eitaa logo
♡هانـــ🦋ـــیل♡
89 دنبال‌کننده
885 عکس
343 ویدیو
11 فایل
﷽ من؟هاݩی‍ل اینجا؟دفترچه خاطراتی باطعم امید ،منور به نور صاحب الزمان🌸 ݩا ش‍ݩاﺱ:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_azq7azx&btn=هانیل:)
مشاهده در ایتا
دانلود
♡هانـــ🦋ـــیل♡
نظرتون راجب جنگ بگید؟ ؟ میدونید که شروع شد دوباره؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_
چرا همتون سکوت کردید؟ارواح پیامارو ویو میزنن؟ واقعا هیچ حرفی واسه گفتن ندارید؟
♡هانـــ🦋ـــیل♡
#رهایی_از_شب #قسمت_بیست_ششم وقت سفر رسید..همه ی راهیان ایستاده و منتظر مشخص شدن جایگاهشون بودند فاط
آفتاب سوزان جنوب به این نقطه که رسید مثل دستان مادر،مهربان و دلجو شد یک فرمانده ی بسیج آن جلو کنار ساختمانهای فرسوده ای که زمانی راست قامت و پابرجا بودند ایستاده بود و برامون از عملیات ها میگفت و کسانی که در این نقطه شهید شده بودند اومیگفت و همه گریه میکردند‌، دنبال حاج مهدوی میگشتم اوگوشه ای دورتر ازما کنار تلی ایستاده بود و شانه هایش میلرزید عبای قهوه ای رنگش با باد می رقصید ومن به ارتعاش شانه های او و رقص عبایش نگاه میکردم.. چقدر دلم میخواست کنارش بایستم ..آه اگر چنین مردی در زندگیم بود چقدر خوب میشد..شاید اگر سایه ی مردی مثل او یا پیرمرد کودکیهایم در زندگیم بود هیچ وقت سراغ کامرانها نمیرفتم شاید اگر آقام منو به این زودیها ترک نمیکرد همیشه رقیه سادات میموندم تا یاد آقام تو ذهنم اومدگونه هایم خیس اشک شد نسیم گرم دوکوهه به آرامی دستی به صورتم کشید وچادرم را بر جهت خلاف اون تل به لرزش در آورد. سرم را چرخاندم به سمت نسیم آنجا کنار آن دیوارها مردی را دیدم که روی خاکها نماز میخواند..چقدر شبیه آقام بود! نه انگارخودآقام بود...حالا یادم آمد صبح چه خوابی دیدم خواب آقام رو دیدم..بعد از سالها..درست در همین نقطه..بهم نگاه میکرد نگاهش شبیه اون شبی بود که بهش گفتم دیگه مسجد نمیام! ! مایوس وملامت بار رفتم جلو که بعد از سالها بغلش کنم ولی ازم دور شد صورتش رو ازم برگردوند وبا اندوه فراوان به خاک خیره شد ازش خجالت کشیدم چون میدونستم از چی ناراحته با اینکه ساکت بود ولی در هر ذره ی نگاهش حرفها بود..گریه کردم..روی خاک زانو زدم و در حالیکه صورتم روی خاک بود دستامو به سمتش دراز کردم با عجزولابه گفتم: -آقاااا منو ببخش..آقا من خیلی بدبختم مبادا عاقم کنی.! آقام یک جمله گفت که تا به امروز تو گوشمه:-سردمه دختر..لباس تنم رو گرفتی ازم. . دیگه هیچی از خوابم یادم نمیاد یاداوری اون خواب مرا تا سرحد جنون رساند. در بیابانهای دوکوهه مثل اسب وحشی می دویدم! !دیوانه وار به سمت مردی که نماز میخواند و گمان میکردم که آقامه دویدم و دعا دعا میکردم که خودش باشد..حتی اگر بازهم خواب باشد وقتی به او رسیدم نفسهایم گوشه ای از این کویر جاماند..حتی باد هم جاماند..فقط از میان یک قنوت خالص این صدا می امد:ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا.. زانوانم را التماس کردم تا مقابل قامت آن مرد مرا همراهی کند..شاید صورت زیبای آقام رو ببینم شاید هنوز هم خواب باشم و او راببینم و ازش کمک بخوام.