#انچه_مجردان_باید_بدانند
اگه در دوران #مجردی، دچار لغزش شدید، #خطا کردید...
کسی هم از اون خبر نداره،
شما هم توبه کردید،
بعد از ازدواج هم همسرتون متوجه نمیشه،
نباید اون قضیه رو تو #خواستگاری مطرح کنید،
از طرف مقابلتون هم نخواهید که این چیزا رو مطرح کنه.
اما اگه اون خطا بعد از ازدواج #برملا میشه و براتون مشکلساز میشه، حتما یه جوری به طرف بگید.
[دکتر بانکیپور]
->•
‹⃟⃟⃟-•-•-•-------❀•♥•❀ --------•-•-•--
#داستان_کودکانه
👍درمانی برای بچه های خجالتی🌹
گاهی وقت ها بچه ها از برقراری ارتباط کناره گیری می کنند و نمی توانند در دوستیابی موفق باشند. اگر کودک تان خجالتی است این داستان می تواند در آگاهی او و کمک به رفع این رفتار کمک کند.
داستان « من دیگه خجالت نمی کشم😍 »
احسان کوچولو بعضی روزها با مامانش می رفت پارک اما وقتی می رسیدند آن جا از کنار مامانش تکان نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کند.
هر قدر هم که مامانش به او می گفت پسرم برو با بچه ها بازی کن، فایده ای نداشت.
احساس کوچولو روی یکی از دست هایش یک لک قهوه ای بزرگ بود ، او همیشه فکر می کرد که اگر بقیه بچه ها دستش را ببینند مسخره اش می کنند به خاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با همسن و سال های خودش بازی کند.
یک روز احسان به مامانش گفت : « من دیگ پارک نمیام. »
مامان احسان گفت : « چرا پسرم ؟ »
احسان گفت : « من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم آخه اگه برم پیششون اون ها من رو به خاطر لکی که روی رستم هست مسخره می کنند. »
مامان احسان گفت : « تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن ؟ مگه تا حالا با بچه ها بازی ؟ »
احسان جواب داد : « نه. »
مامان احسان کوچولو او را بغل کرد و گفت : « حالا فردا که رفتیم پارک با هم می رویم پیش بچه ها تا ببینی اون ها تو رو مسخره نمی کنن و دوست دارن که باهات بازی کنن. »
روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک با هم رفتن پیش بچه ها.
مامان احسان به بچه هایی که داشتند با هم بازی می کردند ، سلام کرد و گفت : « بچه ها این آقا احسان پسر منه و اومده که با شما بازی کنه.»
یکی از بچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو آمد و رو به احسان کوچولو گفت : « سلام اسم من نیماست ، هر روز تورو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقه بچه ها آشنا بشی. »
احسان کوچولو به مامانش نگاهی کرد و رفت.
بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردند خانه.
وقتی احسان کوچولو مامان را دید با خوشحالی دوید سمت او و گفت : « مامان من با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت. تازه هیچ کس هم من رو مسخره نکرد. »
مامان احسان لبخندی زد و گفت : « دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمی کند. همه بچه ها با هم فرق هایی دارند اما این باعث نمی شود که نتوانند با هم باشند و با هم دیگه بازی کنند. »
از آن روز به بعد احسان کوچولو دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار آن ها به او خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال بودند.
❓از کودک بپرسید :
- احسان چرا با بچه ها بازی نمی کنی ؟
- اگر تو به جای احسان بودی ، چه می کردی ؟
- اگر آدم دوست نداشته باشد چه می شود ؟
🏆به کودک بگویید :
هر وقت احساس کردی که نمی توانی با همسن و سال هایت دوست شوی و از اینکه با آن ها حرف بزنی خجالت می کشی ، به من بگو. این طوری می توانیم با هم یک فکری برای این مشکل پیدا کنیم. من خودم کلی از این خاطره ها دارم که می توانم برایت تعریف شان کنم.
