گفت:« اگه نمیتونی غم هاتو از بین ببری اونا رو بغل کن »
نمیدونست اونقدر بغلشون کردم که با من یکی شدن!
دلبر...که جان فرسود از او....
کام دلم نگشود از او
نومید نَتْوان بود از او
#باشدکهدلداریکند
حنین
ذخیرهات کردهبود خدا.
برای سختترین روزهای آخرالزمان.
برای نبردِ آخر!
برای حیرانیِ ما در نبودِ پدر!
برای تسلیِ غمها و حسرتها.
حالا دیگر
قول میدهیم که ما فدایَت شویم.
پیشمرگت باشیم
و جانفدایَت شویم.
#ماترکناکیابنالحسینعلیهالسلام
« پروازِ هدفمند »
نور بی رمقی تلاش میکرد تا از پشت پردهی حریر سفید خودش را به داخل خانه بکشاند. سایهی چند کبوتر که لب پنجره نشسته بودند توجهم را جلب کرد. توی دلم گفتم :« راستی این طفلکیها با این همه جدّیت با هم چه میگویند؟ » پرده را کنار کشیدم. آفتاب اذنِ ورود به خانه را پیدا کرد. کبوتر ها مذاکراتشان تمام شد و پر زدند یا هم شاید از صدای کشیده شدن پرده ترسیدهبودند. غبارهای روی پرده توی هوا معلق شدند. هر کدام به طرفی میرفتند. به مقصدی نامعلوم. یکی نشست روی میز تلویزیون. دیگری روی برگِ نازکِ گلی توی گلدانِ روی طاقچه. آن یکی هم توی هوا محو شد. با خودم وارد گفتگو شدم :« کاش غبار نباشم که همینطور با هر باد و نسیم و فوتی از خود بیخود شَوَم و بروم که رفتهباشم. بدون اینکه بدانم برای چه میروم و بدون اینکه بدانم کجا قرار است بنشینم و قرار بگیرم! کاش کبوتر باشم! با همان ظرافت و جدّیت. بدانم کجایم و کجا قرار است باشم! از کدام سمت بروم که برسم و وقتی رسیدم باید چه کنم.» گفتگوی من با خودم تمام نشدهبود که بوی برشتهشدنِ سیبزمینیها مرا از زمین کَند و به پرواز درآورد. پروازِ موفقیتآمیزی بود. از سوختن نجاتشان دادم.
« معصومهامینرستمی »
حنین
دروغ نگویم بخاطر قُطر کَمَش و اصرار های زیادِ مسئول امانتدهی برداشتمش.
چند روزی مهمانم بود. شاید هم من مهمانش بودم. و باز توی مغزم پیچید:« چقدر شهدا شبیه همند!» نمیدانم این تعریف از این کتاب و امثال آن است یا نه! اما دوست ندارم همیشه بخشهای مقدس و عرفانیِ شهدا را بخوانم. دوست دارم از آن جنبههای خاکستریِ وجودشان هم باخبر شوم.
قهرمانی دست یافتنی جذابتر از قهرمانهایی نیست که فکر میکنی هیچوقت دستت به آنها نخواهد رسید ؟.....
در هر حال آقای ولیالله چراغچیِ شهیدِ عزیز! از شما ممنونم که مرا مهمانِ صفحاتِ کتاب خود کردید. و آهسته میگویم:« دوست داشتم جنبههای ملموستری از زندگیتان را میخواندم! لطفاً جسارتِ مرا ببخشید! به قولِ خودتان : به شدّت! »
#شادیِروحِپاکَشصلوات
«معصومهامینرستمی»
«معصومیتِ از دست رفته!»
لبخندزنان جلو میآمد. دستش را گذاشته بود روی سرش تا بلکه شالی را که هر لحظه در حال افتادن بود، کمی نگه دارد. ناخنهای کاشتهشدهاش توجهم را جلب کرد. موهای لختش این سو و آنسو میرفتند. نزدیک که شد نگاهش کردم. کرم پودر نتوانسته بود قرمزیِ زیر چشمهایش را بپوشاند. کنارم نشست. نمیدانم پایَش را چند بار در ثانیه تکان میداد اما حس میکردم دیوارههای ایستگاه اتوبوس همراه با پاهای او روی ویبره بود. نگاهم کرد. با خود گفتم حتما میخواهد بپرسد اتوبوس مَد نظرش رفته یا نه، که ناگهان گفت:« لعنت به این دنیا!» و بلافاصله اشکهای دَم مَشکَش بیرون ریختند! گوشهی روسریام را در دست گرفتم، صدایم را صاف کردم و گفتم:« عزیزم...چیزی شده؟» با پشت دست، رد اشک را محکم از صورتش کنار زد و فین فین کنان گفت:« بازم قبول نشدم!» ریملها دیگر توان ایستادن روی مژههایش را نداشتند. سریع گفتم:« فدای سرت بابا! انشاءالله سال دیگه»
نگذاشت جملهام تمام شود:« تقصیر خودمه! صَدَمو نذاشتم» توی مغزم پر شدهبود از کلماتی که معمولاً اینجور وقتها انسانها برای همدردی با هم استفاده میکنند. تا آمدم یکیشان را انتخاب کنم، صدای زنگِ گوشیِ همراهش هر دویِمان را از جا پَراند. نگاهم را به جلو دوختم تا راحت صحبت کند، اما آنقدر نزدیک من نشستهبود که اگر نمیخواستم هم صدای مکالمهاش را میشنیدم:« خوبم! نه بابا بازم مثل قبل! بابا انگار طلسمم کردن شیدا، به نظرت برم پیش همون دعانویسه که مهتاب میگفت؟ خب یه وِردی بخونه ببینه من چرا هی این کنکورِ لامصبو گند میزنم دیگه، چی؟ فرداشبه مهمونیش؟ آره میام چرا نیام ؟ ببین امروز عصر وقت ناخون دارم، باهام میای؟ بعدشم بریم کافه یه ذره ریلکس کنیم. نه بابا زود نریم خونه، هستی؟»
یک ریز میگفت و میگفت و من حتی به شمارش کلاغهایِ روی درختِ روبرو هم خودم را مشغول کردم اما نشد که صدای مکالمهاش را نشنوم! بالاخره تماس تمام شد! زیر لب پوفی کرد و طوری که صدای سابیدهشدنِ دندانهایش را شنیدم دوباره گفت:«هعی لعنت به این دنیا!» سکوت کردم. بینِ کلاغها دعوا شد. اتوبوس مورد نظرم رسید. خدا را شکر کردم. حرفها توی سرم رژه میرفتند. بیچاره دنیا !!
«معصومهامینرستمی»