#رهـایی_از_شب
#قسمت_سی_یک
💌نفس عمیقے کشیدم و با تاسف ادامه دادم:
ای کاش فقط مشکلم حجابم بود…خیلی خطاها کردم خیلی…
فاطمه گفت:
-ببین عسل هممون خطاهای بزرگ وکوچیک داریم تو زندگی فقط تو نیستی!
با التماس دستم رو بردهانش گذاشتم وگفتم:
-خواهش میکنم بزار حرفم رو بزنم چرا تا میخوام خود واقعیمو بهت معرفی کنم مانعم میشی؟
او دستم رو ڪنارزد و پرسید:
-حالا شما چرا اینقدر اصرارداری اعتراف به گناه کنی؟ فڪر میکنی درسته؟ !
سرم رو با استیصال تڪان دادم و گفتم:
-نمیدونم. ..نمیدونم…فقط میدونم ڪہ اگہ بناباشہ بہ یڪے اعتماد ڪنم وحرفهامو بزنم اون تویی
وبعد از این ڪہ بگے فڪر میڪنے چے میشہ؟
-نمیدونم!!!! شاید دیگہ براے همیشہ از دستت بدم
او اخم دلنشینے ڪرد و باز با نمڪ ذاتیش گفت:.-پس تصمیم خودتو گرفتے!!!! فقط از راه حلت خوشم نیومد میتونستی راه بهترے رو برای دک کردنم پیدا کنی!
میان گریه خندیدم:
-من هیچ وقت دلم نمیخواد تو رو از دست بدم فاطمہ
او انگشت اشاره اش رو بہ حالت هشدار مقابل دیدگانم آورد و گفت:
-والبتہ ڪورخوندی دختر جان! من سریش ترین فرد زندگیتم!
مطمئن نبودم..بخاطر همین با بغض گفتم:
-ڪاش همینطور باشہ…
او خودش رو جمع وجور ڪرد و با علاقہ گفت:
-خوب رد ڪن اعترافتو بیاد ببینیم…
میخواستم حرف بزنم ڪہ او با چشم وابرو وادار بہ سڪوتم ڪرد وفهمیدم ڪسے بہ ما نزدیڪ میشود. سرم را برگرداندم و همان خانمے ڪہ مسؤول برنامہ ها بود را دیدم ڪہ با لبخندے پرسشگرانہ بہ سمتمون میومد با نگرانے آهستہ گفتم:
-واے فاطمه الانه ڪہ بیاد یه تشر بزنه بهمون
فاطمه با بیتفاوتی گفت:
-گنده دماغ هست ولے نہ تا اون حد..نگران نباش رگ خوابش دست خودمه
ایشون در حالیڪہ بهمون سلام میڪرد مقابلمون ایستاد و با لحن معنے دارے خطاب به فاطمه گفت:
-بہ بہ خانوم بخشی!!میبینم ڪہ فرمانده ے بسیج در وقت خاموشی اومده هواخوری!!!
فاطمہ با لبخند و احترام خطاب بہ او پاسخ داد:-و خانوم اسڪندرے هم مثل همیشہ با تمام خستگے آماده بہ خدمت!!
هردو خنده ے ڪوتاه واجبارے تحویل هم دادند بعد خانوم اسڪندرے خیلے سریع حالت چهره اش را جدے ڪرد و پرسید:
-مشڪلے پیش اومده؟ چرا نخوابیدید؟ اگر فرماندهان ببینند گزارش میدن
فاطمہ با آرامش پاسخ داد:
-قبلا با جناب احمدے هماهنگ ڪردم. بعد در حالیڪہ دست مرا در دستانش میگذاشت ادامہ داد:
-دوست عزیزم حال خوشی نداشت در طول روز وقتی برای شنیدن احوالاتش نداشتم باخودم گفتم امشب کمإ برای گپ زدن با ایشون وقت بزارم.
خانوم اسکندری نگاه موشکافانہ ای به من انداخت و بگمانم با کنایه گفت:
-عجب دوست خوبی! پس پیشنهاد میدم اینجا ننشینید سربازها رفت وآمد میکنند خوب نیست تشریف ببرید به خوابگاه مسئولین.
فاطمہ گفت:
-ممنون ولی ما در مدتی که اینجا بودیم سربازی ندیدیم ومیخواستیم تنها باشیم بنابراین خوابگاه مسئولین گزینه ی مناسبی نیست..