4_5913381243092732686.mp3
8.32M
#دین_زیباست
⁉️ اخلاق و رفتار و کردار
رسول خدا صلی الله علیه و آله
چگونه بود؟!
قسمت 10
تکرار مسائل پیشین در باب بهداشت فردی / نظافت / آراستگی / خوش بویی / مسواک زدن
#خوبترین_مخلوق_خدا
#مکارم_اخلاق
لطفا با انتشار این فایل 👉🏿
این خوبترین مخلوق خدا را 👉🏿
به دیگران بشناسانید 👉🏿
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ درمان قطعی سنگ کیسه صفرا
📚پروفسور خیراندیش پدر طب سنتی ایران
حرم
"رمان #پرواز_شاپرکها #قسمت_بیست_و_سه رها خندید: تقصیر ما پدر مادراست که یادمون رفته به بچه باید مح
"رمان #پرواز_شاپرکها
#قسمت_بیست_و_چهار
مریم عروس مسیح شد. در آن لباس شیری رنگی زیبا شده بود، بیشتر از هر زمانی تا آن روز زیبا، شده بود. مسیح با آن اعتماد به نفسی که هنوز آیه نمیدانست از کجا آورده که حتی کمی ترس هم ندارد. مسیح را میشد خدای اعتماد به نفس خواند. مرد هم این قدر آرام و بی اضطراب؟مرد هم این قدر قلدر و زورگو؟ آیه کمی دلش برای مریم سوخت. مریم لیاقتش بهتر از مسیح بود و مسیح برادرانه داشت با ارمیا و درحقیقت آیه از قوم شوهر مریم بود و کمی هم جاری حساب میشدند. آیه است دیگر، کمی دلش زود کار دستِ چشمانش میداد. عروس زیبای مسیح روزهای سختی را گذرانده بود
شاید به مراتب سخت تر از کتکی که آن روز در آن کوچه خورده بود.
زهرا خانوم بعد آیه، مریم را در آغوش گرفت و بعد از سر سلامتی، گفت: خدا روح مادرتو شاد کنه دخترم. خیلی خوش اومدی. سایه ات سنگین شده ها!الان شوهرتم ببینم میگم، میدونید چند وقته به ما سر نزدید؟
مریم مثل همیشه محجوبانه گفت: شرمندتونم.ما نتونستیم بیایم، شما چرا نیومدید؟ بخاطر ما نه، بخاطر امام رضا میومدید!
اشک چشمان آیه و زهرا خانوم را پر کرد
پر کرد. رها مداخله کرد: ان شالله به زودی همگی میایم! این زینب سادات ما هم که نازش زیاده، هنوز جواب خواستگاریتونو نداده!ان شالله به زودی واسه عقد محمدصادق و زینب سادات دورهم جمع میشیم.
و آیه فکر کرد به دلیل لِه نشدن دخترش به زینبی کهگفت محمدصادق عجیب شبیه مسیح شده و ترس زینبش همین شباهت عجیب بود...
**********
چهار سال از عقد مریم و مسیح گذشت. انتقالی مسیح به تیپ مشهد و بازگشت آنها به شهرشان باعث شده بود کمتر از احوالات هم باخبر شوند.
مریم کسل و بی حوصله پای تلویزیون نشسته بود. این روزها خستگی از تنش بیرون نمیرفت. انگار هر چه بیشتراستراحت میکرد، خسته تر میشد. دیگر مثل آن روزها نبود. همان روزهایی صبح تا شب جان میکند و پول در می آورد و شب تا صبح درس میخواند.خودش در عجب بود که چه توانی داشت. نگاهش دور خانه چرخید و حسرت گذشته در دلش جوانه زد.
خودش خوب میدانست که ازدواجش با مسیح نه از سر عشق بود و نه از علاقه. ازدواج با مسیح کار درستی بود که در آن زمان به آن نیاز داشت.
اگر میدانست همانند این روزهایش همه ی زندگی اش حسرت میشود، هرگز تن به این کار نمیداد. این همه دست و پا زدن در باتلاق زندگی بدون احساس، خسته و پژمرده اش کرده بود. مسیح خوب بود. همه چیز خوب بود. به فکر و مادر وخواهر برادرش بود. تمام مایحتاجش را تامیتوانست برطرف میکرد. چیزی که مریم را پژمرده کرد، بی احساسی های مسیح بود. مسیح بال نبود، بند بود. مریم را در خانه و پشت اجاق گاز میخواست. مریم پرواز را تجربه کرده بود. مریم آیه و ارمیا را دیده بود، رها و صدرا، سیدمحمد و سایه ی سرخوش را زندگی کرده بود. مسیح شبیه هیچ کدامشان نبود. دیده بود که گاهی یوسف و ارمیا از کارهایش تعجب میکنند. مسیح خیلی کنترل گر بود و این کنترلگری اش بال میچید و باتلاق میساخت و روحیه اش را از دست داده بود. حتی دیگر یک خرید ساده از سوپر مارکت هم نمیتوانست انجام دهد. دیگر اعتماد به نفس نداشت. دیگر هیچ شبیه خودش نبود. خنده هایش سرسری بود و افکارش همه مالیخولیایی. حتی مسیح محض دلخوشی اش، دوستت دارمی هم خرجش نمیکرد. محض رضای دل همسرش، جانم و عزیزمی خرجش نمیکرد. محض دل گفت تا کسی که رفت و آمد و گفت و گفت وبله را گرفت.
گاهی فکر میکرد چه کلاه بزرگی سرش رفته است. کلاه تا زانو که هیچ تا مچ پایش آمده بود.
کاش مسیح کمی شبیه ارمیا بود. ارمیایی که اشک های آیه را دانه دانه پاک میکرد و جان میداد تا لبخند همیشه لبهای آیه اش را نشانه رود. اما مسیح فقط اشک هایش که هیچ، هق هق ها رو ناله ها و درد هایش را به تمسخر میگرفت و میخندید و ته ته اش میگفت: خودتو اذیت میکنی؟
کمی محبت میخواست. کمی بال و پر...
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
حرم
"رمان #پرواز_شاپرکها #قسمت_بیست_و_چهار مریم عروس مسیح شد. در آن لباس شیری رنگی زیبا شده بود، بیشتر
"رمان #پرواز_شاپرکها
#قسمت_بیست_و_پنج
روزهایش وقتی بدتر شد که حامله بود. و بدتر شد وقتی دخترکشان دنیا آمد. مسیح عجیب سختگیر بود و عجیب حساس آنقدر که مریم کلافه و خسته شد و به سایه پناه برد و اشکهایش را از پشت تلفن به دامن رفیق این روزهایش ریخت و درد دلش را سبک کردسایه بار و بندیلش را جمع کرد و فردای آن روز با اولین پرواز عازم مشهد شد.
سیدمحمد با شنیدن ماوقع، ناباور، سایه را راهی کرد
آن روز مریم از درد هایش گفت و سایه راه حل گفت. مریم گلایه کرد و سایه امید داد. اما همه چیز همان شب خراب شد و سایه شبانه عازم فرودگاه شد و منتظر اولین پروازی که جای خالی داشته باشد، نشست.
مسیح به محض اینکه فهمید سایه به چه دلیل آمده مقابلش ایستاد و گفت: بهتره تو مسائل خصوصی مردم دخالت نکنید. من به کسی اجازه نمیدم به من یا زنم بگه این کارو بکن اون کارو نکن. سرتون تو کار خودتون باشه. شما اونقدر سرخود هستید که تنهایی هشتصد کیلومتر راه اومدید. زن من حق نداره اینجوری باشه. زن من، زن منه و اونجوری که دوست داریم زندگی میکنیم.
و زمانی که سایه دهان باز کرد، او را از خانه بیرون کرد.
