دیدم. دخترایی که با دیدنشون فک میکنی داری یک تابلوی باشکوه میبینی. تو اما حسابت سواست چهره ی تو یک جذابیت منحصر به فرد داره. کامران جوری حرف میزد که انگار داره یک قصه ی مهیج رو تعریف میکنه اصولا او از دستها و تمام عضلات صورتش در حرف زدن استفاده میکرد واین برای من جالب بود شیطنتم گل کرد .گوشیمو گذاشتم کنار گوشم ووانمود کردم با کسی حرف میزنم: -الو سلام عزیزم خوبی؟! چی؟! درباره ی تو هم همین حرفها رو میزد؟! نگران نباش خودمم فهمیدم حواسم هست اینا کارشون همینه! به همه میگن تو فرق داری تا ما دخترای ساده فریبشون رو بخوریم. و با لبخند معنی داری گوشی رو از کنار گوشم پایین آوردم و رو میز گذاشتم. خنده ی تلخی کرد و با مکث ادامه داد: -شاید حق با تووباشه حتما زیادند همچین مردهایی ولی من مثل بقیه نیستم من در مورد تو واقعیت رو گفتم. میتونی از مسعود بپرسی که چندتا دختر رو فقط در همین هفته بهم معرفی کرده ومن با یک تلفنی حرف زدن ردشون کردم. باور کن من اهل بازی با دخترها نیستم ونیازی ندارم بخاطر دخترها دروغ بگم و الکی ازشون تعریف کنم من با یک اشاره به هردختری میتونم کل وجودش رو مال خودم بکنم خیلی از دخترها آرزو دارن فقط یک شب با من باشن!!! از شنیدن جملاتش که با خود شیفتگی وتکبر گفته میشد احساس تهوع بهم دست داد با حالت تحقیر یک ابرومو بالا دادم و گفتم:باورم نمیشه که اینقدر دخترها پست وحقیر شده باشن که چنین آرزوی احمقانه ای داشته باشن!!! ودر مورد تو بازهم میگم خاص بودن تو فقط در اعتماد به نفس کاذبته!! حسابی جاخورد ولی سریع خودش رو کنترل کرد و زل زد به نگاه تمسخرآمیز من و بدون مکث جملات رو کنار هم چید:وخاص بودن تو هم در صراحت کلام و غرورته تو چه بخوای چه نخوای من و شیفته ی خودت کردی ومن تمام سعیمو میکنم تو رو مال خودم کنم یک خنده ی نسبتا بلند و البته مخصوص خودم کردم و میون خنده گفتم: منظورت از تصاحب من یعنی چی؟ احتمالا منظورت که ازدواج نیست؟! شانه هاش رو بالا انداخت و با حالت چشم وابروش گفت: خدا رو چه دیدی؟ !شاید به اونجاها هم رسیدیم البته همه چیز بستگی به تو داره! واگه این گنده دماغیهات فقط مختص امروز باشه! !
دیگه حوصله ام از حرفهاش سر رفته بود با جمله ی آخرش متوحه شدم اینم مثل مردهای دیگه فقط به فکر هم خوابی و تصاحب تن منه تو دلم خطاب بهش گفتم: -آرزوی اون لحظه رو به گور خواهی برد جوری به بازی میگیرمت که خودشیفتگی یادت بره. منتظر جواب من بود با نگاه خیره اش وادارم کرد به جواب. پرسید:- خب؟! نظرت چیه؟ ! قاشقم رو به ظرف زیبای بستنیم مالیدم و با حالت خاص و تحریک کننده ای داخل دهانم بردم و پاسخ دادم: -باید بیشتر بشناسمت تا الان که همچین آش دهن سوزی نبودی!! اون خندید و گفت: -عجب دختری هستی بابا! تو واقعا همیشه اینقدر بداخلاق و رکی؟! رامت میکنم عسل خانوم... گفتم: فقط یک شرط دارم! پرسید: چه شرطی؟! گفتم: شرطم اینه که تا زمانیکه خودم اعلام نکردم منو به کسی دوست دختر خودت معرفی نمیکنی با تعجب گفت:باشه قبول اما برای چی چنین درخواستی داری؟ ! یکی از خصوصیات من در جذب مردان ،مرموز جلوه دادن خودم بود من در هرقرار ملاقاتی که با افراد مختلف می‌گذاشتم با توجه با شخصیتی که ازشون آنالیز میکردم شروط و درخواستهایی مطرح میکردم که براشون سوال برانگیز و جذاب باشه در برخوردم با کامران اولین چیزی که دستگیرم شد غرور و خودشیفتگی ش بود و این درخواست اونو به چالش میکشید که چرا من دلم نمیخواد کسی منو به عنوان دوست او بشناسه!!