⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #231
⊱ ──────────────────────── ⊰
با تردید نگاهی بهم انداخت که لبخندی به روش پاشیدم .
چند ثانیه تو سکوت به چشمام خیره شد .
نمیدونم چی تو نگاهم دید که اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست .
ازم کمی فاصله گرفت که دستام از رو گونه هاش سر خوردن و کنار بدنم قرار گرفتن.
دست به سینه وایساد و با لحن آرومی گفت _فکر نکن حرفات و باور کردم.
ولی ده روز صبر میکنم .
و تاکید وار گفت _ فقط ده روز ...
انگار میخواست هیچ راه فراری برام نزاره.
با تکون دادن سرش موهاش رو به عقب فرستاد .
چشماش رو ریز کرد و ادامه داد _تا ده روز دیگه اگه بهم زنگ نزنه یا یه خبر درست حسابی ازش ندید بهم ، میرم ترکیه .
با لحن قاطعی سر تکون داد_مهراب میدونی که یه کاری رو بگم میکنم ، قطعا میکنم.
نفس عمیقی کشیدم .
باید آروم میموندم وگرنه لجبازیاش شدید تر میشد .
با این فکر کلافه گفتم _خیلی خب ...باشه .
بعد نگاهی به ساعت مچیم کردم .
عقربه ها انگار دنبالشون کرده بودن که انقد تند تند تکون میخوردن و جلو میرفتن.
یه دقیقه ام یه دقیقه بود وقتی پریا دست اون مردک عوضی بود .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #232
⊱ ──────────────────────── ⊰
بخاطر همین رو به هستی کردم و به آرومی گفتم_خب مادمازل ....حالا که به خواستت رسیدی و بنده رم حسابی مورد عنایت قرار دادی ، اگه اجازه بفرمایی باید برم شرکت.
ایشی گفت و صورتش رو ازم برگردوند .
خم شدم و بوسی روی گونش زدم .
بعد از خدافظی باهاش ، با ذهنی درگیر از خونه زدم بیرون .
از زبان یلدا
روی مبل نشسته بودم .
بی حواس ناخونام رو با دندون می کندم و پاهام رو دیوانه وار تکون میدادم .
مدام پیام اون بیشرف که شک نداشتم آرمانه ، روی پرده ذهنم نقش میبست .
خوب مالیه....
بدجوری ازش خوشم اومده ...
منتظر عکسای خوشگل تر باش ...
با حس سوزش شدیدی توی دستم ، نگاهی به سر انگشتم که در اثر کندن ناخونم از بیخ ، خون ازش جاری شده بود و آروم رو به پایین میرفت کردم .
دوباره ذهنم رفت سمت پریا .
نکنه کاریش کنه؟
از اون بیشرف هیچی بعید نیست.
نکنه ....نکنه اون عوضی بهش دست بزنه؟
از فکرش لرزی به تنم افتاد .
وحشت کرده سریع افکار ترسناک و چرتم رو پس زدم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191
بیاید حرف بزنیممم
پایان ناشناس
دمتون گرم خوشگلاااا
امشب خیلی خوش گذشت کنارتون بهمون ❤️☺️
314.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من جز تو چیزی رو نمیبینم❤️🩹
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #232 ⊱ ──────────────────────── ⊰ بخاطر همین رو به هستی کردم و
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #233
⊱ ──────────────────────── ⊰
سعی کردم خودم رو با زمزمه کردن زیرلبیِ حرفایی که اصلا ازشون مطمئن نبودم آروم کنم_نه بابا....
چیزی نمیشه .
انقدرم پست نیس دیگه.
اصلا بخوادم کاری کنه پریا نمیزاره.
این همه کلاسای رزمی رفته برا این روزا دیگه.
آره بابا...هیچی نمیشه .
چند ثانیه مکث کردم و به واقعیت حرفام فکر کردم.
یعنی واقعا پریا میتونه تو اون حالت از خودش دفاع کنه؟
اصلا حالش جوری هست که جون دفاع کردن داشته باشه؟
با فکر به این چیزا ، با حالت زاری چشم بستم و عاجزانه زیر لب زمزمه کردم_ الان کجایی یعنی؟
از زبان پریا
توی حالت خواب و بیداری بودم .
نمیدونم چرا کوفتگی عجیبی درون بدنم احساس میکردم .
با نق نق غلطی توی جام زدم که صدای جیر جیر چیزی بلند شد .
هان!؟
یعنی چی؟
مگه تخت نازنینم خراب شده؟
بیا بفرما ...
جیر جیره این هم در اومد شانس ندارم من که .
هر چیزی رو دوست دارم به تف کشیده میشه.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #234
⊱ ──────────────────────── ⊰
متعجب شدنم باعث شد هوشیار تر بشم و چشم هام که بدجور خمار خواب بودن رو کمی باز کنم .
با دیدن اتاق نا آشنایی که توش بودم ، دیگه کاملا خواب از سرم پرید و حواسم اومد سرجاش .
متعجب با چشمای گشاد شدم ، روی تخت نشستم و نگاهی به دورم انداختم.
یه اتاق تقریبا چهل متری که از دیوار هاش که رد نم روشون خودنمایی میکرد و ترکای ریزی روشون وجود داشت معلوم بود خیلی قدیمیه.
سمت چپ یک کابینت و ظرف شویی و یه کابینت دیواری وجود داشت .
یه تیکه فرش خیلی قدیمی قرمز وسط زمین بود با همین تخت جیر جیر کنی که روش نشسته بودم و یه پتو و متکای خیلی سفت .
در راستای تخت ، یه در بود که معلوم بود در سرویس بهداشتیه .
در حالی که اون محیط که یه حالت عجیب و خوفناکی داشت رو از نظر میگذروندم ، دستی روی تخت برای پیدا کردن گوشیم کشیدم .
وقتی چیزی پیدا نکردم نگاهم رو سُر دادم روی تخت .
با ندیدن گوشیم ، متکا رو کمی تکون دادم و زیر پتو رو کامل دیدم.
نبود ...
با قیافه گنگی که میدونم شبیه علامت سوال شده ، دوباره نگاهی به دورم کردم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
هدایت شده از Girl Secrets
549.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عرض ارادت و اوقات بکـام
آخرین ایموجیای که اخیرا ازش استفاده کردید رو سند کنید تا براساس اون شخصیت شمارو حدس بزنم ָ࣪ 🍓 ˖
𑜀ᥱ 𖥻 ִ ۫ ּ @Princiipessa
ᥕᥱ 𖥻 ִ ۫ ּ https://eitaa.com/joinchat/191301139Ce5de8e25f6
𝒞. جوین نباشی نمیزارمت جناب ، پرنسس .𝒞