😡👊🏾فریاد زد: نگذارید حسن را نزد جدش دفن کنند، من او را دوست ندارم
مرحوم علامه مجلسی در «جلاءالعیون» می نویسد:
مروان بر استر خود سوار شد، به نزد عايشه رفت گفت: حسين برادر خود را آورده است كه با پيغمبر دفن كند. اگر او را دفن كند فخر پدر تو و عمر تا روز قيامت برطرف می شود. عايشه گفت: چه كنم؟ مروان گفت: بيا و مانع شو. گفت: چگونه؟ پس مروان از استر به زير آمد و عایشه را بر استر خود سوار كرد و به نزد قبر حضرت رسول آورد. عایشه فرياد می كرد و بنی اميّه را تحريص می نمود كه مگذاريد حسن را در پهلوى جدّش دفن كنند.
ابن عبّاس می گوید: در اين سخنان بوديم كه ناگاه صداها شنيديم و شخصى را ديديم می آید كه اثر شرّ و فتنه از او ظاهر است. نظر كرديم ديديم عايشه با چهل كس سوار است و می آيد و مردم را بر قتال تحريص می نمايد. وقتی نظرش به من افتاد، مرا طلبيد و گفت: اى پسر عبّاس! شما بر من جرأت به هم رسانيده ايد، هر روز مرا آزار می كنيد، می خواهيد كسى را داخل خانه من كنيد كه من او را دوست نمی دارم و نمی خواهم. من گفتم: وا سوأتاه! يك روز بر شتر سوار می شوى و يك روز بر استر، حال می خواهی نور خدا را فرونشانی و با دوستان خدا جنگ كنی و حايل شوی ميان رسول خدا و دوست او. پس آن ملعونه به نزد قبر آمد، خود را از استر افكند و فرياد زد: به خدا سوگند تا يك مو در سر من هست، نمی گذارم حسن را در اينجا دفن كنيد.(امالی طوسی، ص159)
به روايت ديگر: جنازه آن حضرت را تير باران كردند، تا آنكه هفتاد تير از جنازه آن حضرت بيرون كشيدند، پس بنى هاشم خواستند شمشيرها بكشند و جنگ كنند، حضرت امام حسين عليه السّلام فرمود: به خدا سوگند می دهم شما را كه وصيّت برادر مرا ضايع مكنيد، چنين مكنيد كه خون ريخته شود، پس با ايشان خطاب كرد كه: اگر وصيّتِ برادر من نبود، هرآينه او را دفن می كردم و بينی های شما را بر خاك می ماليدم. پس آن حضرت را بردند و در بقيع نزد جدّه خود فاطمه بنت اسد دفن كردند. (ارشاد مفید، ج2، ص19)
(جلاء العيون، ص470)
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
👿💀معاویه، عامل ترور عایشه
سه قول برای زمان مرگ عایشه نقل شده است: شب 17 رمضان، 29 رجب و آخر ذی الحجة.
مرحوم سید بن طاووس در «الطرائف» از کتاب «اوائل الاشتباه» تألیف ابوعَروبَه(متوفی 318 قمری) این دو قول را در مرگ عایشه نقل می کند:
1) «معاویه در مدینه روی منبر پیامبر از مردم برای یزید بیعت می گرفت که عایشه از اتاقش صدا زد: ساکت باش! ساکت باش! آیا رسم این است که بزرگان، مردم را برای بیعت گرفتن برای پسرشان دعوت کنند؟ معاویه گفت: نه. عایشه گفت: پس در این کار به چه کسی اقتدا کرده ای و از سنت چه کسی پیروی می کنی؟ معاویه خجالت زده شد و از منبر پایین آمد و چاهی کَند و با مکر و حیله عایشه را در چاه انداخت و بدین صورت عایشه از دنیا رفت.»