ومعمولا هم در جواب چراهای طعمه هام پاسخ میدادم :دلیلش کاملا شخصیه شاید یک روزی که اعتماد بینمون حاکم شد بهت گفتم! و طعمه هام رو با یک دنیا سوال تنها میگذاشتم من اونقدر در کارم خبره بودم که هیچ وقت طعمه هام دنبال گذشته وخانواده م نمیگشتند اونها فقط به فکر تصاحب من بودند و میخواستند به هر طریقی شده اثبات کنند که با دیگری فرق دارند و من هم قیمتی دارم! کامران آه کوتاهی کشید و دست نرم وسردش رو بروی دستانم گذاشت و نجوا کنان گفت: -یه چیزی بگم؟!دستم رو به آرامی وبا اکراه از زیر دستاش خارج کردم و به دست دیگرم قلاب کردم. -بگو -به من اعتماد کن میدونم با طرز حرف زدنم ممکنه چه چیزهایی درباره م فکر کرده باشی ولی بهت قول میدم من با بقیه فرق دارم از مسعود ممنونم که تو رو به من معرفی کرده در توچیزی هست که من دوستش دارم نمیدونم اون چیه؟ ! شاید یک جور بانمکی یا یک ...نمیدونم نمیدونم فقط میخوام داشته باشمت. -لبخند خاص خودمو زدم و گفتم:-اوکی.ممنونم از تعریفاتت... واین آغازگرفتاری کامران بود.
چون که عیده🙃🙃🙃👇🏻
به ساعتم نگاه کردم یک ساعت مونده بود به اذان مغرب بازهم یک حس عجیب منو هدایتم میکرد به سمت مسجد محله ی قدیمی! نشستن روی اون نیمکت و دیدن طلبه ی جوون و دارو دسته اش برای مدتی منو از این برزخی که گرفتارش بودم رها میکرد با کامران خداحافظی کردم و در مقابل اصرارش به دعوت شام گفتم باید یک جای مهم برم وفردا ناهار میتونم باهاش باشم اوهم با خوشحالی قبول کرد و منو تا مترو رسوند دوباره رفتم به سمت محله ی قدیمی و میدان همیشگی کمی دیر رسیدم اذان رو گفته بودند و خبری ازتجمع مردم جلوی حیاط مسجد نبود دریافتم که در داخل ،مشغول اقامه ی نماز هستند یک بدشانسی دیگه هم آوردم روی نیمکت همیشگی ام یک خانوم بهمراه دو تا دختربچه نشسته بودند و بستنی میخوردند جوری به اون نیمکت وآدمهاش نگاه میکردم که گویی اون سه نفر غاصب دارایی های مهمم بودند اونشب خیلی میدون و خیابانهاش شلوغ بود شاید بخاطر اینکه پنج شنبه شب بود کمی در خیابان مسجد قدم زدم تا نیمکتم خالی شه ولی انگار قرار نبود امشب اون نیمکت برای من باشه چون به محض خالی شدنش گروه دیگری روش می نشستند دلم آشوب بود یک حسی بهم میگفت خدا از دستم اوتقدر عصبانیه که حتی نمیخواد من به گنبد ومناره های خونه ش نگاه کنم وقتی به این محل میرسیدم از خودم متنفر میشدم آرزو میکردم اینی نباشم که هستم صدای زیبا و ارامش بخش یک سخنران از حیاط مسجد به گوشم رسید سخنران درباره ی اهمیت عفاف در قرآن و اسلام صحبت میکرد. پوزخند تلخی زدم و رو به آسمون گفتم :عجب! پس امشب میخوای ادبم کنی و توضیح بدی چرا لیاقت نشستن رو اون نیمکت و نداشتم؟!بخاطر همین چندتا زلف و شکل و قیافه م؟!یا بخاطر سواستفاده از پسرهای دورو برم؟ سخنران حرفهای خیلی زیبایی میزد حجاب رو خیلی زیبا به تصویر میکشید حرفهاش چقدر آشنا بود او حجاب را از منظر اخلاق بازگو میکرد.و ازهمه بدتر اینکه چندجا دست روی نقطه ضعف من گذاشت و اسم حضرت فاطمه رو آورد. تا اسم این خانوم میومد چنان شرمی هیبتم رو فرا میگرفت که نمیتونستم نفس بکشم از شرم اسم خانوم اشکم روونه شد به خودم که اومدم دیدم درست کنار حیاط مسجد ایستادم اون هم خیره به بلندگوی بزرگی که روی یک میله بلند وصل شده بود که یک دفعه صدای محجوب وآسمانی از پشت سرم شنیدم :قبول باشه بزرگوار چرا تشریف نمیبرید داخل بین خانمها ؟! من که حسابی جا خورده بودم سرم رو به سمت صدا برگردوندم ودر کمال ناباوری همون طلبه ی جوون رو مقابلم دیدم.!!!!!