مسیح: دیگه حق ندارین اینجا پا بذارید. من اجازه نمیدم زنم با هر کسی رفت و آمد کنه و خودسری رو یاد بگیره.
مریم دخالت کرد: مسیح!
و مسیح داد زد: ساکت باش!به اندازه کافی از دستت عصبانی هستم! تو به چه حقی فکرای مالیخولیاییتو واسه هر کس و ناکسی میگی؟ به چه حقی اجازه میدی تو زندگیمون سرک بکشن؟ احمقی مریم!احمق!
بعد رو به سایه ادامه داد: بفرماییدبیرون!من نیاز ندارم خاله خان باجی ها تو زندگیم سرک بکشن.
سایه کیف دستی اش را برداشت و رفت. مریم ماند و مسیحی که هیچ وقت حرفش دو تا نشد و اجبارهایی که سالها مریم با آنها زندگی کرد.
گه گاهی با سایه تماس میگرفت و درد و دل میکرد اما هیچ وقت هیچ چیزی خوب نشد. بدتر از همه محمدصادقش بود که مرید مسیح بود وروز به روز بیشتر شبیهش میشد.
آیه مریم را از آن روزها بیرون کشید:
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
حرم
"رمان #پرواز_شاپرکها #قسمت_بیست_و_پنج روزهایش وقتی بدتر شد که حامله بود. و بدتر شد وقتی دخترکشان د
"رمان #پرواز_شاپرکها
#قسمت_بیست_و_شش
زینب دلش رضا نمیشه. میدونم محمدصادق رو دوست داره اما میترسه
مریم لبخند تلخی زد: حق داره. محمدصادق خیلی شبیه مسیح شده. حق داره نخواد مثل من بشه.
آیه دست مریم را گرفت: اینجوری نگو قربونت برم.
مریم: حق داره بخدا. من خودم مخالف بودم بیایم خواستگاری، نه اینکه با شما مخالف باشم ها! زینب یادگار شهیده. دردونه ی آقا ارمیاست. با این رفتارها، میترسم منو شرمنده ی شما و پدرش کنن. اون روز هم مجبورم کردن زنگ بزنم برای اجازه خواستگاری، حالا هم که... فخری خانم روخدا بیامرزه
رها که دید الان اشک از چشمان مریم جاری میشود گفت: خدا رحمتش کنه
حالا بریم صبحانه بخوریم. بعدا مفصلا صحبت میکنیم
مسیح بعد از بوسیدن صورت و دستان ارمیا،در کنارش نشست. دلتنگ برادرانه هایشان بود. دیدن این ارمیا سخت بود. آنقدر که دو سال گذشته را دوری و دلتنگی کرد. شاید اگر فخرالسادات ازدنیا نمیرفت، هنوز هم دور میماند تا دردبرادرش را نبیند. همین نبود یوسف برای قلبش بس بود. وضع ارمیا خارج از توانش بود.
یاد آن روز در ذهنش غوغا کرد و مسیح به یاد آورد.
ارمیا روزهای پایانی خدمتش رامیگذراند. سی سال خدمت، سی سال سختی، سی سال از خود گذشتگی، سی سال خانه به دوشی به پایان میرسید. ارمیا که فوق لیسانسش را در دافوس (دانشکده فرماندهی و ستاد که به طور مخفف دافوس گفته میشود) گذرانده و پایان نامه اش غوغا کرده بود، پس از آن اخذ درجه دکترا از دانشگاه عالی دفاع
ملی دوباره دعوت به همکاری شد.
مسیح اما به همان دافوس اکتفا کرده بود. ارمیایی که همیشه مشغول بود و شب و روز برایش فرق نداشت.
همیشه کار بود و کار. بالاخره بعد از مدتها توانست چند روزی مرخصی بگیرد و با خانواده عازم مشهد شد. مسیح یادش بود که چقدر خوشحال از آمدن برادرش بود. هر چه بیشتر خدمت میکردند، کارشان سخت تر حساس تر میشد و دیدار هایشان دورتر و دورتر میشد
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
حرم
"رمان #پرواز_شاپرکها #قسمت_بیست_و_شش زینب دلش رضا نمیشه. میدونم محمدصادق رو دوست داره اما میترسه م
"رمان #پرواز_شاپرکها
#قسمت_بیست_و_هفت
آن شب از حرم برمیگشتند. شهر خلوت بود. بچه ها همراه محمدصادق در ماشین مسیح بودند و ارمیا و مسیح و مریم و آیه و زینب سادات همراه با ارمیا. پسرها کری خوانی میکردندو ذوق زده ویراژ میدادند. مسیح خندید و رو به
ارمیا گفت: این جوجه های تازه از تخم در اومده رو نگاه کن ها! نمیدونن ما خودمون خدای کورس گذاشتن بودیم!
مریم: واقعا؟بهتون نمیاد!
ارمیا از آینه به آیه نگاه کرد: قبل از ازدواج با خانوم، خیلی کار ها میکردیم.
زینب سادات که وسط نشسته بود،خودش را جلو کشید و کنار سر پدر با
ناز گفت: مثلاچکارا میکردین؟
ارمیا به ناز و ادای زینبش خندید: هیچی بابا، یک موتور داشتیم و میزدیم به جاده!
زینب ذوق زده گفت: بابا حالشونو بگیر!تو رو خدا تو رو خدا...
آیه اعتراض کرد: الکی قسم نده. صد بار گفتم برای هر چیز الکی قسم ندید!
ارمیا هم ادامه داد: حق با مادرته عزیزم. این کار، کار خوبی نیست بابا. بعدشم، بذار خوش باشن که خیلی شاخن!
زینب بُق کرده نشست و غر زد: چرا زهرا نیومد؟ اه اه اه آخه چقدر شوهر ذلیله!منو تنها گذاشت رفت خونه مادرشوهر! دختر لوستم رفت!همه شدن پسر و منم تنها...
لب ور چید و دست به سینه ادامه داد: بابا هم که عین پیرمردا عقربه کیلومتر شمارش از هشتاد بالاتر نمیره!
صدای خنده در ماشین پیچید.
ارمیا خنده اش گرفت. همان لحظه از آینه نگاهش به ماشینی افتاد که خیلی مشکوک میزد. از وقتی از پارکینگ حرم
بیرون آمده بودند دنبالشان بودند. دوخودرو که سرنشینانش همه مرد بودند. تمام مدت پشت آنها می آمدند و سعی در سبقت گرفتن نداشتند.
محمدصادق از چراغ رد شد و ارمیا پشت چراغ قرمز توقف کرد. نگاهش
به ماشین های مشکوک عقبی بود. در یک لحظه هر چهار در دو خودرو باز شد.
اسلحه های دستشان را که دید دنده را جا زد و فریاد زد: بخوابید کف ماشین!
ادامه دارد...
نویسنده: #سنیه_منصوری
☀️🌟☀️حضرت مهدی علیه السلام در میان انوار چهارده معصوم علیهم السلام، همچون ستاره درخشان می درخشید
1) رَوَى ابْنُ شَاذَانَ بِإِسْنَادِهِ قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله: لَيْلَةَ أُسْرِيَ بِي إِلَى الْجَلِيلِ جَلَّ جَلَالُهُ أَوْحَى إِلَي: ... الْتَفِتْ عَنْ يَمِينِ الْعَرْشِ، فَالْتَفَتُّ فَإِذَا أَنَا بِعَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ، وَ الْمَهْدِيِّ فِي ضَحْضَاحٍ مِنْ نُورٍ، قِيَامٌ يُصَلُّونَ، وَ فِي وَسْطِهِمُ الْمَهْدِيُّ يُضِيءُ كَأَنَّهُ كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ. (بحارالأنوار، ج27، ص200 به نقل از کتاب المناقب از محمد بن أحمد بن شاذان)
رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: شبی که به سوی خداوند جلیل سیر داده شدم، خداوند به من وحی فرمود: ... به سمت راست عرش بنگر، پس خودم را همراه با علی و فاطمه و حسن و حسین و علی بن الحسین و محمّد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علی و علیّ بن محمّد و حسن بن علی و مهدی علیهم السلام در هاله ای از نور دیدم که همه در حال عبادت و نماز بودند. در وسط ایشان، مهدی علیه السلام بود که همچون ستاره درخشان می درخشید و تلألأ می داد.