2) «عایشه در حالی که سوار بر الاغ بود به خانه معاویه رفت. عایشه حرمت معاویه را رعایت نکرد و با الاغش به روی فرش ها رفت و الاغ بر آنها ادرار کرد. معاویه از این کار عایشه به مروان شکایت کرد و گفت: من نمی توانم این زن را تحمل کنم. با اجازه معاویه، مروان عهده دار حل این مشکل شد. او چاهی کَند و کاری کرد که عایشه در آن افتاد. این اتفاق در روز آخر ذی الحجه واقع شد. (الطرائف، ج2، ص503)
با عنایت به این دو نقل تاریخی، عایشه در قبرستان بقیع دفن نشده است و قبر او مشخص نیست.
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
⚠️⁉️آیا عایشه در هنگام ازدواج با پیامبر صلّی الله علیه و آله، 9ساله بوده است؟
حضرت خدیجه علیهاالسلام در سال دهم بعثت از دنیا رفتند و تا آن بانوی محترمه، زنده بود، پیامبر صلّی الله علیه و آله زنی برای خود اختیار نکرد.
سال ازدواج پیامبر صلّی الله علیه و آله با عایشه: مطابق نقل بلاذری در «أنساب الأشراف»، پیامبر صلّی الله علیه و آله کمی قبل از هجرت با سوده بنت زَمعة ازدواج کردند و در مدینه با وی نکاح نمود. وی اولین همسر پیامبر بعد از حضرت خدیجه علیهاالسلام محسوب می شود. به نقل ذهبی در «تاریخ الإسلام»، سوده به مدت چهار سال، تنها همسر رسول خدا بود و بعد از چهار سال، آن حضرت با عایشه ازدواج کردند. بنابر این نقل تاریخی، پیامبر در سال سوم یا چهارم هجری با عایشه ازدواج کردند.
از طرفی مطابق نقل «صحیح بخاری»، عایشه می گوید که پیامبر، سه سال بعد از خدیجه با من ازدواج کرد. اگر سال وفات حضرت خدیجه علیهاالسلام، سال دهم بعثت باشد، بنابر این نقل هم، پیامبر در سال سوم هجری با عایشه ازدواج کرده است.
سن ازدواج عایشه در زمان ازدواج با پیامبر:
شاهد اول: عایشه، خواهری به نام اسماء دارد که ده سال از او بزرگ تر بوده است. به نقل ابونعیم اصفهانی در «معرفة الصحابة» و دیگرمورخین اهل سنت، اسماء، 27 سال قبل از هجرت پیامبر، به دنیا آمده است. بنابراین، عایشه در زمان هجرت رسول خدا صلّی الله علیه و آله، 17 ساله بوده و در زمان ازدواج با آن حضرت، 20 یا 21 ساله بوده است.
شاهد دوم: طبق نقل بزرگان اهل سنت، عایشه در سه سال اول بعثت ایمان آورد و در آن زمان، خردسال بوده است. اگر سن عایشه در زمان ایمان آوردنش، 7 سال باشد، وی در هنگام ازدواج با رسول خدا، 19 یا 21 ساله بوده است.
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
حرم
⚠️⁉️آیا عایشه در هنگام ازدواج با پیامبر صلّی الله علیه و آله، 9ساله بوده است؟ حضرت خدیجه علیهاالسلا
عزیزان و سروران گرامی!
دقت بفرمایید که این مطالب با استناد به کتب اهل سنت است و آنها باید جوابگوی هر شبهه ای باشند که بابت این مطالب ایجاد می شود. ما در کتب شیعه، روایت و نقل تاریخی نداریم که پیامبر صلّی الله علیه و آله، عایشه را از چنگ مرد دیگری در آورده باشد. البته با توجه به سن عایشه در هنگام ازدواج با پیامبر، و با عنایت به رسم ازدواج دختران عرب در سن های پایین، قائل هستیم که وی قاعدتا باید قبلا ازدواجی داشته باشد.
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
⁉️فتوای عایشه در مورد یتیمان
ابن ابی دنیا عالم و مورخ بزرگ اهل سنت روایت کرده است:
حَدَّثَنَا أَبُو قُتَيْبَةَ، عَنْ ضَمْرَةَ الرَّقَاشِيَّةِ، عَنْ جَدَّتِهَا خَوْلَةَ قَالَتْ: سَأَلْتُ عَائِشَةَ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهَا عَنْ ضَرْبِ الْيَتِيمِ؟ فَقَالَتْ: أَثْلِغِيهِ، فَإِنَّ الْيَتِيمَ أَحَقُّ بِالثَّلْغِ مِنَ الْأَفْعَى. (العیال، تالیف ابن ابی دنیا، جلد ۲، صفحه ۸۳۵)
خوله گفت: از عايشه در مورد کتک زدن یتیم پرسیدم. عایشه پاسخ داد: سر یتیم را باید مانند سر افعی له کرد!
✅«اللّهمّ عجّل لولیّک الفرج»
* 💞﷽💞
#بادبرمیخیزد
#قسمت139
✍ #میم_مشکات
- چرا زن نمیگیری اقا سید? داره موهات سفید میشه ها! قرار نیست که همش سرت تو کتاب و درس باشه
سیاوش دست بردار نبود، رو به راحله گفت:
-راحله جان یه کاغذ بیار خصوصیات مد نظر ایشون رو بنویسیم
صادق که خنده اش گرفته بود گفت:
-باشه سیا جان، ان شالله بعدا راجع به این موضوع صحبت میکنیم
- چرا بعدا سید? این همه خانم اینجاست.. بالاخره یکی ش به درد تو میخوره. خانم صبوری هم هستند، شاید ایشون هم گزینه خوبی داشتند که معرفی کنند. بنویس خانم. اول اینکه دستپختش خوب باشه. این سید پدر معده مارو که در اورد، اقلا خانمش دستپختش خوب باشه، میریم خونه ش مهمونی زخم معده نگیریم!
همه زدند زیر خنده. پدر گفت:
-تو میخوای برای صادق زن بگیری یا به فکر شکم خودتی?
سیاوش با صداقت تمام جواب داد:
-بالاخره باید یجوری باشه بتونم باهاش رفت و آمد کنم! نکته دوم اینکه نباید حسود باشه! باید بتونه زن اول اقا سید رو تحمل کنه!
با این حرف، همه ماتشان برد. حتی خود صادق هم شوکه شد! اما در این میان تنها کسی که به نظر می آمد خیالش راحت است و حدس میزد سیاوش قصد دارد شوخی کند همان خانم صبوری بود. زینب خانم به حرف در آمد و بی توجه به عواقب حرفش گفت:
- امکان نداره! آقا سید اصلا اهل همچین چیزایی نیستن! از این بابت خیالم راحته راحته!
این اعتراف همه چیز را روشن میکرد. صادق اما بی توجه به این لو رفتن رازش، کیف کرد از این اعتماد و طرفداری به موقع! و با لبخندی از خانم صبوری تشکر کرد و زیر گوش سیاوش غر زد:
- کنف شدی کچل?
سیاوش با بدجنسی گفت:
-دقیقا همینو میخواستم! این یعنی حدس من درست بوده! تا تو باشی زیر آبی نری!
و رو به خانم صبوری گفت:
- آخه این سید ما اول با کتاب و دفتر مشقش ازدواج کرده! هرکی زنش بشه باید این هوو رو تحمل کنه! و خب این خیلی خوبه که شما حسود نیستین!
و این بار نوبت زینب خانم بود که مثل لبو گوش تا گوش سرخ شود و سرش را پایین بیندازد و متوجه شود که چه خرابکاری کرده است. صادق که دید نمیتواند سیاوش را ساکت کند، شروع کرد به هل دادنش تا از جمع دور شود:
-بیا برو به کارت برس جناب شهرداد روحانی* رفقای مزقون چی ت اومدن منتظر توان... برو پیانوت رو کوک کن
سیاوش همانطور که با هل های صادق، که الحق دستان پر زوری هم داشت، به جلو رانده میشد سرش را به عقب برگرداند و گفت:
-بذار یچیزی بگم میرم
صادق برای لحظه ای ایستاد و سیاوش دوباره با همان شیطنتش گفت:
- تبریک میگم بهتون خانم...این سید ما زن ذلیل ترین و زن دوست ترین مرد دنیاست.. مطمئن باشین کنارش خوشبخت میشین...
و قبل از اینکه زینب بتواند جواب تبریک سیاوش را بدهد صادق گفت:
-بیا برو تا بیشتر از این خرابکاری نکردی جناب دکتر!
و سیاوش همانطور که از جمع فاصله میگرفت گفت:
- اقا صادق به فکر شیرینی باش
و با سرعت دور شد و به طرف سن رفت، چرا که میترسید رفیقش اردنگی حواله اش کند.
پ.ن:
*شهرداد روحانی( شهداد روحانی):
موسیقیدان، آهنگساز و رهبر ارکستر ایرانی
#ادامه_دارد...
* 💞﷽💞
#بادبرمیخیزد
#قسمت140
✍ #میم_مشکات
اجرای این قسمت را، سیاوش به اصرار دوستانش پذیرفته بود. قرار بود یکی از آهنگ های معروف را تکنوازی کند. پشت پیانو ایستاد و مجری گفت:
- ما براتون، یک تکنوازی پیانو در نظر گرفتیم که جناب آقای دکتر پارسا، اجرای اون رو به عهده گرفتن
سیاوش تعظیم کوتاهی به طرف جمع کرد و مجری ادامه داد:
- امیدوارم از این آهنگ لذت ببرید. آهنگ رقص بهار، ساخته استاد شهرداد روحانی تقدیم به شما
مجری رفت و سیاوش نگاهی به راحله، که در میان جمعیت بود و با چشم هایی مشتاق نگاهش میکرد، انداخت، نشست و شروع کرد به نواختن.
سرعت دستان سیاوش، نواخت خوش آهنگ و ریتم شادش همه را مجذوب کرده بود. راحله دستانش را به هم گرفته بود و با اشتیاق سیاوشش را می نگریست. قلبش مالامال بود از عشق به این جوان پر شور و سرزنده. ناگهان نگاهش افتاد به موهای سیاوش! ای وای! روی سرش به هم ریخته بود. معلوم بود جای مسح وضو بود. شاید از دید خیلی ها آن به هم ریختگی تناسبی با سرو وضع رسمی سیاوش نداشت اما راحله ذوق همان آشفتگی را کرد. آشفتگی که نشان میداد سیاوش اولین قدم را برداشته بود. وقتی آهنگ تمام شد کم کم نواهایی از میان جمعیت برخاست:
-دوباره! دوباره!
-یکی دیگه...یکی دیگه
-سیا بازم بزن، یکی دیگه هم بزن
سیاوش نگاهی به جمعیت مشتاق انداخت و بعد نگاهش را برد سمت خانواده اش. آن دو نفری که آن گوشه با شوری فراوان، برایش دست میزدند تمام زندگی اش بودند. وقتی دید پدرش چشم هایش را به نشانه تایید بست و راحله هم سری تکان داد، چیزی در گوش مجری گفت و دوباره پشت پیانو نشست. مجری آهنگ را معرفی کرد، رفت و سیاوش دوباره شروع کرد به نواختن. صادق این قطعه را خوب میشناخت. آن دو ماهی که سیاوش، به خاطر عشقی که هنوز خودش هم پی به وجودش نبرده بود، به آب و آتش میزد و ذهنش آشفته بود، هرشب، این قطعه را مینواخت. طوری که دیگر نزدیک بود صادق با دیدن هر پیانو و نت و نوازنده ای کهیر بزند! که خوشبختانه داستان ختم به خیر شده بود و سیاوش دست از سر آن پارتیتور* بیچاره برداشته بود. قطعه ای ملایم، که نشان از عشقی پرشور و دلی بی قرار و غمگین داشت.*
صادق خیره به دوست محبوبش که به آرامی دکمه ها را فشار میداد لبخند پر رنگی زد. چقدر سیاوش را دوست داشت. اصلا این بشر، با وجود همه بد قلقی ها و کله پوک بازی هایش به دل مینشست. در کنار خل و چل بازی هایش، عقایدی که خیلی کامل نبودند و کج خلقی های گهگاهی اش، با اخلاق و متین بود و محجوب. و شاید به همین دلیل بود که صادق، با آنکه به روی خودش نمی آورد، اینقدر جانش در میرفت برای این "پسره" چشم آبی!
حس کرد وقت خوبی ست به تلافی شیطنت سر شب سیاوش، رازی را لو بدهد. سرش را با رعایت نکات ایمنی حلال و حرام، نزدیک گوش زینب خانم برد و چیزی را گفت. زینب هم در حالی که لبخندی روی لبش مینشست سر در گوش راحله که بغل دستش نشسته بود کرد و حرف های صادق را عینا تکرار کرد:
-اقا سید میگن اقا سیاوش هروقت از دوری شما دلتنگ و کلافه میشد این آهنگ رو میزد
راحله متعجب کمی ابروهایش را بالا برد و بعد دوباره چشم دوخت به سیاوش. حالا که دلیل انتخاب این قطعه را فهمیده بود حس کرد هر نت این موسیقی روحش را نوازش میدهد. اشکی در چشمش حلقه زد. اشکی از سر شوق! چشم هایش را بست و خودش را به نوای آرام موسیقی سپرد و غرق در خیالات و خاطراتشان شد.
با دست زدن های جمعیت فهمید که آهنگ تمام شده. تشویق ها و تشکر ها تمام شد و سیاوش از سکو پایین آمد و به جمع خودشان برگشت. خوش و بشی با بقیه کرد و کنار همسرش نشست تا مراسم بعدی که اعطای مدرک فارغ التحصیلی بود شروع شود. راحله اما، تنها دست سیاوش را محکم گرفت، لبخندی حاکی از حق شناسی زد و آرام گفت:
- سید رازت رو لو داد! ممنونم
سیاوش با اخمی ساختگی میخواست اعتراضی به صادق کند که سید گفت:
- یک یک، مساوی
و خندید. در میان این اتفاقات، سودابه و نیما هم بیکار ننشسته بودند. تا آخر جشن، هر دو نفر به بهانه های مختلف و دور از چشم بقیه، ملاقات های کوتاهی داشتند. ملاقات هایی که مثلا تصادفی بود اما در واقع برنامه ریزی شده بود. دیدارهایی که در نهایت منجر به رد و بدل شدن شماره شد. سودابه مصمم بود از راز آن نگاه ها با خبر شود اما قطعا امشب نمیتوانست پی به این راز ببردا پس لازم بود دیدار های بعدی وجود داشته باشد. نیما نیز آشنایی با کسی که از نزدیکان سیاوش بود، قطعا موقعیت خوبی را برای عملی کردن نقشه اش فراهم میکرد و به هیچ وجه مایل نبود این شانس را از دست بدهد.
آن شب، نطفه توطئه ای شوم شکل گرفت. توطئه ای که برای همه بهایی سنگین داشت.
پ.ن:
*پارتیتور: partitura: کلمه ای ایتالیایی به معنای صفحه ای که نت های موسیقی را برای اجرا روی آن مینویسند
*منظور صادق، آهنگ تنهایی، قطعه ای از آلبوم پاییز طلایی ۲، نواخته استاد فریبرز لاچینی بود.
#ادامه_دارد...
* 💞﷽💞
#بادبرمیخیزد
#قسمت141
✍ #میم_مشکات
خرید جهاز و مخلفات عروسی وقتی برای راحله باقی نمیگذاشت و همین باعث میشد سیاوش حسادتش گل کند. البته دلش نمی آمد چیزی به راحله بگوید بنابراین تنها کسی که میماند سید بود که سیاوش سرش غر غر کند و به جانش نق بزند.
از آن طرف، در همان روزهایی که راحله درگیر مراسم خواهرش بود رابطه نیما و سودابه هر روز نزدیکتر میشد. آن روز عصر، نیما و سودابه در کافی شاپ قرار داشتند و نیما داشت سودابه را متقاعد میکرد که او هنوزم به راحله علاقه دارد و سیاوش بیخودی او را در نظر راحله خراب کرده است. نیما فهمیده بود که سودابه به سیاوش علاقه دارد و داشت از همین ترفند استفاده میکرد برای قانع کردن سودابه و آن روز قصد داشت هر طور شده این برنامه را به اخر برساند:
- ببین سودابه، سیاوش الان سر لج و لجبازی دختره رو گرفته. اگر من و تو به هم کمک کنیم هم من به اونی که دوستش دارم میرسم هم تو...
-آخه سیاوش برای چی باید همچین کاری بکنه. اون از این اخلاقا نداشت
نیما که از هیچ دروغی ابا نداشت به نشانه تاسف سری تکان داد و سعی کرد قیافه حق به جانبی بگیرد:
- من دوست نداشتم اینو بگم، هرچی باشه تو سیا رو دوس داری و من دوست ندارم اون پیش تو خراب بشه اما واقعیت اینه که سیاوش خیلی کینه ای هست. اگه با کسی دشمن بشه تا زهرش رو نریزه ول کن نیست. سر یه جریانی با هم مشکل پیدا کردیم، اونم فهمید من چقد راحله رو دوست دارم اینجوری تلافی کرد. تو که دختر عمه ش هستی باید اخلاقش رو بشناسی
سودابه سعی کرد در خاطراتش دنبال نشانی از این رفتار سیاوش بگردد اما چیزی پیدا نکرد ولی وسوسه به دست اوردن سیاوش باعث شد حرف نیما را تصدیق کند:
- خب الان باید چکار کنیم?
- ببین، الان راحله نسبت به من بدبین شده ولی من اصلا فرصت نکردم که براش توضیح بدم. اون عکس و فیلم هایی که سیا نشون راحله داده جزیی از ماموریت من بوده اما چون سیا نمیدونست فکر کرد من خودم اون تیپ ادمم. اگه من از اون تیپ ادما باشم خب برای چی بخوام یه زن محجبه بگیرم؟
سمت خونشون که نمیتونم برم، شماره ش رو هم عوض کرده. تنها چیزی که ازت میخوام اینه که یجوری شماره ش رو برام پیدا کنی تا بتونم حرف بزنم
حرفهای نیما دروغی ساده بود و اگر سودابه کمی فکر میکرد میتوانست به تناقض حرفهایش پی ببرد اما برای سودابه تنها رسیدن به سیاوش مهم بود.
برگرداندن سیاوش از نیمه راه، مسیری بود که ارزش امتحان کردن را داشت برای همین سودابه عقلش را تعطیل کرد و مانند برده ای خام حرفها و نقشه های نیما شد...
آن روز صبح سیاوش پکر و بی حوصله پای تلویزیون ولو شده بود. یک چشمش به تلویزیون بود و یک چشمش به گوشی. راحله وقت نداشت، سیاوش هم حوصله اش سر رفته بود. سایت ها را میگشت، کانال های تلویزیون را عوض میکرد. صدای سید از اشپزخانه امد:
- ول کن اون تلویزیون بدبخت رو. پاشو برو دو تا نون بخر. من بیچاره فردا امتحان دارم مثلا و دارم برای شما اشپزی میکنما
سیاوش که این یک هفته کفر صادق را در آورده بود شانه ای بالا انداخت:
-یعنی خودت نمیخوای ناهار بخوری? خب نپز... من که اصلا گشنم نیست
سید سرش را از آشپزخانه بیرون آورد:
-نگاش کن! خجالت بکش مرد گنده!
میخوای بیام بغلت کنم گریه کنی?
سیاوش فکر کرد حالا که حوصله اش سر رفته چرا سر به سر صادق نگذارد، برای همین صدای تلویزیون را کم کرد:
-بله، منم اگ مث شما که هر روز به بهونه درس و اتاق عمل و مریضا، زینب خانم رو میبینی، خانممو میدیدم کبکم خروس میخوند
سید که فهمید سیاوش مرضش گل کرده لبخندی زد و دوباره مشغول سرخ کردن کتلت هایش شد که مثل دست های خودش تپل بودند!
سیاوش هم که دید نقشه اش با شکست روبرو شده و نمیتواند حرص این استیو مک کویین* را در بیاورد و سر گرم شود با لب و لوچه آویزان دوباره روی آورد به عوض کردن کانال های تلویزیون. و وقتی دید بی فایده است به این نتیجه رسید که بهتر است برود نون بگیرد تا هوایی به کله اش بخورد. میخواست بلند شود که صدای گوشی اش در آمد. خوشحال شیرجه زد روی گوشی. فکر کرد راحله است. اما پیامی از یک شماره ناشناس بود. با خواندن پیامک اخم هایش. در هم رفت:
- فکر نکن قسر در رفتی. به وقتش حسابت رو میرسم. منتظر باش
سیاوش کمی فکر کرد. تنها کسی که به ذهنش میرسید نیما بود. لابد خواسته از این طریق اذیتش کند. پوزخندی زد، گوشی را کناری انداخت، لباس پوشید و از خانه بیرون زد.