من که حسابی جا خورده بودم سرم رو به سمت صدا برگردوندم ودر کمال ناباوری،همون طلبه ی جوون رو مقابلم دیدم زبونم بند اومده بود روسریمو جلو کشیدم و من من کنان دنبال کلمه ی مناسبی میگشتم طلبه اما نگاهش به موزاییک های حیاط بود با همون حالت گفت:--- دیدم انگارمنقلب شدید گفتم جسارت کنم بگم تشریف ببرید داخل امشب مراسم دعای کمیل هم برگزار میشه نفس عمیقی کشیدم تا بغضم نترکه اما بی فایده بود اشکهام یکی از پی دیگری به روی صورتم میریخت ...چون نفسم عطر گل محمدی گرفت بریده بریده گفتم: من ... واقعا.. ممنونم ولی فکر نکنم لیاقت داشته باشم در ضمن چادرم ندارم دلم میخواست روم میشد اینم بهش میگفتم که اگه آقام باشه ومنو ببره صف اول کنار خودش بنشونه واین عطر گل محمدی پرخاطره هم اونجا باشه حتما میام ولی اونجا بین اون خانمها و نگاههای آزار دهنده وملامتگرشون راحت نیستم اونها با رفتارشان منو از مسجدی که عاشقش بودم دور کردند و سهم اونها در زندگی من به اندازه ی سهم مهری دربدبختیمه!!!! مرد نسبتا میانسالی بسمت طلبه ی جوان اومد و نفس زنان پرسید: -حاج آقا کجا بودید؟! خیره ان شالله.. چرادیر کردید؟ که وقتی متوجه منو ظاهرم شد نگاه عاقل اندر صفیحی کرد و زیر لب گفت: -استغفرالله طلبه به اون مرد که بعدها فهمیدم آقای عبادی از هییت امنای مسجد بود کوتاه گفت:یک گرفتاری کوچک.. چند لحظه منو ببخشید وبعد خطاب به من گفت: -نگران نباشید خواهرم اونجا چادر هم هست وبعد با اصرار در حالیکه با دستش منو به مسیری هدایت میکرد گفت:تشریف بیارید.. اتفاقا بیشتر بچه های مسجد مثل خودتون جوان هستند ومومن وبعد با انگشترش به در شیشه ای قسمت خواهران چند ضربه ای زد و صدازد: خانوم بخشی؟ ! چند دقیقه ی بعد خانوم بخشی که یک دختر جوان ومحجبه بود بیرون اومد و با احترام وسر به زیر سلام کرد وبا تعجب به من چشم دوخت نمیدونستم داره چه اتفاقی می افته در مسیری قرار گرفته بودم که هیچ چیز در سیطره ی من نبود منی که تا همین چندساعت پیش به نوع پوششم افتخار میکردم ونگاههای خریدارانه مردم در مترو و خیابان بهم احساس غرور میداد حالا اینقدر احساس شرم و حقارت میکردم که دلم میخواست، زمین منو در خودش ببلعد طلبه به خانوم بخشی گفت: -خانوم بخشی این خواهرخوب ومومنمون رو یک جای خوب بنشونیدشون ویک چادر تمیز بهشون بدید ایشون امشب میهمان مسجد ما هستند رسم مهمان نوازی رو خوب بجا بیارید از احترام و ادب فوق العاده ش دهانم وامانده بود ... او بدون در نظر گرفتن شرایط ظاهری من با زیباترین کلمات من گنهکار رو یک فرد مهم معرفی کرد !! خانوم بخشی لبخند زیبایی سراسر صورتش رو گرفت و درحالیکه دستش رو به روی شانه هایم میگذاشت و به سمت داخل با احترام هل میداد خطاب به طلبه گفت: -حتما حتما حاج اقا ایشون رو چشم ما جا دارند التماس دعا طلبه سری به حالت رضایت تکون داد و خطاب به من گنهکار روسیاه گفت :خواهرم خیلی التماس دعا ، ان شالله هم شما به حاجت قلبیتون برسید هم برای ما دعا میکنید اشکم جاری شد از اینهمه محبت و اخلاص ! سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم محتاجیم به دعا خدا خیرتون بده.. ادامه دارد...