eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
624 دنبال‌کننده
40 عکس
21 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از پله ها بالا رفتیم . دکورش تقریبا مثل پایین بود. یه راهروی کوچیک سمت چپش قرار داشت . یلدا داخل اون راهرو رفت و به تنها در اونجا که آبی رنگ بود تقه ای زد. بعد به سمتم برگشت و دستش رو روی بینیش گذاشت و هیسی گفت. و بلافاصله در و به آرومی باز کرد و اشاره کرد دنبالش برم. وارد سالن بزرگی شدیم . چند نفر پشت میزی نشسته بودن و پوکر بازی می‌کردن. یلدا سمتشون رفت و دم گوش یه پسر مو مشکی قد بلند چیزی گفت که پسره پوکر فیس نگاش کرد. پسره دستی به ته ریشش کشید _اوکی..بشین هنوز شروع نکردیم . تو این دو ماه انقد از طریق آرشام ازشون اطلاعات گرفته داشتم که لازم نبود کسی بهم بگه چرا پوکر بازی میکنن . بازیِ چرتِ مسخره ... یلدا رو صندلی ای که کنار همون پسره قرار داشت جای گرفت . بعد خیره شد به من و با لبخند به صندلی کنارش اشاره کرد که برم پیشش بشینم . بی حرف کیفم و به دست خدمتکاری که منتظر کنارم ایستاده بود سپردم و سمت میز رفتم . سه روز بعد پوزخندی زدم. سومین دست که آخرین مرحله این بازی بود رو هم بردم. از بچگی همین بودم . یه چیزی رو سریع یاد می‌گرفتم مخصوصا اگه هدفی داشتم مثل الان که دو ماه تمرینام به ثمر نشست . همه بهت زده نگاهم میکردن . حتما براشون تازه واردی که همشون و برده بود خیلی مجهول بود . سعی کردم پوزخندی که رو لبم نقش بسته بود و کمی شبیه به لبخند کنم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
دلبرم باشی جهانـم را فدایـت میکنم با نگاهی از تــــو جانم رافدایت میکنم بیخیال زهره و کیوان و کل کهکشان مــاه من شــو آسمانـم را فدایت میکنم :)🩵
مرا دیوانه‌کن امشب ، دلم دیدار می‌خواهد تو را سرمست از آهنگ عشق این‌بار می‌خواهد بخوان آواز کن این‌ جمله ‌را "من‌ دوستت‌ دارم" که امشب از لبان‌ تو، دلم تکرار می‌خواهد.
من ندانم ز نگاه تو چه خواندم ، اما دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است (:
بریم سراغ پارتای امشب
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #106 ⊱ ──────────────────────── ⊰ از پله ها بالا رفتیم . دکور
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ نگاهم و بین حاضرین جمع که جز یلدا و ایلیا هیچ کدوم رو نمی‌شناختم چرخوندم . به یلدا که رسیدم شیطون چشمکی بهم زد و با دستش لایک نشونم داد . متقابل لبخند عمیقی تحویلش دادم . بلاخره بعد چند دقیقه به حرف اومدم _خب؟ همون پسر مو مشکیه که الان اخم کرده بود سرفه مصلحتی ای کرد_اینطور که معلومه فرصت شراکت بعد یه سال متعلق به این خانم تازه وارده. ایلیا عصبی شده طوری بلند شد که صندلیش با صدای بدی رو زمین افتاد_چی ک..شر میگی آوید؟ این همه مشتری ورداشتم آوردم الان میگی این ج.ده کوچولو بُرده؟ چیییییییی؟؟؟؟ یه دقیقه استپ ...چه زری زد این مرتیکه الان؟ سیم پیچیام یهو اتصالی کرد که از جام بلند شدم و کوبیدم تخت سینش. قدمی عقب رفت که داد کشیدم_خفه شو مرتیکه بیشرف. یلدا به دفاع از من بلند شد و اومد کنارم وایساد_حرف دهنتو بفهم ایلیا. جنبه باخت نداری بیجا می‌کنی بازی می‌کنی . ایلیا عصبی تر فریاد زد _خفه شین بابا مگه من مسخره شماهام . د آخه هر عوضی تازه به دوران رسیده ای و مگه بازی راه میدن؟ جمع کنین بابا . کنترلم و از دست دادم و یکی محکم خوابوندم تو گوشش که سرش کج شد . بلافاصله یقش و توی مشتم گرفتم و هولش دادم عقب که تکون کوچیکی خورد. بی فکر تو صورتش شروع کردم داد زدن_من عوضیم یا رفیقای تو؟ مگه من مسخره اون رئیس پ.وفیوزتون بودم که این بلاها رو سرم اورد؟ براق شدم تو صورتش و آروم تر ادامه دادم_میدونی چیا ازتون میدونم؟ دوست داری دودمانتون و مثل زندگی خودم که به فنا دادید به باد بدم؟ ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