eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
381 دنبال‌کننده
54 عکس
31 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با تردید نگاهی بهم انداخت که لبخندی به روش پاشیدم . چند ثانیه تو سکوت به چشمام خیره شد . نمیدونم چی تو نگاهم دید که اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست . ازم کمی فاصله گرفت که دستام از رو گونه هاش سر خوردن و کنار بدنم قرار گرفتن. دست به سینه وایساد و با لحن آرومی گفت _فکر نکن حرفات و باور کردم. ولی ده روز صبر میکنم . و تاکید وار گفت _ فقط ده روز ... انگار میخواست هیچ راه فراری برام نزاره. با تکون دادن سرش موهاش رو به عقب فرستاد . چشماش رو ریز کرد و ادامه داد _تا ده روز دیگه اگه بهم زنگ نزنه یا یه خبر درست حسابی ازش ندید بهم ، میرم ترکیه . با لحن قاطعی سر تکون داد_مهراب میدونی که یه کاری رو بگم میکنم ، قطعا میکنم. نفس عمیقی کشیدم . باید آروم میموندم وگرنه لجبازیاش شدید تر میشد . با این فکر کلافه گفتم _خیلی خب ...باشه . بعد نگاهی به ساعت مچیم کردم . عقربه ها انگار دنبالشون کرده بودن که انقد تند تند تکون می‌خوردن و جلو میرفتن. یه دقیقه ام یه دقیقه بود وقتی پریا دست اون مردک عوضی بود . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بخاطر همین رو به هستی کردم و به آرومی گفتم_خب مادمازل ....حالا که به خواستت رسیدی و بنده رم حسابی مورد عنایت قرار دادی ، اگه اجازه بفرمایی باید برم شرکت. ایشی گفت و صورتش رو ازم برگردوند . خم شدم و بوسی روی گونش زدم . بعد از خدافظی باهاش ، با ذهنی درگیر از خونه زدم بیرون . از زبان یلدا روی مبل نشسته بودم . بی حواس ناخونام رو با دندون می کندم و پاهام رو دیوانه وار تکون میدادم . مدام پیام اون بیشرف که شک نداشتم آرمانه ، روی پرده ذهنم نقش می‌بست . خوب مالیه.... بدجوری ازش خوشم اومده ... منتظر عکسای خوشگل تر باش ... با حس سوزش شدیدی توی دستم ، نگاهی به سر انگشتم که در اثر کندن ناخونم از بیخ ، خون ازش جاری شده بود و آروم رو به پایین می‌رفت کردم . دوباره ذهنم رفت سمت پریا . نکنه کاریش کنه؟ از اون بیشرف هیچی بعید نیست. نکنه ....نکنه اون عوضی بهش دست بزنه؟ از فکرش لرزی به تنم افتاد . وحشت کرده سریع افکار ترسناک و چرتم رو پس زدم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
پایان ناشناس دمتون گرم خوشگلاااا امشب خیلی خوش گذشت کنارتون بهمون ❤️☺️
اگر عشق رفتنی‌ست، چرا بعد از تو این قلب هنوز منتظر برگشتنت است؟
بریم سراغ پارتای امشبمون
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #232 ⊱ ──────────────────────── ⊰ بخاطر همین رو به هستی کردم و
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ سعی کردم خودم رو با زمزمه کردن زیرلبیِ حرفایی که اصلا ازشون مطمئن نبودم آروم کنم_نه بابا.... چیزی نمیشه . انقدرم پست نیس دیگه. اصلا بخوادم کاری کنه پریا نمیزاره. این همه کلاسای رزمی رفته برا این روزا دیگه. آره بابا...هیچی نمیشه . چند ثانیه مکث کردم و به واقعیت حرفام فکر کردم. یعنی واقعا پریا میتونه تو اون حالت از خودش دفاع کنه؟ اصلا حالش جوری هست که جون دفاع کردن داشته باشه؟ با فکر به این چیزا ، با حالت زاری چشم بستم و عاجزانه زیر لب زمزمه کردم_ الان کجایی یعنی؟ از زبان پریا توی حالت خواب و بیداری بودم . نمیدونم چرا کوفتگی عجیبی درون بدنم احساس میکردم . با نق نق غلطی توی جام زدم که صدای جیر جیر چیزی بلند شد . هان!؟ یعنی چی؟ مگه تخت نازنینم خراب شده؟ بیا بفرما ... جیر جیره این هم در اومد شانس ندارم من که . هر چیزی رو دوست دارم به تف کشیده میشه. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ متعجب شدنم باعث شد هوشیار تر بشم و چشم هام که بدجور خمار خواب بودن رو کمی باز کنم . با دیدن اتاق نا آشنایی که توش بودم ، دیگه کاملا خواب از سرم پرید و حواسم اومد سرجاش . متعجب با چشمای گشاد شدم ، روی تخت نشستم و نگاهی به دورم انداختم. یه اتاق تقریبا چهل متری که از دیوار هاش که رد نم روشون خودنمایی میکرد و ترکای ریزی روشون وجود داشت معلوم بود خیلی قدیمیه. سمت چپ یک کابینت و ظرف شویی و یه کابینت دیواری وجود داشت . یه تیکه فرش خیلی قدیمی قرمز وسط زمین بود با همین تخت جیر جیر کنی که روش نشسته بودم و یه پتو و متکای خیلی سفت . در راستای تخت ، یه در بود که معلوم بود در سرویس بهداشتیه . در حالی که اون محیط که یه حالت عجیب و خوفناکی داشت رو از نظر می‌گذروندم ، دستی روی تخت برای پیدا کردن گوشیم کشیدم . وقتی چیزی پیدا نکردم نگاهم رو سُر دادم روی تخت . با ندیدن گوشیم ، متکا رو کمی تکون دادم و زیر پتو رو کامل دیدم. نبود ... با قیافه گنگی که میدونم شبیه علامت سوال شده ، دوباره نگاهی به دورم کردم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
هدایت شده از Girl Secrets
549.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عرض ارادت و اوقات بکـام آخرین ایموجی‌ای که اخیرا ازش استفاده کردید رو سند کنید تا براساس اون شخصیت شمارو حدس بزنم ָ࣪ 🍓 ˖ 𑜀ᥱ 𖥻 ִ ۫ ּ @Princiipessa ᥕᥱ 𖥻 ִ ۫ ּ https://eitaa.com/joinchat/191301139Ce5de8e25f6 ‌ ‌        ‌      ‌𝒞. جوین نباشی نمیزارمت جناب ، پرنسس .𝒞