2) عَنْ أُمِّ سَلَمَةَ قَالَتْ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلّی الله علیه وآله: لَمَّا أُسْرِيَ بِي إِلَى السَّمَاءِ نَظَرْتُ فَإِذَا مَكْتُوبٌ عَلَى الْعَرْشِ: لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ، مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ، أَيَّدْتُهُ بِعَلِيٍّ وَ نَصَرْتُهُ بِعَلِيٍّ، وَ رَأَيْتُ أَنْوَارَ عَلِيٍّ وَ فَاطِمَةَ وَ الْحَسَنِ وَ الْحُسَيْنِ وَ أَنْوَارَ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ مُوسَى بْنِ جَعْفَرٍ وَ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى وَ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ وَ الْحَسَنِ بْنِ عَلِيٍّ، وَ رَأَيْتُ نُورَ الْحُجَّةِ يَتَلَأْلَأُ مِنْ بَيْنِهِمْ كَأَنَّهُ كَوْكَبٌ دُرِّي. (بحارالأنوار، ج36، ص348 به نقل از كفايةالأثر)
رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود: هنگامی که به آسمان سیر داده شدم، نگریستم و نوشته ای بر عرش دیدم. در آنجا نوشته بود: «لا إله إلاالله، محمّد رسول الله، محمّد را به وسیله علی، کمک و یاری کردم». همچنین انوار علی و فاطمه و حسن و حسین و انوار علیّ بن الحسین و و محمّد بن علی و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر و علیّ بن موسی و محمّد بن علی و علیّ بن محمّد و حسن بن علی را دیدم. همچنین نور حجّت را دیدم که میان این انوار، همچون ستاره درخشان می درخشید و تلألأ داشت
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
🙏دعا برای فرج امام زمان علیه السلام بعد از هر نماز واجب
🌺قلْ عَقيبَ كُلِّ فَريضَةٍ سَبْعاً وَ أَنْتَ آخِذٌ بِلِحْيَتِكَ بِيَدِكَ الْيُمْنَى وَ الْيُسْرَى مَبْسُوطَةٌ بَاطِنُهَا مِمَّا يَلِي السَّمَاءَ:
در تعقیبات هر نماز واجب با دست راست، ریش خود را بگیر و کف دست چپت را بالا بیاورد و هفت بار چنین بگو:
«يَا رَبَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ! صَلِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَ آلِ مُحَمَّدٍ» (البلد الأمين، ص10)
🌸يقُولُ الدَّاعِي بَعْدَ فَرِيضَةِ الظُّهْرِ سَبْعَ مَرَّاتٍ وَ يَأْخُذُ بِيَدِهِ الْيُمْنَى مَحَاسِنَهُ وَ يَرْفَعُ يَدَهُ الْيُسْرَى وَ يَقُولُ:
کسی که اهل دعاست، بعد از نماز ظهر، با دست راست، ریش خود را بگیرد و کف دست چپش را بالا بیاورد و هفت بار چنین بگوید:
«يَا رَبَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ! صَلِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَ آلِ مُحَمَّدٍ.
يَا رَبَ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ! صَلِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَعْتِقْ رَقَبَتِي مِنَ النَّار» (جامع الأخبار، ص132)
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج
✴️ دوشنبه 👈 24 خرداد / جوزا 1400
👈 3 ذی القعده 1442👈 14 ژوئن 2021
🕌 مناسبت های دینی اسلامی .