ماحصل صحبتهای این دونفر این شد ڪہ ما طبق خواست خانوم اسڪندرے ڪہ ڪاملا مشخص بود یڪ درخواست اجباریست بہ سمت خوابگاه مورد نظر ڪہ بہ گفتہ ےایشون ڪسے داخلش نبود راه راڪج ڪردیم و او وقتے بہ آنجا رسید بہ فاطمہ گفت:
-من یڪساعت دیگر برمیگردم.
ڪہ یعنے هرحرفے دارید در این یڪساعت بہ سرانجام برسونید.
تا رفت بہ فاطمہ با غرولند گفتم:
-بابا اینجا ڪجاست دیگہ!!! یعنے یڪ دیقہ هم نمیتونیم واسہ خودمون باشیم.؟
فاطمہ با خنده ے شیطنت آمیزے گفت:
-فقط یڪ ساعت….
گفتم.:
-خیلے ڪمہ…
گفت:پس حتما صلاح نیست..
من با لجبازے گفتم:
-آسمون بہ زمین بیاد زمین برسہ بہ آسمون من باید امشب باهات حرف بزنم💌
#رهــایی_از_شــب
#قسمت_سی_دو
💌نشستیم روی یکی از تختها و من بدون وقفه شروع کردم به صحبت:
-فاطمه من خواب آقام رو دیدم..بعد از سالها..خواب دیدم تو دوکوهه است همونجایی که ما امروز بودیم..دیدم که ازم ناراحته روشو ازم برمیگردونه..هرچی التماسش کردم باهام حرف نزد..جز یک جمله که مو به تنم سیخ میکنه…
پرسید:
چی گفت آقات؟
بغضم رو فرو خوردم و با صدای لرزون گفتم:
-گفت..گفت..سردمه’،!!تو لباس از تنم درآوردی
فاطمه حالت صورتش تغییر کرد وبا حیرت وناراحتی گفت:
-ای وااای...تو مگه چیکار کردی دختر؟!
لحن فاطمه کافی بود تا دوباره هق هق از سر بگیرم و صورتم رو میون دستانم پنهون کنم میون هق هقم با درماندگی گفتم:واآی فاطمه فاطمه فاطمه…بپرس چیکار نکردم..من تا خرخره تو کثافتم…
فاطمه که حالا نگرانی درصورتش موج میزد دستان منو از روی صورتم کنار زد و در آغوشم گرفت لرزش بدنش رو میان هق هقم کاملا حس میکردم و گمانم این بود که حالش خوب نیست ازش پرسیدم:
-خوبی؟
او که لبهایش کبود شده بود با تکان سر بهم فهماند خوبه ولی خوب نبود روی تخت دراز کشید و بالبخند تصنعی گفت:
-خوبم فقط خواب آقات…
چیکارکردی عسل که آقات ازت گله داره؟
اوبایادآوری خوابم حواسم رو ازخودش پرت کرد گردن کج کردم وچیزی یادم آمد. گفتم:
-میدونی اسم واقعی من چیه؟
او با تعجب وپرسش نگاهم کرد.
یک قطره ازاشکم روی گونه ام آرام سر خورد و روی چادرم افتاد:
-رقیه….رقیه سادات
فاطمه حسابی شوکه شد به سرعت پاشو جمع کرد بسمتم نیم خیز شد وبا با ناباوری پرسید:
-تو …ساداتی؟؟؟؟
خودم هم از یادآوریش قلبم به درد آمد وبا حالت تاسف چشمانم وبستم.
فاطمه هنوز تو شوک بود انگار که من خودم رو ملکه معرفی کردم و او از اینکه چرا تا به الان نمیدونسته که من چه شخص مهمی هستم ناراحت وخجالت زده ست!
گفت:
-چرا زودتر نگفتی؟!تو این پنج شیش ماه اینهمه باهم ازهردری صحبت کردیم اون وقت تو یک کلمه موضوع به این مهمی رو بهم نگفتی؟
گفتم چه فرقی میکرد؟!
با ناراحتی گفت:
-چه فرقی میکرد؟!! میدونی چقدر مقامت پیش خدا بالاست.؟ اگر میگفتی پاهامو درحضورت دراز نمیکردم..مدام صورت وگردنتو میبوسیدم..تو یادگار اهل بیتی..اونوقت..
