دیشب داشتم نحوه ی کشته شدن امیرکبیر رو می خوندم.
واقعا چه دردناک و عبرت آموز
وقتی امیرکبیر رو از چشم شاه می اندازن و بلاخره شاه اون رو عزل می کنه و به فین کاشان تبعید میکنه.
امیرکبیر میفهمه که میخان اون رو در غربت ترور کنن و بکشن .
زنش هم که خواهر شاه هست این رو میفهمه و از شاه میخاد تا اجازه بده اون و دو تا دختر بچه ش هم با امیرکبیر به فین برن.
چون میدونست که تا وقتی خواهر شاه کنار امیرکبیر باشه، کسی جرأت ترورش رو نداره.
شاه هم اجازه میده و اونا حدود چهل روز در باغ شاه در روستای فین کاشان ساکن میشن.
حالا بگذریم از بی حرمتی ها که به امیر معزول می کنن و چه خفتها که بهش میدن.
اما زنش هیچوقت از کنارش جُم نمیخورده تا کسی نتونه اون رو ترور کنن.
بدخواه های امیرکبیر بلاخره حکم قتل اون رو از شاه میگیرن و با یه نقشه ی حساب شده ، امیر کبیر رو از زنش جدا می کنن.
اونا حدود دو ساعت قبل از رسیدن پیک مرگ، یه دستخط از طرف شاه به امیر کبیر می رسونن که نوشته ، شاه تو رو بخشیده و واست خلعت و ردای وزارت فرستاده و میخاد تو رو به صدر اعظمی برگردونه.
بهتره که خودت رو مرتب کنی و با پاکیزگی اون خلعت رو بپوشی و عازم تهران بشی.
امیر کبیر که روزها منتظر عنایت شاه بود، فریب این #امان_نامه رو خورد و هرچی زنش گفت صبر کن اول خلعت شاهی برسه و خیالمون از بخشش شاه راحت بشه بعد برو حمام، فایده نداشت.
امیرکبیر دیگه انقدر غرق درافکارش بود که اصلا به ذهنش خطور نکرد که اینا ممکنه فریب باشه.
خلاصه امیر راهی حمام فین شد.
حمام فین دوتا در داشت . یکی اندرونی که به سمت باغ باز میشد و یکی هم بیرونی که به سمت روستا باز میشد.
امیر از در اندرونی وارد حمام میشه و پیک مرگ « حاجی علی خان فراش باشی» از در بیرونی میاد تو.
امیر اول خوشحال میشه و میگه آیا حامل فرمایشی واسه من هستی.
علی خان میگه : بله و کاغذی رو از جیبش در میاره و نشون امیر میده .
روی کاغذ نوشته:
«حاجی علی خان،پاسبان فدوی خاص، ماموریت دارد که به فین کاشان رفته و میرزاتقی خان فراهانی را راحت کند...»
دنیا روی سر امیرکبیر خراب میشه.
اول میخاد اون رو از کشتن منصرف کنه ولی علی خان نمی پذیره
بعد بهش می گه من رو بیرون از حمام خلاص کنید .
میگه نه.
میگه: بذار پس وصیت نامه بنویسم .
میگه: نه.
میگه : بذار با زن و دخترانم وداع کنم.
باز میگه: نه
امیر میگه لا اقل بذار نوع مردنم رو خودم انتخاب کنم .
میر غضب این رو قبول می کنه.
امیر هم میگه با تیغ، رگ دو تا دستم رو بزنید تا درد نکشم.
دلاک حموم بیچاره هم مجبور میشه همین کار رو بکنه .
وقتی از امیر خون زیادی میره و بی حال روی زمین می افته ،میرن سراغش و یه دستمال توی حلقش می کنن و نفسش رو بند میارن و اون رو می کشند
عبرت این داستان کجاشه؟؟
عبرتش اینه که به قول اون دیالگ مختار:
تزویر به شما امان میدهد تا مقاومتتان رو بشکند.
وقتی بر شما مسلط شد، گردنتان را خواهد شکست
امیر کبیر به هوای امان نامه ی شاه، دشمنی میرزاآقاخان رو فراموش کرد و از کنار همسرش جدا شد و حکم مرگ خودش رو امضا کرد😔