پر از گرد و غبار شدهبود. چشمهایم را میگویم. وگرنه میدیدمش. واضح و بیپرده. البته اگر اشکها اجازهی دیدن میدادند. ولی خب گرد و غبار ها را چه میکردم؟ هر چه پلکهایم را روی هم فشار میدادم، بیفایده بود. طبیعی هم بود. غباری که سی سالِ آزگار جایی نشستهباشد به این راحتی ها قصد رفتن نمیکند. مگر اینکه باران بزند و تو صورتت را به سمت آسمان بگیری، چشمهایت را خوب بشویی. آن وقت میبینیاش! مطمئنم! مثلا میبینی که کنارِ دیوارِ مرمرینِ بابالقبله ایستاده. چادر روی صورت انداخته. نوحه میخواند زیر لب. سوزِ صدایش چنگ میاندازد به قلبت و دست میاندازد دور گلویت. گوش هایت را که تیز کنی میشنوی: ای کشتهی فتاده به هامون حسین من!
#شب_زیارتی
گاهی بذار همونی باشی که خیلی معمولیه. باور کن معمولی بودن خودش خیلی قشنگه. اصلا جسارت میخواد! اینکه به رنگِ همه چیز و همه کس در نَیای، قشنگه. یا همینکه برای اینکه توی دل همه جا بشی هزار جور اَدا و اصول در نیاری و خودتو سانسور نکنی، جذابه.
به باور من آدمای معمولی خیلی قوی اَن!
خیلی زیاد!
#خودِخودت
«بیداری»
اگه همین سه چهار سال پیش، مثلا به خواب میدیدم که یک روزی رو به چشم میبینم که چند ماهه از شهادت رهبر گذشته و دومین سالگرد شهادت سید حسن نصرالله هم رسیده، چطوری تحمل میکردم؟ تا چند روز از این کابوسی که دیدم، ذهنم درگیر و داغون بود؟ چقدر صدقه میدادم که خداکنه همین یه بار خوابم چپ باشه؟ چقدر صلوات نذر میکردم؟ پیش کدوم مَعبِّر خواب میرفتم تا یه تعبیری از خوابم بکنه که دلم آروم بشه؟
ولی حالا همهی اینا اتفاق افتاد و دنیا زد توی گوشم. بعله!
یه جوری زد که یکی از دستِ اون خوردم یکی از دیوار! بعد که گنجشکهای دورِ سَرَم خسته شدن از چرخیدن، یقهمو سفت چسبید و بیدارم کرد!
دیگه فهمیدم نباید بخوابم. بَد فهمیدم.
اما خب راهش همین بود مثل اینکه!
دنیا بهت میفهمونه ولی سخت و همراه با درد و خونریزی! لوسبازی هم حالیش نیست. نُنُر باشی سیلیِ بعدی رو محکمتر میزنه. انقدر که بیدار شی! و دیگه نخوابی! هیچوقت!
#کسیکهوقتِیاریِامامَشدَرخوابباشدزیرِلگدِدشمنشبیدارخواهدشد
«معصومه امینرستمی»
« زخمهای گذشته»
تصور کنید که خدایناکرده و از جانِ عزیزتان به دور، سالهای سال زخمی عمیق روی دستتان نشستهاست. زخمی که خونابهاش بند نمیآید و چرکهایِ گاه و بیگاهَش نه فقط جسم بلکه روحتان را در اختیار گرفته و آزار میدهد!
بعد از مراجعه به هر جایی که به فکرتان رسیدهاست، دست آخر پزشکی پیدا میشود، دستِ عزیزِ زخمیتان را به او میسپارید و به او میگویید:« اول خدا و بعد شما! » او هم با پنجههای طلاییاش، طوری زخمتان را درمان میکند که گویی آن دست هیچگاه رنجِ زخمی به خود ندیده بود! بعد صدای آن پزشکِ قهرمان توی سرتان میپیچد:« تموم شد! دیگه گذشت اون رنج و اذیت! خداروشکر!» آن وقت شما چه حسی دارید؟ اصلا انگار همهی کارهایی که برای درمانتان کرده یک طرف، این جملهی آخرش یک طرف. انگار همینکه به تو القا کند که آن رنج تمام شد و دیگر برنخواهد گشت، خودش درمانی فوقِ همهی آنچه تا به حال کرده، محسوب میشود!
