eitaa logo
حرکت
7.4هزار دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
673 ویدیو
282 فایل
مدرسه حرکت؛ بستری برای به اشتراک‌گذاری تجربیات فرهنگی و اجتماعی حلقه‌های میانی در سراسر کشور بله👈 ble.ir/join/Gg2dr2QXqh اینستاگرام👈harekatac@ سایت حرکت👈 https://harekatac.ir/ راه ارتباطی با ما⬇️ @admin_harekat1
مشاهده در ایتا
دانلود
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖇روایت سید احمد عبودتیان از واقعیت جنگ ✍سید احمد عبودتیان مدیرعامل بنیاد فرهنگی خاتم الاوصیا در این ویدیو واقعیت این جنگ را از روی نقشه روایت می‌کنند. 🔹برای شرکت در پویش و دریافت محتوا و نقشه، عدد ۱ را به ۳۰۰۰۱۱۵۸ ارسال کنید. 🔶🔸🔸 کانال | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd 💻آدرس سایت:Harekatac.ir
✨✨✨✨✨✨﷽ ✍میشه مُهرتون رو چند دقیقه لطف کنید؟ -اینو یه خانمی داد. گفت برای هرکی می‌خواد اینجا نماز بخونه‌. 🔸دویست متر مانده به میدان آزادی، جمعیت تقریبا قفل بود. هر چند دقیقه یک قدم کوچک می‌توانستی برداری. خورشید چسبیده به سقف آسمان سرهای ما و خلق‌الله را خش می‌انداخت. رفتیم توی خیابان سمت چپ میدان آزادی و توی یکی از کوچه‌ها، خودمان را انداختیم زمین. 🔸چشم گرداندم و دور و برم را پاییدم. یکی از خانه‌ها درب حیاطش را باز کرده بود و مردم توی حیاط چفیه و زیرانداز می‌انداختند و قامت می‌بستند. به مردی که روی دیوار حیاط ایستاده بود و از شلنگ کش‌آمده آب فواره می‌داد روی سر مردم پرسیدم: «این‌جا شخصیه یا مال ارگانیه؟» «نه داداش. شخصیه. یه بابایی اومد در حیاطش رو باز کرد، گفت از سرویس بهداشتی و آب و هرچی خواستین استفاده کنید.» 🔸به مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف امام شهید افتادم: «این یک تجربه است که وقتی کار به نیروی عظیم و بی‌پایانِ مردم واگذار شد، موفق شد.» 📝محمدحسین عظیمی 🔶🔸🔸 کانال | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd 💻آدرس سایت:Harekatac.ir
🖇مردم بی‌پایان ✍به مهری که توی جانماز گلدوزی شده کوچکی که وقف نماز خواندن شده بود نگاه کردم و یاد حرف امام شهید افتادم: "این یک تجربه است که وقتی کار به نیروی عظیم و بی‌پایانِ مردم واگذار شد، موفق شد. 📝متن کامل روایت👈اینجا 🔶🔸🔸 کانال | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd 💻آدرس سایت:Harekatac.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📢 پویش پاکار حسین برای دومین سال، آغاز به کار کرد. ✍ شما پاکاری‌های عزیز می‌تونید فرصت‌های داوطلبی مرتبط با خادمی اربعین حسینی رو در لینک زیر ببینید و در اونها اعلام داوطلبی کنید: 🌐 ورود به صفحه پویش پاکار حسین 🔹 همچنین اگه ایده یا برنامه‌ای برای این رویداد آیینی دارید و می‌خواید نیروی داوطلب جذب کنید، میتونید فرصت داوطلبانه خودتونو به پویش پاکار حسین اضافه کنید. 🔶🔸🔸 کانال | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd 💻آدرس سایت:Harekatac.ir
