یهوقتاییفقطدلممیخواد هیچینگم، بشینمیهگوشه وفقطنگاتکنم...
نمیدونمچرا، ولیاسمتوروکهمیشنوم یهجوریدلممیگیره کهخودممنمیدونمچیبایدبگم...
بهتمثالتکهمیرسم، همهحرفاییکهتودلمدارم یهوساکتمیشن...
فقطیهبغضمیمونه ویهدلتنگیِعجیب کهنمیدونمازکجایدلماومده...
کاشمیشدیهبار بیهواصداتکنم وتوهمیهجوریجوابمو بدی کهفهمیدهباشم دیدیمنو...
منخیلیچیزا ازتنمیخوام فقطیهنگاه، یهنشونه، یهذرهازاونمحبتی کهدلمنواینهمهوابستهکرده...
همین.
منباهمینچیزایکوچیک خیلیخوشبختم.
خراباتِ اکبر.
_
در خراباتِ علی، عقلِ مرا راهی نیست
هرکه یکبار شد علیدار، دگر عادی نیست
خراباتِ اکبر.
_
ماعقلخویشراسرعشقِتوباختیم
بگذارعمرماهمهدیوانهبگذرد/333.
خراباتِ اکبر.
_
مرا گر در هوایِ تو شود صد جانِ من پرپر؛
نخواهم دست بردارم ز دامانِ تو، یا اکبر