حالا امروز در مقیاسی بسیار وسیع تر آقای عزیزِ رشیدِ ایران به ملتِ خود گفتهاست:« دیگر تمام شد! زخمها خوب شدند! آن روزهای ذلت و خواری گذشت! آن استعمارِ نوین، آن عقب ماندگیها و وابستگیها، بدنامیها و شکستها تمام شد. چشمهایتان را باز کنید. دیگر نخواهید ترسید! آن دلهرهها تمام شد. چه کسی گفته شما ابرقدرتِ چهارم هستید؟ شما که دل در گروِ عترتِ طاهره دارید کجا و رتبهی چهارم بودن؟ شما قدرتِ اول جهانید!
بلند شوید، قامت راست کنید، پرچم ها را برافرازید که خیلی کار داریم! »
حالا باز هم از شما میخواهم بگویید چه حسی دارید؟ آیا زمین گنجایشِ عظمتِ احساسِ شما را خواهد داشت؟
بعید میدانم!
«معصومه امینرستمی»
گفت:« اگه نمیتونی غم هاتو از بین ببری اونا رو بغل کن »
نمیدونست اونقدر بغلشون کردم که با من یکی شدن!
دلبر...که جان فرسود از او....
کام دلم نگشود از او
نومید نَتْوان بود از او
#باشدکهدلداریکند
حنین
ذخیرهات کردهبود خدا.
برای سختترین روزهای آخرالزمان.
برای نبردِ آخر!
برای حیرانیِ ما در نبودِ پدر!
برای تسلیِ غمها و حسرتها.
حالا دیگر
قول میدهیم که ما فدایَت شویم.
پیشمرگت باشیم
و جانفدایَت شویم.
#ماترکناکیابنالحسینعلیهالسلام
« پروازِ هدفمند »
نور بی رمقی تلاش میکرد تا از پشت پردهی حریر سفید خودش را به داخل خانه بکشاند. سایهی چند کبوتر که لب پنجره نشسته بودند توجهم را جلب کرد. توی دلم گفتم :« راستی این طفلکیها با این همه جدّیت با هم چه میگویند؟ » پرده را کنار کشیدم. آفتاب اذنِ ورود به خانه را پیدا کرد. کبوتر ها مذاکراتشان تمام شد و پر زدند یا هم شاید از صدای کشیده شدن پرده ترسیدهبودند. غبارهای روی پرده توی هوا معلق شدند. هر کدام به طرفی میرفتند. به مقصدی نامعلوم. یکی نشست روی میز تلویزیون. دیگری روی برگِ نازکِ گلی توی گلدانِ روی طاقچه. آن یکی هم توی هوا محو شد. با خودم وارد گفتگو شدم :« کاش غبار نباشم که همینطور با هر باد و نسیم و فوتی از خود بیخود شَوَم و بروم که رفتهباشم. بدون اینکه بدانم برای چه میروم و بدون اینکه بدانم کجا قرار است بنشینم و قرار بگیرم! کاش کبوتر باشم! با همان ظرافت و جدّیت. بدانم کجایم و کجا قرار است باشم! از کدام سمت بروم که برسم و وقتی رسیدم باید چه کنم.» گفتگوی من با خودم تمام نشدهبود که بوی برشتهشدنِ سیبزمینیها مرا از زمین کَند و به پرواز درآورد. پروازِ موفقیتآمیزی بود. از سوختن نجاتشان دادم.
« معصومهامینرستمی »