یکی از بیتاش اینه:
خورشید گردون کاینچنین تابد به اقطاع زمین
از گنبدت گیرد ضیاء ، هو یا علی موسی الرضا
یعنی اگه خورشید اینطوری داره به جای جای زمین می تابه و نور افشانی می کنه ، از گنبد تو نور می گیره ای امام رضا
مرحوم استاد چایچیان یه شعر معروفی دره در مورد امام رضا که احتملا اکثرتون حفظ باشین .
مطلعش اینه :
آمدم ای شاه پناهم بده
دور مران از در و راهم بده
من به لطف خدا شعر ایشون رو در قالب یه مُخمّس در اوردم که به عنوان ادای احترام به ساحت مقدس امام رضا علیه السلام تقدیم می کنم
گفت که ای شاه تو جاهم بده
توبه کنانم، گواهم بده
آب گوارای، ز چاهم بده
« آمدم ای شاه پناهم بده
دور مران از در و راهم بده»
ای به فلک رفته ز دامان عشق
ای گهر ناب فروزان عشق
ای تو معلم به دبستان عشق
«ای گل بی خار گلستان عشق
قرب مکانی چو گیاهم بده»
بی نظر لطف تو من چیستم؟
بی تو مگر شاه، که من کیستم؟
بی نگهَت در شُرُف نیستم
« لایق وصل تو که من نیستم
اذن به یک لحطه نگاهم بده»
علیرضا مطلب
دیشب داشتم نحوه ی کشته شدن امیرکبیر رو می خوندم.
واقعا چه دردناک و عبرت آموز
وقتی امیرکبیر رو از چشم شاه می اندازن و بلاخره شاه اون رو عزل می کنه و به فین کاشان تبعید میکنه.
امیرکبیر میفهمه که میخان اون رو در غربت ترور کنن و بکشن .
زنش هم که خواهر شاه هست این رو میفهمه و از شاه میخاد تا اجازه بده اون و دو تا دختر بچه ش هم با امیرکبیر به فین برن.
چون میدونست که تا وقتی خواهر شاه کنار امیرکبیر باشه، کسی جرأت ترورش رو نداره.
شاه هم اجازه میده و اونا حدود چهل روز در باغ شاه در روستای فین کاشان ساکن میشن.
حالا بگذریم از بی حرمتی ها که به امیر معزول می کنن و چه خفتها که بهش میدن.
اما زنش هیچوقت از کنارش جُم نمیخورده تا کسی نتونه اون رو ترور کنن.
بدخواه های امیرکبیر بلاخره حکم قتل اون رو از شاه میگیرن و با یه نقشه ی حساب شده ، امیر کبیر رو از زنش جدا می کنن.
اونا حدود دو ساعت قبل از رسیدن پیک مرگ، یه دستخط از طرف شاه به امیر کبیر می رسونن که نوشته ، شاه تو رو بخشیده و واست خلعت و ردای وزارت فرستاده و میخاد تو رو به صدر اعظمی برگردونه.
بهتره که خودت رو مرتب کنی و با پاکیزگی اون خلعت رو بپوشی و عازم تهران بشی.
امیر کبیر که روزها منتظر عنایت شاه بود، فریب این #امان_نامه رو خورد و هرچی زنش گفت صبر کن اول خلعت شاهی برسه و خیالمون از بخشش شاه راحت بشه بعد برو حمام، فایده نداشت.
امیرکبیر دیگه انقدر غرق درافکارش بود که اصلا به ذهنش خطور نکرد که اینا ممکنه فریب باشه.