فاطمه چی میگفت؟!! چرا اینطوری خطابم میکرد؟! پس چرا هیچ کس دیگری درمورد سادات بودنم چنین نظری نداشت؟ فقط عیدهای غدیرخم که میشد دوستان پدرم میومدند و اسکناسهای مهرشده میگرفتند وبا تبریک میرفتند؟ سرو صورتم رو میبوسیدند ولی کسی اینقدر از اینکه من ساداتم حس ارزشمندی بهم نداده بود! و جمله ی آخر فاطمه عجب مشت محکمی بود..مشتی که درست گناهان ریزودرشت وخرابکاریهای این ده ساله ام رو هدف میگرفت. امشب چرا اشکهای من تمامی نداشتند؟ چرا حس شرمندگی وسرخوردگی من پایان نداشت؟ !
اون از آقام که صبح به خوابم آمد و گله کرد من لباس تنشو ازش گرفتم و این هم از فاطمه که یادم انداخت من یادگار اهل بیتم!!! چقدر جمله ی سنگینی بود پرونده سیاه من کجا و کتاب سفید و خوشبوی اهل بیت کجا؟!
گفتم:شرمنده تر از اینم نکن… روم سیاهه فاطمه..
از کنارش بلندشدم وکنار پنجره ایستادم نور اتاق کم بود با این حال چراغ رو خاموش کردم تا فاطمه رو نبینم از بیرون ماه پیدا بود.
با تمام نفرتی که از خودم وکارهام داشتم اعتراف کردم :
-فاطمه میخوای بدونی یادگار اهل بیت تو این دنیا چیکار کرده؟!
#رهـایـی_از_شب
#قسمت_سی_سه
💌با تمام نفرتی که ازخودم وکارهام داشتم اعتراف کردم :
فاطمه میخوای بدونی یادگاراهل بیت تو این دنیا چیکار کرده؟ بعد فوت آقاش زد به جاده خاکی
اول نمازشو قطع کرد! چون میخواست به خیال خودش از خدایی که آقاشو ازش گرفته انتقام بگیره تو مدرسه همیشه تنها بود هیچکس باهاش عیاق نمیشد آخه همیشه ماتم بود همیشه آینه ی دق بود
تنها یک نفر درکش کرد و اونو با همه ی احوالات بدش خواست و باهاش دوست موند که اونم دست روزگارازش گرفت و برای همیشه مهاجرت کرد به انگلیس..
اون دوست خوب و واقعی یک سری یادگاری برای یادگاراهل بیت گذاشت که اون یادگاریها یک اسم بود که کسی نتونه بشکنتش!
و یک عالمه اعتماد بنفس و محبت و شجاعت که الان مطمئنم همشون پوشالی بود!
آره اسمم رو عاطفه انتخاب کرد تا دیگه کسی صدام نکنه رقی
بهم شجاعت داد تا مقابل مهری بایستم و حق وحقوقم روبگیرم.
بهم اعتماد بنفس داد تا بتونم با مرگ آقام کنار بیام و از توسریهای مهری نترسم و یادبگیرم چطور گلیم خودمو تو این روزگار از آب بیرون بکشم.
ولی در ازای اینها یک چیز هیچ وقت از بین نرفت واون آرامش وتوجه بود!
مخصوصا با رفتنش خیلی تنها شدم. اوایل باهاش در تماس بودم میگفت دانشگاه میره و منم باید برم حرفشو گوش دادم با هر بدبختی ای بود رفتم کارمیکردم وخرج دانشگاهمو جور میکردم قبل از دانشگاه اگرچه چادرسرم نمیکردم ولی سنگین بودم نه آرایشی ه لباس نافرمی
تو نخ هیچ کدوم اینها نبودم تو سال اول با دوتا از همکلاسیهام سر ردو بدل کردن جزوه دوست شدم که تو کل دانشکده معروف بودن به ژورنال مدو زیبایی هم زیبا بودند وهم خوب لباس میپوشیدند پسرهای زیادی دنبالشون بودند و اونها هم هرروز با یک نفر قرار میگذاشتند. اوایل رفتارهاشون برام آزاردهنده بود وحتی نصیحتشون میکردم ولی نفهمیدم چیشد که منم کم کم عین اونا شدم خب میدیدم اونها در راس توجهند شادند.
میخندند واز همه مهمتر با من خیلی مهربونند.
