⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #93
⊱ ──────────────────────── ⊰
تو سکوت روی صندلی نشستم .
بعد از چند ثانیه با صدای خشک و ترسناکی گفتم_sit down (بشینید)
همه با ترس و لرز سر جاهاشون نشستن.
هیشکی جرعت سر بلند کردن نداشت .
اونا کاملا تو نور بودن و من توی سیاهی مطلق .
این تفاوت ماست.
بخاطر همین ملقب به سایه یا همون مشکی ام .
هیشکی من و ندیده و قرارم نیس ببینه .
به جز هفت نفر که بچهای باندم هستن .
سرد
بی رحم
درنده
اینا کلماتی هستن که کمی از من و میتونن توصیف کنن.
کل سالن توی سکوت فرو رفته بود.
سکوتی مرگبار .
با صدای کوتاهی در سالن باز شد و خدمتکاری داخل اومد .
به سمت من قدم برداشت که مثل همیشه اولین قهوه رو برا من بزاره.
با دقت عکس العملاش و زیر نظر داشتم .
قدمای لرزونی به سمتم برمیداشت .
وقتی به میزم رسید بدون کوچیک ترین نگاهی قهوه رو روی میز گذاشت .
البته که اگه نگاه ام میکرد توی اون تاریکی ای که من و اطرافم رو در بر گرفته بود نمیتونست چیز خاصی ببینه ولی این قانون من بود.
وقتی خواست برگرده یهو توی اون تاریکی باهام چشم تو چشم شد .
بلافاصله وحشت درون چشماش شکل گرفت و سرش و پایین انداخت .
خونسرد بلند شدم که با حقارت شروع به گریه کرد .
خدمتکار مرد_I was .....wrong...sir...excuse me( غلط کردم آقا ببخشید)
با صدای محکمی گفتم_look at me(نگام کن)
با گریه و صدای لرزونی گفت_no..no..sir.....i am wrong....to look at you...(نه نه آقا من غلط بکنم شمارو نگاه کنم هق..)
من بوی ترس و از صد فرسخی ام تشخیص میدم و از استشمامش لذت میبرم .
دقیقا مثل بوی خون که برام لذت بخش ترین چیزه.
با خونسردی گفتم _it smells good....everyone out( بوهای خوبی داره میاد ...همه بیرون )
در کسری از ثانیه کل سالن خالی شد و من موندم و طعمه امروزم که با وحشت روی زمین بی حال افتاده بود.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ببخشید قشنگای من
یه پارت و اشتباهی جا انداخته بودم مجبور شدم پاک کنم این چند تا پارت اخیر رو و دوباره بفرستم که ترتیب بهم نخوره
این چند تارو دوباره بخونین تا کامل متوجه بشین چیشد تا اینجا ❤️❤️❤️
سلامممم قشنگای من
من اومدم با پارتای رنگی رنگییی ❤️💙
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #93 ⊱ ──────────────────────── ⊰ تو سکوت روی صندلی نشستم . بع
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #94
⊱ ──────────────────────── ⊰
از زبان سارا
از ستیا خدافظی کردم .
در حالی که ذهنم مشغول هستی بود به سمت خونه قدم برداشتم ولی با به یاد آوردن چیزی سر جام میخ کوب شدم.
آره آره ...
هستی قطعا رفته باغمون.
جز اونجا جایی نیست که هستی اونقد دوسش داشته باشه .
هر وقت حالش بد میشد میرفت اونجا .
با خوشحالی گوشی و از کیفم در آوردم و شماره ستیا رو گرفتم .
به دو بوق نرسیده صداش تو گوشم پیچید .
ستیا_جونم سارا؟
از اونجایی که میدونستم زیاد دور نشده گفتم_ زحمت بکش فرمون و بچرخون برگرد بیا پیش من باید بریم یه جایی.
متعجب گفت_ کجا نصفه شبی؟
من_فضولی نکن . زود بیا .
بعد مکث کوتاهی بلاخره گفت_ اوکی...بزار به مامانم زنگ میزنم خبر میدم بهشون میام.
از زبان هستی
با حس پوچی ای که داشتم لب پرتگاهی که همدم همیشگیم تو بدترین وضعیتام بود نشستم .
لباسام با نشستنم اینجا خاکی و کثیف میشد ولی مگه مهم بود!؟
نه .
چون من دیگه اون هستی نیستم که رو اینجور چیزا حساس بودم.
اون هستی و کشتن.
اون هستی با ماهلی رفت .
اندازه یه دریا اشک دارم.
هستی کوچولوی درونم زار میزنه.
ولی خودم چی؟
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #95
⊱ ──────────────────────── ⊰
چرا نمیتونم گریه کنم!؟ نمیدونم ..
نمیدونم چم شده.
یه آتیشی تو وجودم شعله ور شده که نمیتونم هیچ جوره مهارش کنم.
من کینه ای نبودم. چرا اینجوری شدم؟
باد سردی می وزید .
نمیدونم چرا با خودمم لج کرده بودم که با اینکه سردم شده بود اما از جام میلی متری تکون نخوردم .
یعنی میتونم برم تو باند اینا؟
یعنی میتونم اون یارو مشکی بود چی بود ..اون و پیداش کنم؟
اصلا بدون نقشه کجا میخوام برم؟
چرا بدون فکر با کله خری دارم مرگ خودم و با دستای خودم امضا میکنم؟
یعنی الان سارا اینا کجان؟
چیکار میکنن؟
یهو یاد صدرای نامرد افتادم .
لبخند تلخی رو لبام نقش بست .
سعی کردم ولی نتونستم جلوی حرفای تلنبار شده رو دلم و بگیرم .