تشییع چهل میلیونی-نسخه مجازی.pdf
حجم: 10.9M
🔰نسخه الکترونیک کتاب "تشییع ۴۰ میلیونی" 🔶🔸🔸 کانال | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd 💻آدرس سایت:Harekatac.ir
🖇معرفی کتاب 📚کتاب "تشییع چهل میلیونی" 📝 ۴۰ پیام تبیینی پیرامون تشییع تاریخ سازِ امام شهید 📥 دانلود کتاب 🔶🔸🔸 کانال | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd 💻آدرس سایت:Harekatac.ir
🖇خانم مهندس ✍"خیلی شبیه ما نیستن ولی الان چهار روزه که چهل پنجاه نفر از خانم‌ها رو توی خونه‌شون جا دادن." خانم مهندس را مهدی معرفی کرد؛ اکبرزاده. استان فارسی‌ها را برای اسکان، حواله داده بودند به منطقه۲۲ تهران. بعضی توی مساجد سکونت داشتند و تعدادی را هم فرستاده بودند خانه‌های مردم. خانم مهندس و آقای دکتر یکی از آن خانه‌ها بودند. مهدی می‌گفت: "انگار خونه‌شون کِش میاد. هرچی می‌فرستیم بازم جا میده." 🔸آدرس را گرفتم و رفتم سمت خانه‌شان. ریخت و قیافه محله‌ به بالاشهری‌ها می‌خورد: برج‌هایی که وقتی می‌خواستی طبقاتش را بشماری، کلاه از سرت می‌افتاد؛ تیپ و قیافه مردم؛ نما و اسم مغازه‌ها؛ خانه خانم مهندس رزاق شباهتی به آن چیزی که در ذهنم ساخته بودم نداشت؛ شیک ولی شلوغ پلوغ بود. وقتی وارد شدم، تعدادی از خانم‌ها هنوز پای سفره، شامشان را می‌خوردند. کمی آن‌طرفتر روی تشک‌چه راحتیِ قهوه‌ای سوخته‌ای نشستیم و مصاحبه را شروع کردم. 🔸خانم مهندس لهجه شمالی داشت؛ مازنی: "آقای دکتر گفت کاش می‌تونستیم از کسایی‌که برای تشییع آقا میان پذیرایی می‌کردیم. خانه‌ام به‌هم‌ریخته بود. پیش از محرم دخترم را فرستاده بودم خانه شوهر و وسایل سوییت پایین را آورده بودم بالا ولی نه نیاوردم. پیام دادم که اسم ما رو هم برای پذیرایی بنویسن." 🔸*خانم رزاق آدم نازپرورده‌ای نبود. کسی که سه تا مدرک لیسانس داشته باشد که یکیش مهندسی معماری دانشگاه تهران است، حتما خودش را به خیلی سختی‌ها عادت داده. خودش ولی می‌گفت برای آماده کردن خانه کارهایی کرده که توی عمرش سراغشان نرفته: "زنگ زدند که دو سه ساعت دیگر می‌رسند. من برای شنبه تا دوشنبه آماده شده بودم ولی گفتم بسم‌الله. شروع می‌کنم. همان موقع کارگر گرفتم و خانه خودمان و سوییت طبقه همکف را مرتب کردم. برای چهارده پانزده نفر هم بالشت جدید دوختم. گفتم بالشت تمیز بگذارند زیر سرشان." 🔸وقتی چای و هندوانه را جلویمان گذاشتند و تعریف‌ها کمی گرم گرفت، سوالی پرسیدم که از اول مصاحبه توی ذهنم بود: "همسایه‌هاتون از این کار تعجب نکردن؟" لبخند زد: "بعضی‌ها که استایل و طرز پوششم رو می‌بینن، تعجب می‌کنن که من طرفدار رهبری باشم. میگن خانم مهندس ما فکر نمی‌کردیم. بهشون میگم از این به بعد فکر کنین." بلافاصله خاطره روزی را تعریف می‌کند که پرچم ایران را از نمای خانه‌اش آویزان کرده: "اون روز خیلی اعتراض کردن. گفتم خجالت نمی‌کشین؟ من سفر خارجی‌ که میرم همه به پرچم کشورشون افتخار میکنن و میزنن سر در مغازه‌ها و خونه‌هاشون. شماها چتونه؟ دیدن حریفم نمیشن؛ گفتن آخه نمای ساختمون خراب میشه. گفتم هیچ اشکالی نداره. برای هفت طبقه با پول خودم پرچم می‌خرم تا نمای همه ساختمون یه شکل بشه." 🔸خودش چیزی نمی‌گوید ولی می‌توانم حدس بزنم که "شأن اجتماعی‌"شان هم باعث شده خیلی‌ها جرئت زبان‌درازی نداشته باشند. وقتی خودت آرچیتکت پروژه‌های بزرگ باشی و همسرت متخصص بیهوشی و پزشک مطرح بزرگترین بیمارستان‌های تهران، خیلی‌ها جلویت غلاف می‌کنند و حرفهایشان را قورت می‌دهند. 🔸خانم رزاق آدم حواس‌جمعی است. این را از وسطهای مصاحبه می‌فهمم. وقتی دائم اسم همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایی را می‌آورد که این چند روز کمکش کرده‌اند: "این خانم فاطمی عزیز هم با این‌که پاشون توی گچه چند روزه دارن به من کمک میدن." "خانم خسروی عزیز و خانم ظهره‌وند مهربان و عبدی نازنین و اسفندیاری بزرگوار(۱) بهم گفتن تو برو مصلی وداع کن با آقا. ما خودمون حواسمون به مهمونات هست" 🔸این دقت را برای همسایه‌های دیگری که احتمالا دلِ خوشی از نظام ندارند، یک‌طور دیگری داشته تا مشغول‌ذمه‌شان نشود: "به همه اعلام کردم این یک هفته شارژ آسانسور کل ساختمون و آب طبقه با من." 🔸مصاحبه که به نفس‌های آخرش رسیده بود، خانم رزاق‌ دعوتم کرد تا به اتاقی بروم که در ایام جنگ به‌خاطر موشک‌هایی که به هوافضا اصابت کرده، آسیب دیده: "روزای آخر دیگه داشتم ناراحتی اعصاب می‌گرفتم‌. موج انفجار درِ اتاق رو از جا کند. قاب پنجره رو هم خراب کرد ولی من گفتم باید تهران بمونم و نذارم پایتخت خلوت بشه." 🔸ساعت از یازده گذشته بود. خستگی از سر و روی خانم مهندس می‌بارید: "الان سه شبه که نخوابیدم. هر مهمونی که وارد میشه، هر ساعت شبانه‌روز، سعی می‌کنم براش چای و شیرینی بیارم. توی این روزها فقط راه میرم و با آقا درد دل می‌کنم. میگم آقا فقط نیگام کن. حواست بهم باشه." 🔸عکسهایم را می‌گیرم و خداحافظی می‌کنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر می‌کنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرک‌های موشکی و پایگاه پهپادی که انسان‌های بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایشان در منطقه۲۲ تهران. (۱) آوردن تمام اسامی با تاکید خود خانم مهندس در متن نهایی بود؛ همین‌قدر حواس‌جمع. 📝محمدحسین عظیمی 🏷کانال 👇 @harekatac
🖇خانم مهندس ✍عکس‌هایم را می‌گیرم و خداحافظی می‌کنم. توی مسیر برگشت ولی به این فکر می‌کنم که بزرگترین فتح آقای شهیدمان نه شهرک‌های موشکی و پایگاه پهپادی که انسان‌های بزرگ و رشیدی است که پرورش داده مثل خانم رزاق و همسرش. مثل همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌هایشان در منطقه۲۲ تهران. 📝متن کامل روایت👈اینجا 🔶🔸🔸 کانال | عضو شوید👇 https://eitaa.com/joinchat/1399783686Ccc6ec49bfd 💻آدرس سایت:Harekatac.ir
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا