ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #106 ⊱ ──────────────────────── ⊰ از پله ها بالا رفتیم . دکور
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #107
⊱ ──────────────────────── ⊰
نگاهم و بین حاضرین جمع که جز یلدا و ایلیا هیچ کدوم رو نمیشناختم چرخوندم .
به یلدا که رسیدم شیطون چشمکی بهم زد و با دستش لایک نشونم داد .
متقابل لبخند عمیقی تحویلش دادم .
بلاخره بعد چند دقیقه به حرف اومدم _خب؟
همون پسر مو مشکیه که الان اخم کرده بود سرفه مصلحتی ای کرد_اینطور که معلومه فرصت شراکت بعد یه سال متعلق به این خانم تازه وارده.
ایلیا عصبی شده طوری بلند شد که صندلیش با صدای بدی رو زمین افتاد_چی ک..شر میگی آوید؟
این همه مشتری ورداشتم آوردم الان میگی این ج.ده کوچولو بُرده؟
چیییییییی؟؟؟؟
یه دقیقه استپ ...چه زری زد این مرتیکه الان؟
سیم پیچیام یهو اتصالی کرد که از جام بلند شدم و کوبیدم تخت سینش.
قدمی عقب رفت که داد کشیدم_خفه شو مرتیکه بیشرف.
یلدا به دفاع از من بلند شد و اومد کنارم وایساد_حرف دهنتو بفهم ایلیا. جنبه باخت نداری بیجا میکنی بازی میکنی .
ایلیا عصبی تر فریاد زد _خفه شین بابا مگه من مسخره شماهام .
د آخه هر عوضی تازه به دوران رسیده ای و مگه بازی راه میدن؟ جمع کنین بابا .
کنترلم و از دست دادم و یکی محکم خوابوندم تو گوشش که سرش کج شد .
بلافاصله یقش و توی مشتم گرفتم و هولش دادم عقب که تکون کوچیکی خورد.
بی فکر تو صورتش شروع کردم داد زدن_من عوضیم یا رفیقای تو؟
مگه من مسخره اون رئیس پ.وفیوزتون بودم که این بلاها رو سرم اورد؟
براق شدم تو صورتش و آروم تر ادامه دادم_میدونی چیا ازتون میدونم؟
دوست داری دودمانتون و مثل زندگی خودم که به فنا دادید به باد بدم؟
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #108
⊱ ──────────────────────── ⊰
مکثی کردم .
خواستم ادامه بدم که یهو به خودم اومدم .
نه نه نههههه...
وایییی چیکار کردم من؟
قرارمون این نبود .
لو دادم...
همه چیو خراب کردم.
آرشام بهم گفته بود مواظب باشم .
گفته بود بفهمن چیز زیادی ازشون میدونم در جا نقشه قتلم و میکشن ولی منه نفهم سره یه عصبانیت مسخره تمرینای دو ماهم و به باد دادم.
با ضربه ای که ایلیا روی دستام زد دستای سست شدم پایین افتاد .
با حس چیز سردی روی پهلوم خواستم به عقب برگردم ولی صدای پسره که آوید صداش کرده بودن و باعث شد سرجام بمونم_دهنت و میبندی تا بدمت دست عزرائیلت .
بعد خنده ای کرد و کمی به جلو هولم داد.
بدون مخالفت و حرفی شروع به راه رفتن کردم.
قبل خروجم لحظه ای نگاهم به یلدا که بهت زده نگاهم میکرد افتاد .
لبخند کمرنگی زدم.
ناراحت نبودم .
ولی گیج چرا.
به شدت گیج و منگ بودم از اتفاقی که یهویی و بدون برنامه ریزی داشت برام میوفتاد .
به اینجاهاش فکر نکرده بودم .
غرق فکر بودم که با ایستادن آوید و برداشتن کلتش از پهلوم به خودم اومدم .
نگاهی بهش کردم ولی با شنیدن حرفی که زد به جای اینکه نا امید شم و بترسم انگار جون تازه ای گرفتم _نترس ...
مشکی کاملا یهویی و بی درد میکشتت. دیدم که میگم .
مشکی....
مشکی...
باورم نمیشه به این سرعت به هدفم رسیدم .
چی فکر میکردم چیشد.
تازه متوجه دری که جلوش توقف کرده بودیم شدم .
آوید صاف ایستاد .
تقه آرومی به در زد که دره با انداختن نور آبی ای رومون که انگار داشت اسکنمون میکرد باز شد و یه فضای کاملا ظلمات رو به نمایش گذاشت .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #108 ⊱ ──────────────────────── ⊰ مکثی کردم . خواستم ادامه بد
به نظرتون بعدش چی میشه؟؟
حتماااا بگید برام تو ناشناسمون
لینکش و جهت یادآوری این پایین گذاشتممم
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
الله یارته دختر💆🏻♀️💗
𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
تو تنها ذوقِ قلبِ کوچیک منی.
𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انواع کسایی که امتحان میدن🤣
خودم آخریم🤣🤣
https://eitaa.com/kamtalamfan🤍