⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #127
⊱ ──────────────────────── ⊰
به آرومی گفتم_فقط...اومدم پیشت باشم..
سرش و بلند کرد و نگاه بی حسش و دوخت بهم_الان باید تشکر کنم؟
بعد مکثی گفت_اوممم...یا شایدم باید برات کف بزنم که انقد آدم خوب و مهربونی ای؟ ...باشه..
بعد با شدت شروع به دست زدن کرد و همزمان گفت_دمت گرم...آفرین بهت که منو آوردی گیر این وحشی انداختی ...
مرسی که مدام بهم دروغ گفتی..
ممنونم که زندگیم و داغون کردی ...
دست زدنش و متوقف کرد و ثانیه ای به چشمام نگاه کرد .
ولی سریع نگاهش و ازم گرفت و به تخت دوخت _اوکی ...گفتی میخوای مثلاااا پیشم باشی دیگه؟
دوباره نگاهم کرد _دستت درد نکنه ولی من نمیخوام پیشم باشی حله؟
برا اینکه تنها نباشم ام چند تا دفتر و مداد داشته باشم بسمه .
البته اگههه لطف کنی .
متعجب از چیزی که میخواست نگاش کردم ولی بی توجه به من دوباره سرش و روی پاهاش گذاشت .
دفتر نقاشیییی؟
یه کاره این وسط اخهههه؟
سه هفته بعد
از زبان پریا
رو مبل دراز کشیده بودم و اتفاقای اخیر و برای یلدا تعریف میکردم_امروز سومین دفتره رو هم تموم کرد .
نه با کسی حرف میزنه نه حتی نگاه میکنه .
شب و روزش شده این دفترا.
مدام داره طراحی میکنه .
شبا کلا سه چهار ساعت میخوابه...غذا کم میخوره .
نیم خیز شدم و دستم و به عنوان تکیه گاه زیر سرم گذاشتم .
بعد نگران و ناراحت ادامه دادم _از این حالتاش مهراب قاطی کرده...امروز با هزار بدبختی آرومش کردم فرستادمش شرکت .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #128
⊱ ──────────────────────── ⊰
اصلا نمیدونم باید چه غلطی بکنم .
یلدا که متفکر بهم خیره بود ، بعد از اتمام حرفم "عجب"ی گفت.
سرش رو درون دستاش گرفت .
چند دقیقه تو سکوت گذشت .
یهو یلدا سرش رو بلند کرد و لبخند زنان بشکنی جلوی چشمای متعجب من زد_یه فکری دارم .
هیجان زده سریع رو مبل نشستم و پشت سرهم و هول شده گفتم_خب خب؟.....بگو دیگه .
یلدا بی درنگ گفت_فراریش میدیم .
بهت زده با صدای بلندی گفتم _چیییییی؟
پوکر فیس بهم نگاه کرد_مگه اسکولی؟ دارم واضح حرف میزنم . این تنها راهه پریا .
با همون ولوم بالا گفتم _احمقی مگه یلدا؟
میخوای فراریش بدی ببری دم خونشون بگی بفرمایید این دخترتون هستی ، تحویل شما.
یه چند روز بردیم آزارش دادیم ، با روح و روانش بازی کردیم ، افسردش کردیم؛ الان دیگه آوردیمش؟
یلدا دستاش و به طرفم گرفت و هوشی گفت_ آروم باش بچه .
سلیطه بازیا چیه .
من مگه گفتم ببریمش دم خونشون؟
منتظر نگاهش کردم که ادامه داد _میریم آپارتمان من .
اونجا خالیه .
تا وقتی کاملا اوکی بشه میمونه همونجا بعد میبریمش خونشون .
یه حس بدی به دلم چنگ زد که باعث شد سریع نه ای بگم .
دوست نداشتم بره ...
داره اینجا اذیت میشه ولی اگه بره ..من چی میشم پس؟!
من ...
دلم خیلی واسش تنگ میشه ..
وقتی نگاه متعجب یلدا که یه "با خودت چند چندی" خاصی توش موج میزد و روی خودم دیدم مهراب رو بهونه نگرانیم کردم_نمیشه ..
هستی بره مهراب دیوونه میشه اون وقت دیگه کلا نمیشه کنترلش کرد .
یکم فک کردم بعد ادامه دادم_ولی ببریمش همون جا تا ببینیم بعدش چی میشه .
من میرم بیارمش .
بعد از این حرف از روی مبل بلند شدم .
به سمت طبقه بالا و اتاقی که این سه هفته هستی خودش و درونش زندانی کرده بود رفتم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #128 ⊱ ──────────────────────── ⊰ اصلا نمیدونم باید چه غلطی ب
به نظرتون هستی چرا اینجوری شده!؟
حتما تو ناشناس برام بگید ❤️
هدایت شده از جوین شو فرشته🧚♀️💞
👺اون ابرقهرمان موردعلاقش اسپایدرمنه🕷🕸
https://eitaa.com/joinchat/4179035071C2b4b7a0021
#جوین شو ابرقهرمانا منتظرن👆🙈
https://eitaa.com/joinchat/4179035071C2b4b7a0021
👺بتمنیا و اسپایدرمنیا جوین باشین💞
هدایت شده از جوین شو فرشته🧚♀️💞
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
໋ ݊ 𖧧. ָ࣪ ִֶָ 𖥔همه میگن آب و اتش نمیتونن باهم باشن🔥💧
ೇاما من باور ندارم⌛️
https://eitaa.com/joinchat/4179035071C2b4b7a0021
#بامنموافقیجوینشو👆🪐
هدایت شده از جوین شو فرشته🧚♀️💞
໋ ݊ 𖧧. ָ࣪ ִֶָ 𖥔همه میگن آب و اتش نمیتونن باهم باشن🔥💧
ೇاما من باور ندارم⌛️
https://eitaa.com/joinchat/4179035071C2b4b7a0021
#بامنموافقیجوینشو👆🪐
هدایت شده از 𝒃𝒓𝒆𝒂𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنجرههاش هربار به روی تو واشه...
·• 𝗝𝗢𝗜𝗡@Breathing_t
هدایت شده از 𝒃𝒓𝒆𝒂𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من دلم تنگ میشه برای چشمات .
·• 𝗝𝗢𝗜𝗡@Breathing_t
هدایت شده از 𝒃𝒓𝒆𝒂𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈
803.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عِشــــقِ ممنوعــه . .
·• 𝗝𝗢𝗜𝗡@Breathing_t