شرایط دانشگاه و کارم باهم جور درنمی اومد از کارم بعد از یه مدت بیروت اومدم و دنبال یه کاری با درامد بهتر گشتم که بتونم گلیمم رو از آب بیرون بکشم سحر یک دختر شیرازی بود که پدر ثروتمندی داشت و براش خونه ای رهن کرده بود او وقتی دید اوضاع واحوال مادی و زندگیم درست حسابی نیست بهم پیشنهاد داد منم با او ونسیم در اون خونه زندگی کنم. آغاز تغییرات وفساد من در همون خونه بود اکیپ سه نفره ی ما باعث به وجود اومدن خیلی اتفاقها شد اونها با آب وتاب از پسرهای مختلف صحبت میکردند و گاهی با آنها به پارتیهای مشترک میرفتند اوایل من قبول نمیکردم باهاشون برم ولی یه شب سر اون مساله هم وا دادم حالا که دارم فکر میکنم میبینم وقتی گناه رو به چشم ببینی و مدام راجبش با زیباترین کلمات تعریف بشنوی کم کم نسبت بهش بیتفاوت میشی وخودت هم گنهکارمیشی
تو همون مهمونی ها بود که فهمیدم چقدر نیاز دارم یه مردی بهم توجه کنه چقدر دلم نگاه عاشقونه میخواد…سحر منو با یکی آشنا کردیک پسر زشت وسیاه که وقتی باهات حرف میزد یک کم باید صورتت رو میکشیدی عقب تا بوی وسیگارش حالتو بد نکنه اون با همه ی زشتی و غیر قابل تحمل بودنش چیزی گفت که حالم رو تغییر داد.
گفت:با اینکه عین سحر ونسیم هفت قلم آرایش نکردی ولی خیلی جذاب تر از اونایی شاید او به خیلیها این جمله رو در طول روز میگفت ولی من احتیاج داشتم بشنوم احتیاح داشتم یکی منو ببینه.
بهش گفتم:اگر اینطور بود حتما دوستام بهم میگفتن
اون با نگاهش خیره به چشمام گفت:باید از یه مرد بپرسی که زیبایی یعنی چی؟! شک نکن دوستات از روی حسادت بهت نگفتن که زیبایی
ادامه دارد...
گاهی وقتا آدما باعث میشن
ذهنت ،کامت،قلمت،فکرت و... تلخ بشه
تلخیش مثل تلخی قهوه رفتنیه
فقط نیاز به زمان داره
باید به خودت زمان بدی
#شبانه
#رهـــایی_از_شب
#قسمت_سی_چهارم
💌 هه! یادمہ همون شب از سحر ونسیم پرسیدم نظرشون راجع به قیافہ ی من چیه؟ نسیم ساڪت بود ولے سحر گفت چشمهایے به زیبایی چشمهات ندیدم.
نسیم رو وادار ڪردم نظرشو بگه. گفت
-جذابے ولے با این ریخت وقیافہ عین احمقها بنظر میرسی راست میگفتن.
اونها از صبح تا شب خرج قرو فرشون میکردند و انصافا خیلے خوش تیپ و خوش قیافه بودند سحرمهربان تر بود. وقتے دید سڪوت ڪردم انگار احساس ضعف و حقارتم را فهمید.
گفت: از فردا میتونے چندتا از لباسهای منو قرض بگیرے بریم بیرون نسیم مخالف بود .
میگفت لباسهاتو پسرها دیدند. اگہ تن عسل ببینند میفهمند براے توست.
به غرورم برخورد.
گفتم از فردا میگردم دنبال ڪارگشتم.
یه ڪار نیمہ وقت با حقوقیےڪه فقط ڪفاف رسیدگے به خودمو میداد پیدا کردم.
فرداے روزے ڪه حقوقم رو گرفتم با دوستام رفتم دنبال لباس و لاڪ ولوازم آرایشے میخواستم همہ جوره عین اونا بشم فکر میڪردم اگه مثل اونا بشم دیگه همہ چے حله غصه هام تنهایی هام، خلا های روحیم تموم میشه ولے تموم نشد احساس لذت بود ولے باقے چیزها نبود بدتراز همه وقتے بود که دایے کوچیکم منو با اون وضع وحال تو خیابون دانشگاه دید با ناباورے نیگام میکرد. پرسید خودتے؟ دلش میخواست بگم نه ولے من سرمو پایین انداختم. خجالت ڪشیدم.
