نمی خواهم بِرَنجانم دلت را بی سبب اما ...
چگونه مرگ یک مادر ، چهل تن متّهم دارد؟!
جارو نکن عزیز من این خانه را به زور
بر دامنت نگیر دو دردانه را به زور
بگذار موی دخترمان را چنان که هست
دستت نگیر فاطمه جان شانه را به زور
بنشین کنار بی کسی ام چون نمی شود
آباد کرد خانه ی ویرانه را به زور
پژمرده ای و از همه ی اسم های تو
یادآور است روی تو "ریحانه" را به زور
مردی که کنده بود در قلعه را ز جا
وا می کند پس از تو در خانه را به زور
ساقی پر است جام نفس بعد فاطمه
دیگر نزن تعارف پیمانه را به زور...
شبیه یاسی از جور زمونه
اسیر دست خِرمن کوب میشی
درسته دست و پهلوت درد داره
علی دورت بگرده خوب میشی
گلای جانمازت بی قرارن
پاشو چادرنمازت رو سرت کن
تیمم کن رو بازوت زخم داری
دعایی هم برای شوهرت کن
پاشو بازم با زینب درد دل کن
تنش از غصه ی تو آب رفته
لباسایی که دوختی واسه محسن
بغل کرده یه گوشه خواب رفته
تو خوشحالی که می ری پیش بابات
ما اینجا بی قرار و دل پریشیم
تمنا می کنم یه کم دیگه باش
تو داری می ری ما بدبخت می شیم
فقط هیجده بهارو عمر داری
خدا می دونه داری زود می ری
به بابات چی بگم وقتی که داری
کبود و زخم و خاک آلود میری
چرا هربار می پرسم که اون روز
چی شد؟میگی نپرس ایشالا خیره
حسن هی میپره از خواب و میگه:
الهی بشکنه دستت مغیره
زهرا جـٰان ؛ مادر که نباشد ،
خانه بهم میریزد !
حسن در بقیع .
حسین در کربلا .
زینب در دمشق 💔:)) .