ناخواسته در حالی که خودم و مخاطب قرار میدادم فریاد زدم _دیدی صدراروووو؟....
دیدی چجوری ولت کرد تو بدترین حالت؟؟؟
تنها کسی که فکر میکردی حتما باهات همکاری میکنه همون بود ولی دیدی بهت چی گفت؟
من دوسِت دارم ولی نمیتونم جونم و به خطر بندازم برات ...
پوزخندی زدم _ هه...
تو ازش جونشو نخواستی ولی انقد دوسِت نداشت که حداقل برای دلخوشیت بگه پشتتم..
فکر میکردی پشتت میمونه ارهههه؟
نه ..
هیشکی نمیمونه.
تنهایی باید از پس این موضوع بر بیای .
آروم تر گفتم_دیگه خودم تنهام...
هیشکی نیست .
با قرار گرفتن پتوی مسافرتی ای دورم متعجب به عقب برگشتم که....
با سارای خندون مواجه شدم .
بهت زده نگاهش میکردم که از پشت سر تو بغل گرمی فرو رفتم .
به سمت کسی که بغلم کرده بود برگشتم که ستیا رو دیدم و سمیه ای که کنارش نشسته بود .
با چشمای گرد شده بهشون خیره بودم که یهو سمیه به سمت پرتگاه برگشت و داد زد_این دختره چرت و پرت میگه ها .
تنها نیس...
ما هیچوقت تنهاش نمیزاریم.
بعد به سمتم برگشت _حداقل من که نمیزارم.
بعد چشمکی به قیافه مبهوتم زد.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #96
⊱ ──────────────────────── ⊰
یک ساعت بعد
از زبان هستی
ستیا با ترس آشکاری که سعی در پنهان کردنش داشت بهمون نگاهی کرد_بچه ها این خیلی خطرناکه.
سمیه که تا الان با دقت به حرفام گوش میداد حرف ستیا رو تایید کرد_اره هستی خطرناکه. واقعا میخوای انجامش بدی؟
هومی زیر لب گفتم که سارا بدون مکث گفت_من هر کاری بخوای بکنی پایتم.
ستیا_حالا از کجا میدونی کار اوناس؟
با نفرت به میز خیره شدم_کی مثه اینا میتونه حیوون باشه؟ مطمئنم کار خودشونه. شاید تا قبل از امروز یکم تردید داشتم ولی ...
بعد مکث کوتاهی ادامه دادم _با حرفای اون دختره مارال دیگه کاملا یقین پیدا کردم کار خودشونه.
نگاهی به چهره درهم سمیه کردم .
طبیعی بود که در مورد اون مرتیکه بحث میشد اینجوری بهم میریخت .
اشغال عوضی .
نه تنها منو نابود کرد بلکه با احساسات رفیقمم بازی کرد.
سمیه بعد مکثی دست به موهاش کشید_ با اینکه خطرناکه ولی به درک .
تا ته جهنمم بری میام باهات .
ضربه آرومی به شونم زد و با خنده الکی ای گفت_غمت نباشه بابا ما هستیم .
لبخندی بهش زدم و بعد منتظر به ستیا چشم دوختم که مضطرب دستاش و به هم فشار میداد و چشماش رو بسته بود .
با شنیدن اسمش از زبون سارا بلاخره به خودش اومد .
ترس و وحشتی که تو چشماش بود اصلا نشونه خوبی نبود .
با مِن مِن شروع به حرف زدن کرد _ام...چیزه.....میدونید چیه بچه ها....ام....خب......من بخاطر اتفاقی که برای مهلا دختر داییم افتاد خانوادم حساس شدن نمیخوام بخاطر منم نگران باشن .
تازه قراره برای درس ابجیم از قم بریم کلا. نمیتونم باشم باهاتون .
پوزخندی زدم .
اینم مثل صدرا .
میدونستم بلاخره یکیشون مخالفت میکنه و جا میزنه ولی فک نمیکردم اون شخص ستیا باشه.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #97
⊱ ──────────────────────── ⊰
حق هم داره .
اصلا توقعی از هیچ کدومشون ندارم تو دیوونه بازیام از جونشون بگذرن.
که چی بشه مثلا؟
طرف رفیقمه باید تو رودروایسی بمونه و قبول کنه حرفم و؟
نه ...
نمیخوام همچین چیزیو .
فقط از یکی یکم توقع داشتم اونم صدرا بود که یه کاری کرد فهمیدم نباید از هیشکی توقع داشته باشم .
تازه اونم بخاطر ادعاهای خودش بود .
آره من دوست دارم ...
من تا تهش باهاتم...و از این قبیل چرت و پرتا .
با قدر دانی نگاهی به ستیا کردم .
از روی مبل بلند شدم و بوس هوایی ای براش فرستادم .
توجهی به چشمای متعجب ستیا کردم و لبخندی زدم_مرسی عشقم که انقد قشنگ و واضح حرفت و گفتی.
دمت گرم .
بعد رو به هر سه تاشون گفتم_ من از هیچ کدومتون نه تنها توقعی ندارم که همکاری کنید باهام تازه بخواید کمکم کنید هم نمیزارم .
خودم برای خودم مهم نیستم ولی شما ها برام خیلی مهمید. نمیزارم حماقت کنید .
سارا با لجبازی همیشگیش گفت_ اگه حماقته خودت چرا میکنی؟ برا ما حماقته برا تو کار بزرگ و الهی؟
تا اومدم حرفی بزنم سمیه قاطعانه گفت_یا نمیری با بری ما ام میایم.
بعد چشم غره ای بهم رفت_چه غلطای جدید جدیدی میکنه برا من .
نکشیمون خانمِ از خود گذشتگی .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