- آیت اللّٰه تقوایی(ره) :
اگر بدترین حال را داشته باشید و
درهر کجای عالم باشید ؛
و از ته قلب'امام رضا(ع)'را صدا بزنید :)
به سراغتان می آید و گره گشایی میکند...:))))
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥
#پارت⁷
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
پدربا لحنی که هیچ ردی از شوخی در آن نبود، گفت:
«اولِ مهر، از طرف حوزه قراره برید مشهد. همه چی حاضره… منم رضایت دادم.»
دخترک خشکش زد. جملات پدر مثل قطعات یک پازل، توی مغزش میچرخید. بین بُهت و خوشحالی گیر کرده بود؛ نمیدانست چطور باید ابرازِ خوشحالی کند. سریع سراغ گوشیاش رفت. باید مطمئن میشد. دستهایش کمی میلرزید. شمارهی مادر را گرفت؛ بوقِ اول، بوقِ دوم…
«سلام مامان… راسته؟ بابا میگه قراره بریم مشهد؟»
مادر با لحنی که بوی لبخند میداد، گفت:
«سلام آره دخترم، درست شد… ولی فعلاً نمیتونم حرف بزنم، سرِ کارم، بعداً صحبت میکنیم.»
تلفن که قطع شد، انگار دنیا برای لحظهای ایستاد. حالا دیگر یقین داشت؛ خوابش داشت تعبیر میشد! طبق گفتهی پدر، قرار بود مادر و برادرهای کوچکش هم همراهش باشند. بابا نمیتوانست بیاید، چون سفر «ویژه حوزه خواهران» بود، اما همین رضایتِ بابا، بزرگترین هدیه بود.
دختر وسطِ خانه ایستاده بود؛ جارو هنوز در دستش بود، اما فکرش در صحنهای روبروی گنبد پرسه میزد. بالاخره وقتش رسیده بود؟ یعنی واقعاً قرار بود بعد از آن همه انتظار، راهی شود؟
این داستان ادامه دارد...
╰┈➤ @haram27 ❥
بِسْمِ ٱللَّٰهِ ٱلرَّحْمٰنِ ٱلرَّحِيمِ
وَمَا رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَلَٰکِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ😉✌️
🖇سلام به همگی .
دوستان بخاطر یه سری مسائل و مشغله زیاد نمیشه که هر روز پارت جدید از داستان رو بذارم برای همین ..
‼️توجه کنید‼️
روزهای شنبه و چهارشنبه پارت جدید
رو خواهم گذاشت.
کسایی که تا اینجا داستان رو خوندن
می تونن تو ناشناس (بیوی کاناله) نظر خودشونو راجبش بگن.
باتشکر