هنوز به نانوایی نرسیده بود که تلفنش زنگ زد. با دیدن شماره سودابه ابروهایش از تعجب بالا رفت و وقتی با سودابه حرف زد تعجبش بیشتر شد. سودابه با آن همه دک و پز و غرور و ادا، زنگ زده بود شماره راحله را بگیرد تا بابت اتفاقات پیش آمده معذرت خواهی کند!! سیاوش هم که حتی در مخیله اش نمیگنجید سودابه چه فکری در سر دارد شماره راحله را برایش فرستاد
#ادامه_دارد
🔹﷽ اللَّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضَان ...
✅ شمارش معکوس عایشه کشون...
فقط ساعاتی دیگر تا به درک واصل شدن عایشـه ( لعنة الله علیها)، باقی مانده است...
چند ساعت تـــٰٰا مـــــــــــــــرڴ
اُمُّ المُفْسِــدیٖٖٖݩ❣️
🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈
زنی که نامِ علی بود آتشِ جگرش
به من مگوی که او مادر است و من پسرش!
ز همسریّ پیمبر چه افتخار آن را
که بود نزد پیمبر، نفوذیِ پدرش؟
خدا که خار کنارِ گل آفریده به باغ
عجیب نیست که این شد زنِ پیامبرش
از او ستاند مدالش، علی که نفسِ نبیاست
اگر به فرض، نبی کرده بود مفتخرش
به غیرِ موکبِ او در قفای مرکب او
شتر که دید هزاران مریدِ گاو و خرش؟!
به حکم «حربک حربی» که مصطفی فرمود
جمل، بود اُحُد و اوست هندِ فتنهگرش
اگر شهادتِ کفرش ز من قبولت نیست
بخوان به سورۀ تحریم و نصّ معتبرش
بر او، به حکمِ خدا، حدّ قذف واجب بود
حواله کرد نبی با امامِ منتظرش
قبولیِ عمل انبیا به حبّ علیست
از آن ضعیفه چه گویی و فضل و کرّ و فرش؟!
اگر «علیٌّ خیر البشر» فرو خواندی
دگر ز یاد مبر «من أبی فقد کفر»ش
کسی که زخم زبان زد به مادرم اه
ـ تو و عقیدۀ تو ـ من نمیشوم پسرش
#فقیر_تهرانی #شعر_آئینی
#تبری #مطاعن
🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈
#لعنمیگمبهعائشههرچیمیخوادبشهبشه
🌟ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است 🌟
بِحَقِ السّیدة زِینَب ْسَلٰام ُاَللّهْ عَلَیْها َّعَجّل لِوَلیکَ الغَریبِ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻
‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️
ید الله فـــــوق ایدیهم
#علـــــی یــــــد الله است..
بمیرد دشمن حیــــــدر
#علــــــی ولــــــی الله است..
🎊🎈🎊🎈🎊🎈🎊
#بر_عایشه_فاحشه_سلقلقلیه_لعنت
ﺩﺷﻤﻦ ﺍﻡ ﺟﻤﻞ، ﻧﻮﻛﺮ ﺍﻡ ﺍﻟﺤﺴﻨﻢ
ﻟﻌﻨﺖ ﻋﺎﻳﺸﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺩﻫﻨﻢ
ﻋﺎﻳﺸﻪ ﺩﺭ ﻏﻢ ﻣﻮﻻﻡ علی ﻛﻒ ﻣﻴﺰﺩ
ﻣﻦ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﺑﻪ ﺩﺭک ﺭﻓﺘﻦ ﺍﻭ ﻛﻒ ﻧﺰﻧﻢ!؟
⭕️اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج⭕