گفت : حیف اون مادرو پدرهمین
دیگہ نپرسید چرا؟ نپرسید دردت چے بود کہ این شدے؟
یا دست ڪم ازخودش هم نپرسید ڪه تا حالا ڪجا بوده؟ چرا اینهمہ مدت ازم غافل بوده؟
نپرسید اگر ما ڪنارش بودیم شاید رقیه سادات اینطورے نمیشد بعد رفت
از پاقدم خوب داییم سرو کله ی ڪل فامیل حتےسرو کلہ ی مهرےهم پیداشد.
همه اومده بودند تابلوی نقاشے شده ی آسد مجتبی رو ببینند و لب گاز بگیرن که واااای بببین دختر آسد مجتبی به چہ وضعے گرفتارشده؟
و با چهارتا فحش و درے ورے بزارن برن..رفتن مثل اول ڪه نبودن
من موندم و دوستایے که همہ چیز من شده بودن تو اون روزها و مهمونے های گاه و بیگاه شده بود مرحمے برای قلب و روح جریحہ دار شده ام.
سال آخر دانشگاه بودم اوضاع مالیم درست حسابی نبود سحرمیخواست برگرده شیراز و ما دیگه خونه ای نداشتیم من ونسیم تو بدشرایطے بودیم همون موقع بود که نسیم بهم یاد داد که چطورے ادعاے میراث ڪنم و با کمک دوستهاے وڪیلش تونستم سهم الارثم رو از مهرے بگیرم و خونه ی کوچیکے بخرم و حداقل خیالم راحت باشه یہ سقفے بالاسرمہ ولی با خونه ی خالے نه میشد شڪم سیر ڪرد نه خرج تحصیلم در میومد.
ڪار درست وحسابے ای هم کہ پول مناسبے توش باشه گیرم نمیومد نمیدونے چقدر اون سال بهم سخت گذشت..نسیم پدرے داشت کہ مثل ڪوه پشتش بود و مادرے کہ همیشه بهش زنگ میزد وحالشو میپرسید. هرچند کہ قدر اونها رو نمیدونست و بہ دلایل خیلے بے اهمیت ازشون متنفر بود و میخواست اونها رو نبینه ولے بالاخره سایه ی بزرگتر بالاے سرش بوداما من من خیلے تنها بودم فاطمه خیلےتنها
یه روز نسیم با دوست پسرش ڪه بچہ ی زرنگ وباهوشے بود ازم پرسیدند اگہ با یک پسر پولدار دوست شم عرضہ دارم اونو نگهش دارم و اونو شیفته ی خودم کنم؟
من کمے فڪر ڪردم و با توجه بہ شناختے ڪه از درون مخفے خودم داشتم گفتم :آره ڪاری نداره هردوشون خندیدند مسعود دوست پسر نسیم گفت: اگہ بتونے دخترڪه نونت تو روغنه
احتیاجے به ڪار ندارے و میتونے حداقل خرج زندگیتو تامین کنے
اولش فک ڪردم شوخے میکنند ولے اونها جدے بودند مسعود گفت : تو،هم جذابی، هم زیبا بیشتر دخترهاے تهرانی حتی از نوع خانواده دارش فقط از همین طریق تو تهران زندگیشونو میگذرونن
نسیم به مسعود گفت:عسل نمیتونہ زیادے سادست.
مسعود اما میگفت شرط میبندم روش
ومن قربانے یک شرط بندی احمقانہ شدم و براے اینڪه بہ نسیم اثبات ڪنم من هم جذاب و زیبا هستم تمام توان خودم رو بڪار گرفتم تا قلب اون پسر پولدارے ڪه مسعود برام انتخاب ڪرده بود رو بہ دست بیارم اولش قسم میخورم فقط که در ظاهر امر پیروزی با من بود و روز به روز در کارم خبره تر میشدم ولی من خیلی چیزها رو باختم خیلی چیزها. ..💌
#رهــایی_از_شب
#قسمت_سی_پنج
💌بغضم دوباره سرباز کرد پشیمون شدم ڪه چرا اینها رو گفتم روم نمیشد سرمو برگردونم و به فاطمه ای ڪه تا اون لحظه در سڪوت مطلق به اعترافاتم گوش میداد نگاه کنم.
گفتم:میدونم الان دارے چه فکرایے درموردم میکنی! میدونم چقدر ازم بدت اومده آره من یک دختر کثیفم وهنوز هم دارم به کارهام ادامہ میدم حالا فهمیدے چرا آقام اون حرفو بهم زد؟
به سمت فاطمه با صورت اشکبار برگشتم و گفتم:
-حالا فهمیدی چرا اونطورے عین دیوونه ها تو دوڪوهه میدویدم؟! من میخوام بشم رقیه سادات میخوام آقام روشو ازم برنگردونه ولے یه حسےبهم میگه دیره.
