امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت³⁴
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
رسیدم هتل؛ دیدم داداشام هنوز آروم خوابیدن. کیفم رو برداشتم و دوباره راهیِ حرم شدم. برای رسیدن به حرم باید از بازار رد میشدم، همین شد که سریع چندتا اکسسوریِ خوشگل انتخاب کردم و خریدم. دوباره که به حرم رسیدم، به مامان زنگ زدم.
هنوز توی رواق امام خمینی بود. اونقدر تویِ این چند روز رفتوآمد کرده بودم که دیگه راهِ میانبرها رو یاد گرفته بودم؛ خیلی راحت راه رو پیدا کردم و رفتم توی رواق. دیدم تا تهِ سالن پر از جمعیتِ. باز به مامان زنگ زدم، آدرس داد و بالاخره پیداش کردم. نشستم پیشش و سوغاتیهایی که خریده بودم رو بهش نشون دادم.
هوا گرم و دلنشین بود و داشت خواب به چشمهام میاومد، مخصوصاً که شب هم درستوحسابی نخوابیده بودم. خلاصه دیدم نمیتونم بشینم؛ با مامان خداحافظی کردم و اومدم بیرون. دلم میخواست برم توی یکی از اون اتاقهای پر زرق و برق که آینهکاری شدن ، یه گوشه دراز بکشم و بخوابم. اما همین که پام رو از رواق گذاشتم بیرون و وارد صحن آزادی شدم، انگار یه نیرویِ عجیب ریخت تویِ رگهام و اصلاً خواب از سرم پرید!
نشستم یه گوشه و دوباره با امامِ رضایِ خودم خلوت کردم. کلی دعا کردم، ولی هنوز نوبت به دعا کردن برایِ خودم نرسیده بود!
باز بلند شدم و رفتم صحن انقلاب. دوباره اونجا ایستادم و کلی با آقا حرف زدم، تا اینکه گوشیم زنگ خورد؛ مامان بود…
این داستان ادامه دارد…
╰┈➤ @haram27 ❥
- گاهی در نبود یک نفر انگار تمام جهان خالیست ؛
#منجیعالم
╰┈➤ @haram27 ❥