eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
377 دنبال‌کننده
55 عکس
31 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان ناشناس دمتون گرم خوشگلاااا امشب خیلی خوش گذشت کنارتون بهمون ❤️☺️
اگر عشق رفتنی‌ست، چرا بعد از تو این قلب هنوز منتظر برگشتنت است؟
بریم سراغ پارتای امشبمون
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #232 ⊱ ──────────────────────── ⊰ بخاطر همین رو به هستی کردم و
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ سعی کردم خودم رو با زمزمه کردن زیرلبیِ حرفایی که اصلا ازشون مطمئن نبودم آروم کنم_نه بابا.... چیزی نمیشه . انقدرم پست نیس دیگه. اصلا بخوادم کاری کنه پریا نمیزاره. این همه کلاسای رزمی رفته برا این روزا دیگه. آره بابا...هیچی نمیشه . چند ثانیه مکث کردم و به واقعیت حرفام فکر کردم. یعنی واقعا پریا میتونه تو اون حالت از خودش دفاع کنه؟ اصلا حالش جوری هست که جون دفاع کردن داشته باشه؟ با فکر به این چیزا ، با حالت زاری چشم بستم و عاجزانه زیر لب زمزمه کردم_ الان کجایی یعنی؟ از زبان پریا توی حالت خواب و بیداری بودم . نمیدونم چرا کوفتگی عجیبی درون بدنم احساس میکردم . با نق نق غلطی توی جام زدم که صدای جیر جیر چیزی بلند شد . هان!؟ یعنی چی؟ مگه تخت نازنینم خراب شده؟ بیا بفرما ... جیر جیره این هم در اومد شانس ندارم من که . هر چیزی رو دوست دارم به تف کشیده میشه. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ متعجب شدنم باعث شد هوشیار تر بشم و چشم هام که بدجور خمار خواب بودن رو کمی باز کنم . با دیدن اتاق نا آشنایی که توش بودم ، دیگه کاملا خواب از سرم پرید و حواسم اومد سرجاش . متعجب با چشمای گشاد شدم ، روی تخت نشستم و نگاهی به دورم انداختم. یه اتاق تقریبا چهل متری که از دیوار هاش که رد نم روشون خودنمایی میکرد و ترکای ریزی روشون وجود داشت معلوم بود خیلی قدیمیه. سمت چپ یک کابینت و ظرف شویی و یه کابینت دیواری وجود داشت . یه تیکه فرش خیلی قدیمی قرمز وسط زمین بود با همین تخت جیر جیر کنی که روش نشسته بودم و یه پتو و متکای خیلی سفت . در راستای تخت ، یه در بود که معلوم بود در سرویس بهداشتیه . در حالی که اون محیط که یه حالت عجیب و خوفناکی داشت رو از نظر می‌گذروندم ، دستی روی تخت برای پیدا کردن گوشیم کشیدم . وقتی چیزی پیدا نکردم نگاهم رو سُر دادم روی تخت . با ندیدن گوشیم ، متکا رو کمی تکون دادم و زیر پتو رو کامل دیدم. نبود ... با قیافه گنگی که میدونم شبیه علامت سوال شده ، دوباره نگاهی به دورم کردم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
تو آخرین دلیل لبخند من بودی حالا دلم با هیچ‌کس حرف نمی‌زند
من ماندم تو سکوت اتاقی که هنوز عطر تو را به گریه دعوت میکند...
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ سعی کردم حواسم رو جمع کنم و قشنگ فکر کنم ببینم اینجا کجاست؟ چرا گوشیم پیشم نیست؟ اصلا من کیم؟ تو کی ای؟ همون لحظه با به یاد آوردن اتفاقات دیشب ، آه از نهادم بلند شد . الان دیگه علاوه بر اینکه صحنه ای که اون دوتا رو اونجوری دیدم مدامممممم تو ذهنم تکرار میشه ، باید به این هم فکر کنم که من رو دزدیدن و اونا خوش به حالشون میشه و معلوم نیس دیگه چیکارا باهم میکنن. داشتم تو فاز غم فرو میرفتم که یهو مات موندم. وایسا ببینم... منو دزدیدن مگه؟ با نقش بستن تصویر دو تا آدم سیاه پوش که قبل از خوابیدن یا شاید ام بیهوش شدنم دیده بودمشون و چشم و دهنم توسطشون بسته شده بود جلو چشمام ، ترس عجیبی تو دلم نشست . یعنی منو دزدیدن؟ ولی کی منو دزدیده آخه؟ با فکر به چند دقیقه پیش ، حرسی شده سری به تاسف برای خودم تکون دادم و از رو تخت بلند شدم . در حالی که خودم و واران و گوهک رو باهم مورد عنایت قرار می‌دادم ، به سمت در زنگ زده ای که معلوم بود در خروجیه رفتم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ خودمو مخاطب قرار دادم و گفتم _اخه آدم عاقل ، گرفتن دزدیدنت بازم به اونا فکر میکنی؟ ثانیه ای مکث کردم . بعد با حرس آشکاری ادامه دادم_اصلا تقصیر اونا بوده دیگه ... وگرنه من حالم بد نمیشد نمی‌رفتم بیرون که الان دزدیده باشنم. دستگیره در رو پایین کشیدم که طبق چیزی که انتظار داشتم باز نشد . ترس موذیانه تو تنم دوید . انگار تازه داشتم درک میکردم که همه اینا واقعیه و شوخی ای در کار نیست . ساکت شده به سمت تخت رفتم . روش نشستم و رفتم تو فکر. یعنی هستی و یلدا کجان؟ تا الان متوجه نبودنم شدن؟ به دیوار تکیه دادم . اصلا کی میتونست دزدیده باشه منو؟ کی جرات این کارو داره؟ با اولین اسمی که تو ذهنم پر رنگ شد ، وحشت توی سراسر وجودم پیچید . نه نه ... امکان نداره اون باشه. اگه ...اگه آرمان باشه کارم ساختست. اگه اون باشه ، عقده های چند سالش رو یه جا روم خالی می‌کنه . ترسیده از چیزی که تو ذهنم اومده بود ، درون خودم جمع شدم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