هدایت شده از - 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
سلام 🍿
تقدیمی داریم از نوع جذابش ✨
به این صورت که :
¹, این پیام رو فوروارد میکنین چنلتون
², دقت کنین توی آیلا باید عضو باشین
³, داخل چنلتون روی همین پیام فورواردی
ریپلای میزنین و 3 تا کلمه به دلخواه
خودتون میفرستین
⁴, بعد تگتونو میفرستین برام
⁵, منم یه داستانک کوتاهِ شاید تخیلی
با کلمه هاتون میسازم .
⁶, تا وقتی من پیامتونو ندیدم از تو چنلتون
پاک نکنین که یه وقت جا نمونین 🤏🗿
هرکی مایله ، بسم الله
پ.ن: حق بدین که طول بکشه آماده کردنشون🎀
قشاع :)
سلام 🍿 تقدیمی داریم از نوع جذابش ✨ به این صورت که : ¹, این پیام رو فوروارد میکنین چنلتون ², دقت کنی
عشق ، رسیدن ، دوست داشتن :)
هدایت شده از - 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
سه سال بود که هر جمعه، قبل از اذان صبح، میرفت پشت بام. نه چشمی او را میدید، نه گوشی صدایش را میشنید. فقط میدانست در آن سوی شهر، روی پشت بام دیگری، او هم ایستاده. هر دو رو به قبله. هر دو با دستهایی که هیچ وقت به هم نرسیده بود.
پدرش گفته بود: «یا درس رو رها کن، یا اونو.»
دختر دانشجو بود. ترم آهر رشته پزشکی . نمیتوانست هر دو را داشته باشد. انتخاب کرد درس را. اما عشق را نه. عشق که انتخاب کردنی نیست.
مرد اما صبر کرد. نه نامه نوشت، نه تماس گرفت. هر جمعه، روی پشت بام، برایش دعا میکرد. نه برای رسیدن، برای سالم ماندنش. همین.
سال چهارم، دختر فارغالتحصیل شد. برای گذراندن طرح رفت شهری دور. فاصله بیشتر شد. پشت بام ها دیگر هم را نمیدیدند. اما عادت ماند. مرد هر جمعه میرفت بالا. نه میدانست چه بگوید، نه با که . فقط مینشست رو به قبله و چشمانش را میبست.
یک روز، در اوج طرح، پرستار بخش گفت: «یکی اومده دنبالت دم در.»
رفت دم در. همان مرد بود. نه خوشگل، نه پولدار، نه حتی باهوش. فقط همان مرد پشت بام. با کت و شلواری که اندازهاش نبود و دسته گلی که پژمرده بود.
مرد گفت: «سه سال و نیم صبر کردم. دیگه طاقت ندارم. اومدم بپرسم حاضر بودی نصف دنیا رو بدی به من ؟ اما من نصفش رو هم ندارم. با همین نصفه میسازی؟»
دختر گریه کرد. نه برای جواب. برای اینکه فهمید دوست داشتن یعنی ایستادن روی پشت بام وقتی کسی نمیبیند. یعنی دعا کردن برای کسی که حتی خبر ندارد. یعنی آمدن با کت ناجور و گل پژمرده، برای پرسیدن سوالی که جوابش را سالها پیش میدانستی.
گفت: «من نصف دنیا رو نمیخوام. همون نصف تو رو میخوام. همون نصفی که هر جمعه برام دعا کردی بیاونکه بدونی من هم همون ساعت رو به قبله بودم و برای تو دعا میکردم.»
مرد نفس عمیقی کشید. انگار چهار سال نفس حبس شده را یک دفعه رها کرده باشد.
رسیدن آن شب اتفاق نیفتاد. رسیدن یک ماه بعد بود، پشت بام همان خانه. با یک سجاده، دو زانو، و هزاران صبح جمعه که دیگر تنها نبودند.
عروس که شد، پدرش گفت: «نمیبخشمت که رفتی.»
دختر گفت: «نرفته بودم بابا. فقط رفته بودم پزشکی بخونم که وقتی برگشتم، بلد باشم چطور قلبش رو معاینه کنم.»
آن شب، مرد گفت: «فکر میکردم عشق یعنی رسیدن. اما عشق یعنی همون جمعههایی که تو نمیدونستی من پشتبومم. و من نمیدونستم تو داری تو اون شهر دور، روی پشت بوم رو به قبله ، برای جوون دیوونهای که کتش اندازهش نیست دعا میکنی.»
دختر خندید و گفت: «حالا که رسیدیم، بیا فقط یه قول بده: هر جمعه، تا وقتی نفس داریم، بریم پشت بوم. نه برای عشق. برای اینکه یادمون نره عشقمون کجا شروع شد.»
و رفتند. نه به ماه عسل، نه به شمال. رفتند پشت بام. همان پشت بام. همان دو طرف شهر. اما این بار، سجادههاشان یکی بود.
- از طرف آیلا برای قشاعِ عزیز 🤍
هدایت شده از - 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
سلام سلام🎀
یه پست از آیلا رو فور بزنین
چنلتون ، منم متقابل 2 پست
ازتون فور میزنم اینجا -🤍-
/ تگدونیمون ...
هدایت شده از - 𝐀𝐢𝐲𝐥𝐚 𝐋𝐞𝐧𝐬 -
خدا میگه:
من تو رو میبینم
روحتو میبینم
تموم اشکاتو شمردم
شاهد سختی کشیدنت بودم
میدونم ته دلت چه خبره
میدونم واسه چی داری تلاش میکنیو
میدونم چقدر بهش نیاز داری و اون چیز رو میخوای
شاهد تموم زحمات و سعی کردنات بودم
من هواتو دارم و تو این مسیر بهت کمک میکنم و اگه زمین خوردی دستتو میگیرم.
فقط بهم اعتماد کن و به تلاش کردنت ادامه بده :)
من حسودی میکنم
به تمام گوشهایی که صدای تورا میشنوند،
تمام چشمهایی که تورا میبینند،
و همه کسانی که اطراف طُ هستند.