ً قنوتش که تمام شد نفسهایم برگشت. شاید باهجوم بیشتر..چون حالانفسهایم از ذکر رکوع او بیشتر شنیده میشد تا می آمدم او را درست ببینم اشکهایم حجاب چشمانم میشد و هق هقم را بیشتر میکرد..او داشت سلام میداد که سرش را برگرداند به سمتم و با بهت و حیرت نگاهم کرد زانوانم دیگر توان ایستادن نداشت روی خاک نشستم و به صورت نا آشنا و محاسنی که مثل آقام مرتب شده و سفید بودند نگاه کردم و اشک ریختم...آن مرد کل بدنش را بسمتم چرخاندو با خنده ی دلنشین پدرانه گفت:با کی منو اشتباه گرفتی باباجان؟! مثل کودکی که در شلوغی بازار والدینش را گم کرده با اشک وهق هق گفتم: -از دور شبیه آقام بودید...میدونستم امکان نداره آقام بیاد عقبم ولی دلم میخواست شما آقام بودی. خندید: -اتفاقا خوب جایی اومدی! اینجا هرکی گمشده داشته باشه پیدا میشه حتی اگه اون گمشده آقات باشه! زرنگ بود.. گفت:ازمن میشنوی خودت رو پیدا کن آقات خودش پیداش میشه.. وقبل از اینکه جمله اش را هضم کنم بلند شد و چفیه اش رو انداخت به روی شانه ام و رفت. داشتم رفتنش را تماشا میکردم که تصویر نگران فاطمه جای تصویر او را گرفت. -چت شد یک دفعه عسل؟ نصفه عمرم کردی چرا عین جن زده ها اینورو اونور میدویدی؟ کسی رو دیدی؟! آه فاطمه. !!.دختر پاکدامن و دریا دلی که روح واعتمادش را به من که شاخه های هرزم دنیا رو آلوده میکرد سپرده بود!چقدر دلم آغوش او را میخواست سرم را روی شانه اش انداختم و گریه را از سر گرفتم واو فقط شانه هایم را نوازش میکرد ومیگفت: -قبول باشه ازت عزیزم. . جمله ای که سوز گریه هایم رابیشتر کرد و مرا یاد بدیهایم می انداخت به شانه هایش چنگ انداختم وباهای های گفتم :تو چه میدونی من کیم؟! من دارم واسه بدبختی خودم گریه میکنم بخاطر خطاهام..بخاطر قهرآقام..وای فاطمه اگر تو بدونی من چه آدمی هستم هیچ وقت بهم نگاه نمیکنی.. دلم میخواست همه چی رو اعتراف کنم. .اون شونه ها بهم شهامت میداد!
دلم میخواست همه چی رو اعتراف کنم. .اون شونه ها بهم شهامت میداد! ولی فاطمه نمیخواست دستهای سردش رو گذاشت جلوی دهانم و گفت: -هیس هیس آروم باش..قسم میخورم تو خوبی توپاکی..وگرنه حال الان تو رو من داشتم!! با کلافگی گفتم: -چی میگی فاطمه؟ ! تا کی میخوای با این حرفها منو امیدوار کنی؟ من کثیفم..یه علف هرزم..فکر میکنی از لیاقتمه که اینجام؟! فکر کردی اشکهام بخاطر شهداست؟؟ فاطمه چینی به پیشانی انداخت وباقاطعیت گفت: -فکر کردی همه ی کسایی که اینجا هستن واسه شهدا گریه میکنن؟! نه عزیز! اگرم اشک وشیونی هست برای خودمونه..برای اینکه جاموندیم از قافله.. -اگرشما جاموندید پس من کجام،؟ -مهم نیس کجایی مهم نیست میوه ای یا علف هرز..وقتی اینجایی یعنی دعوت شدی.!! اینجا رو دست کم نگیر اگه زرنگ باشی حاجت روا برمیگردی حرفهاش رو دوست داشتم. حرفهایش آفتابی بود که گرما و روشنایش در دل سیاهم جوانه های امید رو زنده میکرد. گفتم:تو هیچی درباره ی من نمیدونی..من ...من.. صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم: -خیره ان شالله چیزی شده خانوم بخشی؟ ! فاطمه درحالیکه دستم را ماساژ میداد جواب داد: والا حاج آقا خودمم بی اطلاعم ولی ان شالله خیره. حاج مهدوی گفت:در خیریتش که شکی نیست فقط اگر خواهرمون چیزی احتیاج دارن براشون فرآهم کنیم. فاطمه پاسخ داد: -من اینجا هستم حاج آقا خیالتون راحت ولی من خیالم راحت نبود اصلن مگر حاج مهدوی نسبت به من خیالی داشت که مکدر شود؟ شرط میبندم حتی نمیدانست من کیم! او تنها زنی که در این کاروان میشناخت فقط فاطمه بود!!! چقدر به فاطمه غبطه میخوردم او همه چیز داشت! شورو نشاط، اعتبار وآبرو، زیبایی، پدرومادر واز همه مهمتر توجه حاج مهدوی رو داشت!! چیزهایی که من در زندگیم حسرتشان را داشتم پس نباید خیال حاج مهدوی راحت میشد! من بخاطر او اینجا بودم چرا باید برایش ناشناس میبودم بی آنکه سرم را برگردانم با صدای نسبتا بلند ولرزانی گفتم :بله حاج آقا به یک چیزی احتیاج دارم شما برام فراهم میکنید؟! صدای اطمینان بخش و مهربانش در گوشم پیچید:اگرکمکی از دستم بربیاد در خدمتم. فاطمه باتعجب نگاهم میکرد چادرم خاکی شده بود به طرف حاج مهدوی چرخیدم چقدر به او نزدیک بودم ! او بخاطر من ایستاده بود ودرست مقابل من برای شنیدن خواسته ی من!!. خوب نگاهش کردم چشمانش به روشنی آفتاب بود.و پوست زیباو مهتاب گونه اش مرا یاد ماه می انداخت و ریشهای یک دست و مرتبش یادآور تمثالهای روی دیوار حسینیه ها وامام زاده ها بود او واقعا زیبا بود.! زیبایی او نه از جنس کامران بلکه از جنس نور بود او با متانت وادب بی مثال چشمش به خاک بود و دستهایش گره خورده به دانه های تسبیج! چشمانم را بازو بسته کردم و دل به دریا زدم. بغضم را سفت نگه داشتم تا مبادا دوباره سرناسازگاری بزارد و حماسه ی اشکی بیافریند. باید حرف میزدم باید به اومیگفتم که من کی هستم! در دلم گفتم :خدایا خودم رو میسپرم دست تو. لب گشودم: -حاج آقا من احتیاج دارم باهاتون حرف بزنم. من..من.. بغضم شکست و مانع حرف زدنم شد. درحالیکه به سرعت اشکهایم را پاک میکردم و دنبال رگ صدام میگشتم با کلافگی گفتم: -من خیلی گنهکارم آقام از دستم ناراحته من سالهاست دارم به همه دروغ میگم..از همه بیشتر به خودم....
 ‍  او آه عمیقے ڪشید و درحالی که نگاهش به تسبیحش بود گفت: -ان شالله که خیره واز این به بعد به لطف خدا هم شما و هم ما بهتر از دیروزمون میشیم. چرا اینها نمیگذاشتند حرفم را بزنم؟! چرا هیچ کدامشان حاضر به شنیدن اعترافم نبودند؟ با کلافگے و آشفتگے دستهایم را در هوا رها کردم و با گریه گفتم:چرا نمیزارید حرف بزنم؟! او جا خورده بود با لحنے آرام و متاسف گفت:اتوبوسها منتظر ما هستند اگر الان سوار نشیم جامیمونیم. وقتی دید دستم رو روے سرم گذاشتم با مهربانے گفت: -ببین خواهرم!! من درد رو در صدای شما حس میکنم. ولی درد رو برای طبیب بازگو میکنند اگر دنبال شفا هستی برای طبیب الهی درد دلت رو بگو باور بفرمایید این حال شما رو شاید بنده یا خانوم بخشے درڪ کنیم ولے درمان با یکے دیگہ ست! ان شالله که این احوالات شما مقدمہ ے آرامشه. با ناراحتے سرم را تکان دادم و رو بہ فاطمه گفتم: -من خیلے تنهام همیشہ جاے یڪ نفر در زندگیم خالے بود جای یک محرم، جاے یک گوش شنوا برای شنیدن در دلهام! فاطمه چشمانش پر از اشک شد و با نگاه خواهرانه گفت: -الهی قربون اون دلت برم خودم میشم گوش شنوات خودم میشم محرمت هروقت کہ خواستے برام حرف بزن ولی الان باید بریم حق با حاج آقاست ازما ناراحت نشو حاج مهدوی بے اعتنا به ڪنایه ی من از ڪنارمون رد شد و باز هم تکہ ای از روحم را با خودش برد. فاطمه زیر بغلم را گرفت و بلندم ڪردخودش هم رنگ بہ رو نداشت ازش پرسیدم توخوبی؟ بہ زور لبخندی زد و گفت: -اگر درد کلیه ام رو ندید بگیری آره خوبم گفتم: -کلیه ت؟ کلیه ت مگه چشه؟ با خنده گفت: -سنگ کلیه !!حالا حالا هم دفع نمیشه مگر با سنگ شکن!فقط خدا خدا میکنم اینجا دادمو هوا نبره. با حیرت نگاهش ڪردم -واقعا تو چقدر صبورے دختر! اودر حالیکہ به روبہ رو نگاه میکرد گفت: -تا صبر نباشه زندگی نمیگذره! پرسیدم: -چطورے این قدر خوبے! گفت: -خودمم نمیدونم! فقط میدونم ڪه بہ معناے واقعے مصداق آیه ی شریفہ ے تبارک الله احسن الخالقینم.! باهم خندیدیم. میان خنده یاد خوابم و جملہ ی آقام افتادم و دوباره سنگینے گناه و عذاب وجدان به روحم مستولے شد. فاطمه فهمید ولے بہ رویم نیاورد او عادت داشت بدیهام رو ندید بگیره مثل حاج مهدوے ڪه حتے یادش نمے آمد من را با بدترین شکل وشمایل در ماشین ڪامران دیده بود! کامران چندبار بهم زنگ زده بود ولے نمیخواستم باهاش حرف بزنم خدایا کمکم ڪن دیگہ نمیخوام آقام سردش باشه نمیخوام آقام ازم رو برگردونه خدایا من نمیدونم باید چیکارڪنم؟! درستہ تا خرخره تو لجنزارم ولے واقعا خودت میدونے ڪه راضے نیستم از حال و روزم صداے فاطمه از افکارم بیرونم آورد پرسید: -اممم چرا بازم دارے گریہ میکنے؟دلم نمیخواد نا آروم ببینمت. دلم خیلے پربود با پشت دستم اشکهام را پاڪ ڪردم و گفتم: فاطمه جان امشب برات همه چیز را تعریف میکنم. واو در سڪوت متفکرانه ای وارد اتوبوس شد.💌
💌شب چتر سیاهش را در گرماے مهربانانه ی خرمشهر پهن ڪرد از اردوگاه ما تا سالن غذاخورے ده دقیقه فاصله بود من وفاطمه و چند نفر دیگہ از دخترها بہ سمت سالن غذاخورے حرکت ڪردیم فاطمه اینقدر خوب وشاد و بشاش بود کہ همہ دوستش داشتند وبخاطر همین هیچ وقت تنها نمیشدیم شام ساده و بدمزه ی اردوگاه درمیان نگاه های معنے دار من وفاطمه هرطورے بود خورده شد وقتے میخواستیم بہ قرارگاهمون برگردیم فاطمه آرام ڪنار گوشم نجوا ڪرد:من امشب منتظرم.. ومن نمیدونستم باید از شنیدن این جملہ خوشحال باشم یا ناراحت. خلاصہ با اعلام ساعت خاموشے همه ی دخترها راس ساعت نه به تختخوابهاے خود رفتند و با کمے پچ پچ خوابیدند داشتم فڪر میڪردم ڪه چگونہ در میان سڪوت بلند اینجا میتونم حرف بزنم کہ برام پیامکے اومد گوشیم را نگاه ڪردم و دیدم فاطمه پیام داده: ‘بریم حیاط’ تخت فاطمه پایین تخت من قرار داشت سرم را پایین آوردم. دیدم روے تخت نشسته و ڪفشهایش را میپوشد چادرم را برداشتم و پایین آمدم و دست در دست هم از خوابگاه خارج شدیم گفتم -ڪجا میریم؟!مگہ اجازه میدن تو ساعت خاموشے از خوابگاه بیرون بریم؟ گفت: نه ولے حساب من با بقیه کلے فرق دارد راست میگفت. وقتے چند نفر از مسئولین اونجا او را دیدند بدون هیچ پرسش و پاسخی بہ ما اجازه گشت زدن در حیاط اردوگاه را دادند به خواست فاطمه گوشہ ی دنجے پیدا ڪردیم و روے زمین نشستیم.. فاطمه بی مقدمہ گفت:خوب! اینم گوش شنوا. تعریف ڪن ببینم چیکاره ایم. حرف زدن واعتراف ڪردن پیش او خیلے سخت بود نمیدونستم از ڪجا باید شروع کنم گفتم: -امممممم قبلا گفتہ بودم ڪه پدرم چہ جور مردے بود.. -آره خوب یادمہ وباید بگم با اینکہ ندیدمش احساس خوب و احترام آمیزے بهشون دارم آهی از سرحسرت کشیدم وزیر لب گفتم: -آقام آقا بود.!ڪاش منم براش احترام قایل بودم. باتعحب پرسید:مگہ قایل نیستے؟ اشکهام بیصبرانه روے صورتم دوید و سرم رو با ناراحتےتکان دادم: -نه! فڪر میڪردم قابل احترام ترین مرد زندگیم آقامه ولے من در این سالها خیلی بهش بد ڪردم خیلے دیگه نتونستم ادامہ بدم و باصداے ریز گریه ڪردم فاطمه دستانم رو گرفت ونگاهم ڪرد تا جوے اشکهام راه خودشو بره باید هرطورے شده خوابم رو امشب به فاطمه میگفتم وازش ڪمک میگرفتم پس بهتر بود اشکهایم رو مدیریت میکردم. -آقام دوست داشت من پاڪ زندگے کنم آقام خیلے آبرو دار بود تا وقتے زنده بود برام چادرهاے مختلف میخرید. بعد دستے ڪشیدم رو چادرم و ادامہ دادم: -مثلن همین چادر! اینا قبلن سرم بود. فاطمه گفت:چہ جالب! پس تو چادرے بودی؟ حدس میزدم. با تعجب پرسیدم:ازڪجا؟ -از آنجا کہ خیلے خوب بلدے روسرت بگیرے سری با تاسف تڪون دادم و گفتم: -چه فایده داره؟ این چادر فقط تا یکسال بعد از فوت آقام سرم موند. خوب چرا؟! مگه از ترس آقات سرت میکردیش؟ کمے فکر ڪردم و وقتے مطمئن شدم گفتم: -نہ آقام ترسناڪ نبود ولے آقام همه چیزم بوداو همیشه برام سوغات وهدیه، چادر اعلا میگرفت منم کہ جونم بود و آقام تحفه هاشم رو چشمم میذاشتم درستشو بگم اینه ڪه من هیچ احساسی بہ چادرنداشتم مگر اینکہ با پوشیدنش آقام خوشحال میشہ -خب یعنی بعد از فوت آقات دیگہ برات شادی آقات اهمیتے نداشت؟ با شتاب گفتم: -البته که داشت ولی آقام دیگه نبود تا ببینتم وقربون صدقم بره. میدونے تنها سیم ارتباطی من با خدا و اعتقادات مذهبی فقط پدر خدابیامرزم بود وقتے آقام رفت از همہ چے زده شدم از همہ چے بدم اومد حتے تا یه مدت از آقام هم بدم میومد بخاطراینکہ منو تنها گذاشت. با اینکہ میدونست من چقدر تنهام بعد که نوجوونیمو پشت سر گذاشتم و مشکلات عدیده با مهرے پیدا ڪردم کلا از خدا و زندگے زده شدم..میدونم درست نیست اینها رو بگم ولے همه ی اینا دست به دست هم داد تا من تبدیل بشم به یہ آدم دیگہ تنها کسایے ڪه هیچ وقت نتونستم نسبت بهشون بیتفاوت باشم و همیشه از یادآورے اسمشون خجالت زده یا حتی امیدوار میشم نام خانوم فاطمه ی زهرا و آقامه نفس عمیقی کشیدم و با تاسف ادامه دادم: اے ڪاش فقط مشکلم حجابم بود خیلی خطاها کردم خیلی…💌
  ‍ 💌نفس عمیقے کشیدم و با تاسف ادامه دادم: ای کاش فقط مشکلم حجابم بود…خیلی خطاها کردم خیلی… فاطمه گفت: -ببین عسل هممون خطاهای بزرگ وکوچیک داریم تو زندگی فقط تو نیستی! با التماس دستم رو بردهانش گذاشتم وگفتم: -خواهش میکنم بزار حرفم رو بزنم چرا تا میخوام خود واقعیمو بهت معرفی کنم مانعم میشی؟ او دستم رو ڪنارزد و پرسید: -حالا شما چرا اینقدر اصرارداری اعتراف به گناه کنی؟ فڪر میکنی درسته؟ ! سرم رو با استیصال تڪان دادم و گفتم: -نمیدونم. ..نمیدونم…فقط میدونم ڪہ اگہ بناباشہ بہ یڪے اعتماد ڪنم وحرفهامو بزنم اون تویی وبعد از این ڪہ بگے فڪر میڪنے چے میشہ؟ -نمیدونم!!!! شاید دیگہ براے همیشہ از دستت بدم او اخم دلنشینے ڪرد و باز با نمڪ ذاتیش گفت:.-پس تصمیم خودتو گرفتے!!!! فقط از راه حلت خوشم نیومد میتونستی راه بهترے رو برای دک کردنم پیدا کنی! میان گریه خندیدم: -من هیچ وقت دلم نمیخواد تو رو از دست بدم فاطمہ او انگشت اشاره اش رو بہ حالت هشدار مقابل دیدگانم آورد و گفت: -والبتہ ڪورخوندی دختر جان! من سریش ترین فرد زندگیتم! مطمئن نبودم..بخاطر همین با بغض گفتم: -ڪاش همینطور باشہ… او خودش رو جمع وجور ڪرد و با علاقہ گفت: -خوب رد ڪن اعترافتو بیاد ببینیم… میخواستم حرف بزنم ڪہ او با چشم وابرو  وادار بہ سڪوتم ڪرد وفهمیدم ڪسے بہ ما نزدیڪ میشود. سرم را برگرداندم و همان خانمے ڪہ مسؤول برنامہ‌ ها بود را دیدم ڪہ با لبخندے پرسشگرانہ بہ سمتمون میومد با نگرانے آهستہ گفتم: -واے فاطمه الانه ڪہ بیاد یه تشر بزنه بهمون فاطمه با بیتفاوتی گفت: -گنده دماغ هست ولے نہ تا اون حد..نگران نباش رگ خوابش دست خودمه ایشون در حالیڪہ بهمون سلام میڪرد مقابلمون ایستاد و با لحن معنے دارے خطاب به فاطمه گفت: -بہ بہ خانوم بخشی!!میبینم ڪہ فرمانده ے بسیج در وقت خاموشی اومده هواخوری!!! فاطمہ با لبخند و احترام خطاب بہ او پاسخ داد:-و خانوم اسڪندرے هم مثل همیشہ با تمام خستگے آماده بہ خدمت!! هردو خنده ے ڪوتاه واجبارے تحویل هم دادند بعد خانوم اسڪندرے خیلے سریع حالت چهره اش را جدے ڪرد و پرسید: -مشڪلے پیش اومده؟ چرا نخوابیدید؟ اگر فرماندهان ببینند گزارش میدن فاطمہ با آرامش پاسخ داد: -قبلا با جناب احمدے هماهنگ ڪردم. بعد در حالیڪہ دست مرا در دستانش میگذاشت ادامہ داد: -دوست عزیزم حال خوشی نداشت در طول روز وقتی برای شنیدن احوالاتش نداشتم باخودم گفتم امشب کمإ برای گپ زدن با ایشون وقت بزارم. خانوم اسکندری نگاه موشکافانہ ای به من انداخت و بگمانم با کنایه گفت: -عجب دوست خوبی! پس پیشنهاد میدم اینجا ننشینید سربازها رفت وآمد میکنند خوب نیست تشریف ببرید به خوابگاه مسئولین. فاطمہ گفت: -ممنون ولی ما در مدتی که اینجا بودیم سربازی ندیدیم ومیخواستیم تنها باشیم بنابراین خوابگاه مسئولین گزینه ی مناسبی نیست.. ماحصل صحبتهای این دونفر این شد ڪہ ما طبق خواست خانوم اسڪندرے ڪہ ڪاملا مشخص بود یڪ درخواست اجباریست بہ سمت خوابگاه مورد نظر ڪہ بہ گفتہ ےایشون ڪسے داخلش نبود راه راڪج ڪردیم و او وقتے بہ آنجا رسید بہ فاطمہ گفت: -من یڪساعت دیگر برمیگردم. ڪہ یعنے هرحرفے دارید در این یڪساعت بہ سرانجام برسونید. تا رفت بہ فاطمہ با غرولند گفتم: -بابا اینجا ڪجاست دیگہ!!! یعنے یڪ دیقہ هم نمیتونیم واسہ خودمون باشیم.؟ فاطمہ با خنده ے شیطنت آمیزے گفت: -فقط یڪ ساعت…. گفتم.: -خیلے ڪمہ… گفت:پس حتما صلاح نیست.. من با لجبازے گفتم:   -آسمون بہ زمین بیاد زمین برسہ بہ آسمون من باید امشب باهات حرف بزنم💌