فاطمه همچنان ساڪت بود..شاید فکر میکرد اگر چیزے نگه بهتر باشه و آخہ چی داشت ڪه بگه؟!شاید اصلا هیچ وقت جوابم رو نده. پشیمان شدم از گفتن همه ی ماجرا کاش صحبت نمیڪردم کاش این راز، سر به مهر میموند.
اما قبلا هم گفتم در حضور فاطمه سخت بود دروغ گفتن!
چند قدم نزدیڪ فاطمه رفتم تا حالات صورتش رو ببینم با صداے آهستہ ونادمی پرسیدم:ازم بدت اومدنہ؟!
فاطمه باز ساڪت بود دلم شکست
ڪاش حرف میزد فخشم میداد.
بیرونم میڪرد ولے سکوت نه!
ڪنار تخت روی زمین نشستم و سرم رو روے سینہ اش گذاشتم و آروم گریستم:
-میدونم ازم بدت اومده میدونم حق داری حرف نزنے باهام
صداے خواب آلود و نگرانش بلندشد:
-چیشده؟ چرا باز گریہ میکنے
سرم را بلند ڪردم و وزیر نور ماه بہ صورتش خیره شدم او روے تخت نشست و با ناراحتے گفت :
نمیدونم ڪی خوابم برد..
پرازحسهاے عجیب وغریب شدم.
نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت!
یا اصلا نمیدونستم باور ڪنم یا نه!
با ناباورے پرسیدم:تا ڪجا شنیدے
او که هم شرمنده بود هم ناراحت، ڪمی فکر ڪرد و گفت:
-نمیدونم والاوای خدا منو ببخشه..چرا خوابم برد؟
پرسیدم: یادت نمیاد تا ڪجاشو شنیدی؟
-اممممم چرااا صبر کن تا اونجایے کہ گفتی اون پسر بدترڪیبه تو اون مهمونی شبونہ بهت گفت چہ سرے چہ دمی عجب پایے
یک نفس راحت ڪشیدم وخوشحال شدم که باقے جریان رو نشنید.و از ته دلم از خدا ممنون بودم ڪه او رو که الان مجسمه ی شرمندگے و خجالت از چرت حکمت آمیزش بود پی بہ گناه بزرگم نبرد و تا همونجای قصہ را شنید.
این افکار موجب شد لبخند رضایت بخشی بزنم و اورا وادار ڪنم دوباره عذرخواهے کند گفت:
ببخشید تو رو خدا اصلا باورم نمیشه کہ خوابم برده باشه!الان با خودت فڪر میکنی چقدر بے معرفت و نارفیقم
من ته دلم ایمان داشتم ڪه حکمتیه و این رو به زبان هم آوردم.
وقتی دیدم خیلے خود خورے میکنہ گفتم:اشکال نداره. حتما صلاحے بوده ان شالله یہ روز دیگہ
فاطمه از جا بلند شد و رو بہ من گفت:
-خانوم اسکندرے دیر ڪرد بریم تا نیومده بخوابیم.
نزدیک خوابگاه رسیدیم ڪه پرسید:الان حالت خوبه؟
حالم خوب بود اعتراف بہ گناه یجورایے برام شبیه توبہ بود و شاید اگر فاطمه این توبہ رو میشنید الان آروم نبودم سرم رو با رضایت تڪون دادم و باهم داخل رفتیم اوبا صداے آهستہ گفت: حق با توست!! وقتے اینقدر عحیب خوابم برد حتما حکمتے بوده!شاید بهتر باشه حالا که آرومے دیگہ برام تعریف نکنے اگہ بنابود بشنوم میشنیدم.
او روے تختش قرار گرفت و بدون فوت وقت خوابید ومن در این فڪر بودم کہ چقدر این دختر بی نقص و خاص است!
وقتے در سکوت خوابگاه قرار گرفتم افکار مختلفے ذهنم رو درگیر کرد چطور میشد ڪه در اوج قصہ فاطمه خوابش ببرد؟نکنہ او وانمود کرد ڪہ خواب بوده؟ ولے چرا باید چنین ڪاری میکرد؟ اگر واقعا حدسم درست بوده باشه و او همہ ی حرفهایم رو شنیده باشه چے؟💌
💌ادامه دارد ....