بِـزاربِـگمبازَبـونساده؛همین'یامهدیگفتنم'از سرم زیاده!
#منجیعالم
╰┈➤ @haram27 ❥
گناهدیروزتو...!!🥀
گناهامروزمن...!!💔
گناهای فردای ما...!!🥀
چہخبره؟!
خجالت نمیکشیم ؟؟
تا کی ؟؟
پسقلبامامزمانچی میشه💔؟!
پستڪلیفچشمای زیباواشکای
مولامونچی میشه...🖤!
تاڪی بایدایشونبه خاطرگناهای
مااشڪبریزن...😔!
هروقتخواستےسمتگناهبری...
بگوامامزمانبه اندازهی ڪافی
وحتےٰبیشتربہخاطرگناهای
افراددیگہزجرمیکشہ
واشڪمیریزه...😔!
پسدیگہمنبه اشڪای مولااضافہنڪنم...💔!
#تلنگر|#منجیعالم
╰┈➤ @haram27 ❥
امامرضایبچگیم❤️🩹
#پارت³⁷
#داستاندختریکهتا۱۷سالگیمشهدنرفتهبود
همزمان با اینکه اون گل رو گرفتم، یه دختر هم به ما صلواتِ خاصِ امام زمان رو داد. توی دلم انگار جشن گرفته بودن؛ اونقدر خوشحال بودم که فقط میخواستم توی دلم کلی قربونصدقهی امام رضا برم.
با همین ذوق و شوق، راهیِ هتل شدیم. تصمیم گرفتیم صبحونه رو از هتل بگیریم و ببریم بالا تا توی اتاق با آرامش بخوریم. داداشها رو هم بیدار کردیم و بساطِ صبحونه رو چیدیم. هم من از چایخونه صبحونه گرفته بودم، هم مامان از صحنِ غدیر و هم از هتل؛ همه رو جمع کردیم تا با هم بخوریم.
توی مسیر برگشت، مامان داشت برام تعریف میکرد که توی رواق چه اتفاقاتی افتاده. گفت به بعضیا صبحونه دادن، ولی به ما ندادن. یادِ فریبا خانم افتاد؛ همون دوستِ خوبی که اوایل داستان گفته بودم یه دوست خوبی دارم که همسفرمونه .. باهم رفته بودن برای ندبه. مامان گفت فریبا خانم خیلی دلخور شد؛ ناراحت شد که چرا به اونا صبحونه دادن ولی به ما نه. با ناراحتی میگفت: «امام رضا، ببین تا اینجا اومدم و یه دونه صبحونهی حضرتی نصیبم نکردی…»
خلاصه، من و مامانم یه تصمیمی گرفتیم…
این داستان ادامه دارد…
╰┈➤ @haram27 ❥
ما به مکانی برای بلند گریه کردن نیازمندیم
اگر آغوش شما باشد که چه بهتر آقا جانم ...
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥
صحنینداریکهشودپناهگاهم،
پسدخیلمبهخیالِضریحت..
#ضامنقلبم
╰┈➤ @haram27 ❥