💌نشستیم روی یکی از تختها و من بدون وقفه شروع کردم به صحبت: -فاطمه من خواب آقام رو دیدم..بعد از سالها..خواب دیدم تو دوکوهه است همونجایی که ما امروز بودیم..دیدم که ازم ناراحته روشو ازم برمیگردونه..هرچی التماسش کردم باهام حرف نزد..جز یک جمله که مو به تنم سیخ میکنه… پرسید: چی گفت آقات؟ بغضم رو فرو خوردم و با صدای لرزون گفتم: -گفت..گفت..سردمه’،!!تو لباس از تنم درآوردی فاطمه حالت صورتش تغییر کرد وبا حیرت وناراحتی گفت: -ای وااای...تو مگه چیکار کردی دختر؟! لحن فاطمه کافی بود تا دوباره هق هق از سر بگیرم و صورتم رو میون دستانم پنهون کنم میون هق هقم با درماندگی گفتم:واآی فاطمه فاطمه فاطمه…بپرس چیکار نکردم..من تا خرخره تو کثافتم… فاطمه که حالا نگرانی درصورتش موج میزد دستان منو از روی صورتم کنار زد و در آغوشم گرفت لرزش بدنش رو میان هق هقم کاملا حس میکردم و گمانم این بود که حالش خوب نیست ازش پرسیدم: -خوبی؟ او که لبهایش کبود شده بود با تکان سر بهم فهماند خوبه ولی خوب نبود روی تخت دراز کشید و بالبخند تصنعی گفت: -خوبم فقط خواب آقات… چیکارکردی عسل که آقات ازت گله داره؟ اوبایادآوری خوابم حواسم رو ازخودش پرت کرد گردن کج کردم وچیزی یادم آمد. گفتم: -میدونی اسم واقعی من چیه؟ او با تعجب وپرسش نگاهم کرد. یک قطره ازاشکم روی گونه ام آرام سر خورد و روی چادرم افتاد: -رقیه….رقیه سادات فاطمه حسابی شوکه شد به سرعت پاشو جمع کرد بسمتم نیم خیز شد وبا با ناباوری پرسید: -تو …ساداتی؟؟؟؟ خودم هم از یادآوریش قلبم به درد آمد وبا حالت تاسف چشمانم وبستم. فاطمه هنوز تو شوک بود انگار که من خودم رو ملکه معرفی کردم و او از اینکه چرا تا به الان نمیدونسته که من چه شخص مهمی هستم ناراحت وخجالت زده ست! گفت: -چرا زودتر نگفتی؟!تو این پنج شیش ماه اینهمه باهم ازهردری صحبت کردیم اون وقت تو یک کلمه موضوع به این مهمی رو بهم نگفتی؟ گفتم چه فرقی میکرد؟! با ناراحتی گفت: -چه فرقی میکرد؟!! میدونی چقدر مقامت پیش خدا بالاست.؟ اگر میگفتی پاهامو درحضورت دراز نمیکردم..مدام صورت وگردنتو میبوسیدم..تو یادگار اهل بیتی..اونوقت.. فاطمه چی میگفت؟!! چرا اینطوری خطابم میکرد؟! پس چرا هیچ کس دیگری درمورد سادات بودنم چنین نظری نداشت؟ فقط عیدهای غدیرخم که میشد دوستان پدرم میومدند و اسکناسهای مهرشده می‌گرفتند وبا تبریک میرفتند؟ سرو صورتم رو میبوسیدند ولی کسی اینقدر از اینکه من ساداتم حس ارزشمندی بهم نداده بود! و جمله ی آخر فاطمه عجب مشت محکمی بود..مشتی که درست گناهان ریزودرشت وخرابکاریهای این ده ساله ام رو هدف می‌گرفت. امشب چرا اشکهای من تمامی نداشتند؟ چرا حس شرمندگی وسرخوردگی من پایان نداشت؟ ! اون از آقام که صبح به خوابم آمد و گله کرد من لباس تنشو ازش گرفتم و این هم از فاطمه که یادم انداخت من یادگار اهل بیتم!!! چقدر جمله ی سنگینی بود پرونده سیاه من کجا و کتاب سفید و خوشبوی اهل بیت کجا؟! گفتم:شرمنده تر از اینم نکن… روم سیاهه فاطمه.. از کنارش بلندشدم وکنار پنجره ایستادم نور اتاق کم بود  با این حال چراغ رو خاموش کردم تا فاطمه رو نبینم از بیرون ماه پیدا بود. با تمام نفرتی که از خودم وکارهام داشتم اعتراف کردم : -فاطمه میخوای بدونی یادگار اهل بیت تو این دنیا چیکار کرده؟!