🌙⭐️ امور دینی و اسلامی .
📛 تقارن نحسین ، صدقه صبحگاهی لازم است .
📛 امروز برای امور زیر خوب نیست :
📛 خواستگاری و عقد و ازدواج .
📛 و امور مشارکتی نیز خوب نیست .
👶 زایمان مناسب و نوزادش روزی گشاده دارد و عمرش دراز باشد . ان شاءالله
🤕 مریض ان خوب گردد . ان شاءالله
✈️ مسافرت : مسافرت خوب نیست و در صورت ضرورت همراه صدقه باشد .
🔭 احکام نجوم .
🌓 امروز : قمر در برج اسد است و انجام امور زیر نیک است :
✳️ عهد نامه نوشتن .
✳️ خرید حیوان .
✳️ به خانه نو رفتن .
✳️ شروع کسب و کار و معالجه .
✳️ جهیزیه بردن .
✳️ جابجایی و نقل و انتقال .
✳️ و کندن چاه و قنات و کانال خوب است .
👩❤️👨 مباشرت و مجامعت امشب : مباشرت امشب برای سلامتی مفید و فرزند حاصل دارای دستانی سخاوتمند و زبانش از دروغ و تهمت پاک خواهد بود . ان شاءالله
💇♂ طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث طول عمر می شود .
🔴 #خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ، موجب ضعف مغز می شود .
🔵 دوشنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی است و برکات خوبی از جمله قاری و حافظ قران گردد .
👕 دوشنبه برای بریدن و دوختن #لباس_نو روز بسیار مناسبی است و آن لباس موجب برکت میشود .
✴️️ وقت #استخاره در روز دوشنبه: از طلوع فجر تا طلوع آفتاب و بعداز ساعت ۱۰ تا ساعت ۱۲ ظهر و از ساعت ۱۶ عصر تا عشای آخر( وقت خوابیدن)
❇️️ ذکر روز دوشنبه : یا قاضی الحاجات ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۱۲۹ مرتبه #یا لطیف که موجب یافتن مال کثیر میگردد .
💠 ️روز دوشنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_امام_حسن_علیه_السلام و #امام_حسین_علیه_السلام . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
😴تعبیر خواب
شب سه شنبه اگر کسی خواب ببیند
تعبیرش از آیه ی 4 سوره مبارکه " نساء " است .
واتوا النساء صدقاتهن ....
و از مفهوم ان استفاده می شود که خواب بیننده یا ازدواج کند یا مال زیادی به او برسد .ان شاءالله و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید .
🌸زندگیتون مهدوی🌸
#خانمها_بخوانند
#زندگیمو_میسازم
🚺مهربان باشید
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ،مهربانی اوست
نه سیمای زیبایش
زن مهربان میتواند خشگمین ترین مردان را آرام کند
💟معذرت خواهي كنيد
اگر اشتباهي كرديد معذرت خواهي كنيد، و نگران غرورتان نباشيد ،مهم نیست اگر انسانی برای کسی که دوستش دارد، غرورش را از دست بدهد؛ اما فاجعه است اگر به خاطر حفظ غرور، کسی را که دوست دارد از دست بدهد!
💗با درايت باشيد
اگر همسر شما از شما ناراحت هست ، تنها توسط خود شما به آرامش ميرسد ، تمام تلاشتان را بكنيد تا اين شما باشيد تا همسرتان را به آرامش مي رسانيد
💟مسئول باشيد
میزان حماقت انسانها رو میشه از میزان استفادشون از دو کلمه ی همیشه و هرگز فهمید، بيشتر به فكر راه حلي باشيد تا سرزنش كردن
🚺عاشق باشيد
هیچکس تصادفی برای کسی فرستاده نمیشود،مثل يك معجزه به همسر خود نگاه كنيد
❣🌸.