eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
631 دنبال‌کننده
41 عکس
33 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب بعد پارت ناشناس داریم قشنگای من ❤️
دیگه وقت تلف نمیکنم یه راست میرم سراغ پارت
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ ولی عصبانیتی که بخاطر هستی داشتم بهم غلبه کرد که بی توجه به تیکش بلند شدم . با دستام ضربه ای به تخت سینش زدم که تکون ریزی خورد _چیکارش کردی انقد حالش بده هان؟ بلافاصله بعد این جملم مچ دستم اسیر دست پر قدرتش شد . از اونجایی که انتظار این حرکت و نداشتم به شدت به دنبالش کشیده شدم . وقتی از اتاق خارجم کرد ، مچ دستم و ول کرد و درو قفل کرد . بغضی که از یه ماه پیش شده بود رفیق شفیق هر روزم رو به سختی قورت دادم. پوزخندی زدم و دست به سینه وایسادم_فک می‌کنی از اتاقش بیرونم کنی من بیخیالش میشم؟ زل زدم تو تخم چشماش و نچ کشیده ای گفتم_من دست پرورده خودتم مهراب جون. اگه تو مشکی ای منم پریام . چشمکی بهش زدم _به قول خودت ... اینو همیشه یادت باشه . بعد با پرویی تمام ، گرد کردم سمت پله ها ولی با شنیدن حرفش سرجام میخکوب شدم. از چیزی که شنیده بودم گوشام سوت میکشید . مهراب_اوکی بچه ... ولی قول نمیدم با این کارات هستی ای که جدیدن برات خیلی مهم شده زنده از اون اتاق بیاد بیرون . بعد از این حرف بوسی روی گونه منی که خشک شده بودم زد و به طبقه پایین رفت. از کِی انقد بد شده بود؟ اصلا شبیه داداشی خودم نبود ... مهراب هیچوقت منو تهدید نمی‌کرد ... با صدای بسته شدن در خروجی به خودم اومدم و همونجا دم در نشستم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ سه ساعت بعد از زبان مهراب در ورودی و باز کردم و به داخل رفتم . بعد از چند دقیقه من بودم که بالای پله ها با لبخند کمرنگی خواهر کوچولوی سرتقم که کنار در اتاق هستی خوابش برده بود و نگاه میکردم . کنارش نشستم . دست انداختم زیر سر و زانو هاش و تو یه حرکت بلندش کردم و سمت اتاق کناری که برا خودم بود رفتم . درو با پام باز کردم و به داخل رفتم . به آرومی روی تخت خوابوندمش . بلافاصله از اتاق خارج شدم و کلید اتاق هستی و از جیبم بیرون کشیدم . داشتم از نگرانی دیوونه میشدم ولی بخاطر اینکه پریا یاد بگیره بی خبر از من کاری نکنه مجبور بودم به نقاب زدن... نقاب کسی که حال عشقش براش مهم نیست.. بعد از باز کردن در به داخل رفتم و درو پشت سرم بستم . به سمت هستی که چهره غرق خوابش درهم و خیس عرق بود رفتم . دستم و روی پیشونیش گذاشتم که با داغی شدیدش مواجه شدم . به سرعت از اتاق خارج شدم . چند دقیقه بعد با ظرفی پر از آب خنک و یه دستمال پارچه ای روی تخت نشستم.... یه ساعت بعد دستمال و توی ظرف انداختم . خسته شده چند تار مویی که بخاطر بهم خوردن حالت موهام آشفته روی پیشونیم اومده بودن و به سمت بالا هدایت کردم . بلاخره بعد از یه ساعت تونستم تبش و پایین بیارم . آروم از جام بلند شدم و پتو رو روی پاهاش کشیدم . چند ثانیه نگاهش کردم . دستام و روی تخت گذاشتم و خم شدم تو صورتش . خواستم بوسی رو گونش بزنم ولی مکث کردم . چشمای بستش و از نظر گذروندم . اون منو نمی‌خواد ... امروز کنترلم و از دست دادم وگرنه هنوز انقد بی شرف نشدم بدون خواست خودش بخوام باهاش باشم . فقط امروز خواستم یکم آروم شم با وجودش همین....ولی نشد.. مثل تموم این سال ها که آرامش برام حروم شده. این بوسه رو یه طرفه نمیخوام . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
خب خب خببب بریم سراغ ناشناس
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191 بیاید یکم صحبت کنیم دلم براتون تنگ شدهههه
این رمان چند تا پارته؟ _ هنوز کامل نوشته نشده عزیزم در حال نوشتنه ولی تا پارت 240 اینا نوشته شده کامل
میشه لطفا هرشب حداقل ۳تا پارت بزاری؟ آخه دیگه خیلی به جاهای حساسش رسیده. _ چشم سعی میکنم بیشتر بزارم ولی توصیه میکنم صبور باشید قشنگای من چون از این به بعد حساس تر ام میشه 😅❤️