💌با تمام نفرتی که ازخودم وکارهام داشتم اعتراف کردم : فاطمه میخوای بدونی یادگاراهل بیت تو این دنیا چیکار کرده؟ بعد فوت آقاش زد به جاده خاکی اول نمازشو قطع کرد! چون میخواست به خیال خودش از خدایی که آقاشو ازش گرفته انتقام بگیره تو مدرسه همیشه تنها بود هیچکس باهاش عیاق نمیشد آخه همیشه ماتم بود همیشه آینه ی دق بود تنها یک نفر درکش کرد و اونو با همه ی احوالات بدش خواست و باهاش دوست موند که اونم دست روزگارازش گرفت و برای همیشه مهاجرت کرد به انگلیس..  اون دوست خوب و واقعی یک سری یادگاری برای یادگاراهل بیت گذاشت که اون یادگاریها یک اسم بود که کسی نتونه بشکنتش! و یک عالمه اعتماد بنفس و محبت و شجاعت که الان مطمئنم همشون پوشالی بود! آره اسمم رو عاطفه انتخاب کرد تا دیگه کسی صدام نکنه رقی بهم شجاعت داد تا مقابل مهری بایستم و حق وحقوقم روبگیرم. بهم اعتماد بنفس داد تا بتونم با مرگ آقام کنار بیام و از توسریهای مهری نترسم و یادبگیرم چطور گلیم خودمو تو این روزگار از آب بیرون بکشم. ولی در ازای اینها یک چیز هیچ وقت از بین نرفت واون آرامش وتوجه بود! مخصوصا با رفتنش خیلی تنها شدم. اوایل باهاش در تماس بودم میگفت دانشگاه میره و منم باید برم حرفشو گوش دادم با هر بدبختی ای بود رفتم کارمیکردم وخرج دانشگاهمو جور میکردم قبل از دانشگاه اگرچه چادرسرم نمیکردم ولی سنگین بودم نه آرایشی ه لباس نافرمی تو نخ هیچ کدوم اینها نبودم تو سال اول با دوتا از همکلاسیهام سر ردو بدل کردن جزوه دوست شدم که تو کل دانشکده معروف بودن به ژورنال مدو زیبایی هم زیبا بودند وهم خوب لباس می‌پوشیدند پسرهای زیادی دنبالشون بودند و اونها هم هرروز با یک نفر قرار میگذاشتند. اوایل رفتارهاشون برام آزاردهنده بود وحتی نصیحتشون میکردم ولی نفهمیدم چیشد که منم کم کم عین اونا شدم خب میدیدم اونها در راس توجهند شادند. میخندند واز همه مهمتر با من خیلی مهربونند. شرایط دانشگاه و کارم باهم جور درنمی اومد از کارم بعد از یه مدت بیروت اومدم و دنبال یه کاری با درامد بهتر گشتم که بتونم گلیمم رو از آب بیرون بکشم سحر یک دختر شیرازی بود که پدر ثروتمندی داشت و براش خونه ای رهن کرده بود او وقتی دید اوضاع واحوال مادی و زندگیم درست حسابی نیست بهم پیشنهاد داد منم با او ونسیم در اون خونه زندگی کنم. آغاز تغییرات وفساد من در همون خونه بود اکیپ سه نفره ی ما باعث به وجود اومدن خیلی اتفاقها شد اونها با آب وتاب از پسرهای مختلف صحبت میکردند و گاهی با آنها به پارتیهای مشترک میرفتند اوایل من قبول نمیکردم باهاشون برم ولی یه شب سر اون مساله هم وا دادم حالا که دارم فکر میکنم میبینم وقتی گناه رو به چشم ببینی و مدام راجبش با زیباترین کلمات تعریف بشنوی کم کم نسبت بهش بیتفاوت میشی وخودت هم گنهکارمیشی  تو همون مهمونی ها بود که فهمیدم چقدر نیاز دارم یه مردی بهم توجه کنه چقدر دلم نگاه عاشقونه میخواد…سحر منو با یکی آشنا کردیک پسر زشت وسیاه که وقتی باهات حرف میزد یک کم باید صورتت رو میکشیدی عقب تا بوی وسیگارش حالتو بد نکنه اون با همه ی زشتی و غیر قابل تحمل بودنش چیزی گفت که حالم رو تغییر داد. گفت:با اینکه عین سحر ونسیم هفت قلم آرایش نکردی ولی خیلی جذاب تر از اونایی شاید او به خیلیها این جمله رو در طول روز میگفت ولی من احتیاج داشتم بشنوم احتیاح داشتم یکی منو ببینه. بهش گفتم:اگر اینطور بود حتما دوستام بهم میگفتن اون با نگاهش خیره به چشمام گفت:باید از یه مرد بپرسی که زیبایی یعنی چی؟! شک نکن دوستات از روی حسادت بهت نگفتن که زیبایی ادامه دارد...
گاهی وقتا آدما باعث میشن ذهنت ،کامت،قلمت،فکرت و... تلخ بشه تلخیش مثل تلخی قهوه رفتنیه فقط نیاز به زمان داره باید به خودت زمان بدی