امامرضایبچگیم❤️🩹
پارت³¹
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
بعد از نماز، موجِ جمعیت، همه رو به سمت «رواق امام خمینی» میکشوند. شلوغِ شلوغ بود؛ طوری که جای سوزن انداختن نبود. خیلی تلاش کردیم یه گوشه دنج پیدا کنیم، ولی نشد. آخرش مجبور شدیم کنارِ رواق که کاشیکاریشده بشینیم. پالتوهامون رو درآوردیم و انداختیم کفِ زمین تا زیرمون نرمتر شه و سرمای سنگها اذیتمون نکنه.
مداح شروع کرد به خوندن. اولش دعا بود، اما کمکم رفت سمت روضه. صدای لرزونش تو کلِ فضای رواق میپیچید و مستقیم میشست روی قلبِ آدم. خیلی دلچسب بود؛ از اون روضههایی که انگار حرفِ دلِ خودت رو میزنه. دلم داشت میلرزید؛ اونقدر که نفهمیدم چطور اشکام جاری شد. دورتادورم رو نگاه کردم؛ همه با دلهای شکسته، دست به دعا برداشته بودن و صدای هقهقِ جمعیت، فضا رو سنگین و عرفانی کرده بود. اون لحظهها، زمان برام ایستاده بود…
بعد از یک ساعت که مراسم تموم شد و کمکم جمعیت رو به پراکندگی رفت، وقتی از جام بلند شدم، یهو سنگینیِ عجیبی رو دلم نشست. با خودم فکر کردم: «یعنی فردا واقعاً روزِ آخریه که میتونیم بیایم حرم؟»
این فکر مثل خوره به جونم افتاد. منی که هنوز نتونسته بودم به ضریح دست بزنم و از نزدیک آقامو زیارت کنم ؛ منی که حتی فرصت نشده بود برم مسجد گوهرشاد و اون صحنهای مشهورش رو ببینم… انگار داشتم با دستهای خالی برمیگشتم. غمِ بزرگی بود که تهِ دلم جا خوش کرده بود.
این داستان ادامه دارد…
╰┈➤ @haram27 ❥
امامرضایبچگیم❤️🩹
بعلاوه این
گوش کنین ، اگه ذره ای دلتون لرزید منم دعا کنید❤️🩹🥺
╰┈➤ @haram27 ❥
🌿 خانه سبز من | My Green Home ✨
🎨 هنر • 🧶 خیاطی • 🍳 آشپزی • 🌱 سبک زندگی
دنیای من، رنگ سبز و بوی خلاقیت 💚
همراه من باش… 👇
[https://eitaa.com/joinchat/1998848819C0cd41eb2c7 ]
هدایت شده از T.B.M
و بلاخره چنل دوتا رفیق سپاهی😎
الان باور کنم مجردید🙄!!؟
https://eitaa.com/joinchat/2477655036C8020097bf3
گیر کردیم با چالش های هر شبه ناشناس😂💔