eitaa logo
امام‌رضای‌بچگیم❤️‍🩹
1.2هزار دنبال‌کننده
275 عکس
50 ویدیو
3 فایل
✨﷽✨ به نام خالقی که امام رضا را افرید.. . کانال وقف امام رضاجانه✨ . کپی:حتما🌱 . یه صلوات برای تعجیل ظهور صاحب الزمان..🤍 . کاری بود در خدمتم؛ @Khadem_zahra7 ناشناسمونه:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_7ao0vau&btn=امام.رضای.بچگیم
مشاهده در ایتا
دانلود
اَشڪ‌ِچَشمَم‌بـٰارِشۍبۍمُنتَھـٰاست اِبتِدایَش‌مَشھَداَست‌ اِنتِھـٰایَش‌ڪَربَلـٰاست‌🥲❤️‍🩹 ╰┈➤ @haram27
حاج‌مهدی‌رسولی‌، یه‌تیکه‌از‌روضش‌خطاب‌به اونایی‌که‌کربلا‌نرفتن‌میگه.. الهی‌بمیرم‌برای‌دلت.. چجوری‌زنده‌ای:)؟ ╰┈➤ @haram27
الان که دیگه از همه جا رونده شدم حتی از روضه هات به کی پناه ببرم حسین؟! ╰┈➤ @haram27
امام رضا علیه السلام فرمودند: بهترین مردم از نظر ایمان کسی‌‌ست که با اهل خانه‌اش خوش رفتار باشد‌. ╰┈➤ @haram27
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
¹¹ آن شب بالاخره با هر جان‌کَندنی بود گذشت و صبح شد. تا الان داستان را از زبان یک راوی شنیدید، اما از اینجا به بعد، اجازه بدهید قصه را خودِ من برایتان تعریف کنم! آن‌قدر قبراق‌تر از همیشه از خواب بیدار شدم که انگار تمامِ انرژیِ دنیا در رگ‌هایم جریان داشت. مستقیم رفتم سراغِ مامان؛ داشت برای طولِ مسیرکتلت درست می‌کرد. مگر می‌شود کسی عاشقِ کتلت‌های مامان نباشد؟ من که ضعف کردم برایش! چمدان‌ها را از شب قبل ردیف کرده بودیم، فقط مانده بود خوراکی‌های مسیر که با وسواس کنار هم چیدیم. نوبتِ آماده شدنِ خودم شد؛ با همان ذوقِ دخترانه‌ای که در سینه داشتم، کت‌سارافونِ نسکافه‌ایِ جدیدم را پوشیدم، شالِ همرنگش را مرتب کردم و برای اولین بار کفش‌های نسکافه‌ایِ تازه‌ام را پا زدم. هر بار که جلوی آینه می‌رفتم و خودم را برانداز می‌کردم، لبخندی روی لبم می‌نشست که پاک‌شدنی نبود؛ من داشتم می‌رفتم پابوسِ امامِ مهربانی‌ها! در همین هیاهوی شیرین، زنگِ در به صدا درآمد؛ خاله‌جان بود که آمده بود تا قبل از رفتن به حوزه،بدرقه‌مان کند. با کمک او چمدان‌ها را بردیم و در ماشین گذاشتیم. لحظه‌ی خداحافظی با مامان‌بزرگ، دلم گرفت. وقتی می‌خواست راهی‌ام کند، مقداری پول نقد کف دستم گذاشت. هرچقدر اصرار کردم که «نه»، فایده‌ای نداشت؛ نگاهِ مهربانش که می‌گفت «این برکتِ سفرِ توست»، سکوتم را رقم زد. بالاخره سوار ماشین شدیم. من در حالی که قلبم از شدت هیجان در سینه‌ام می‌تپید، به خانه نگاه کردم که داشت از پشتِ شیشه‌ی ماشین دور و دورتر می‌شد… این داستان ادامه دارد... ╰┈➤ @haram27