¤
روزِ
دستهای مجهز به تبسنج دیجیتال،
چشمهای ۳۶۰ درجه قویتر از ایکسری، مجهز به سنسور دندهعقب،
سرپنجههای چنگکیِ پا، با قدرت برداشتن بیستوهشت جسم ریز در ثانیه از روی زمین،
جیغ بنفش، با کارایی اطفای حریقِ بین افراد،
غذاسازِ چندکارهی پلوپز-زودپز-آرامپز-هواپز-بخارپز همزمان
ساقهای پا در نقش سانتریفیوژ،
دستهای صندلیطورِ بیستوچهارساعته،
بغل متحرک با سیستم سرمایش و گرمایش،
دستگاه تکثیر ماچ و بوسه و قربانصدقه لاینقطع،
قلبهای مجهز به گاوصندوق راز،
قلبهای با گنجایش بینهایت عشق،
قلبهای محکم بتنی، اما ترد و شیشهای،
قلبهای متصل به وایفای ملکوت،
قلبهای با قابلیت پمپاژ امنیت،
قلبهای تک بدون تکرار
مبارک.
¤ @harfikhteh
حرفیخته
نویسندهها داستان نمینویسند که کتاب چاپ کنند. داستان مینویسند که با زندگی راحتتر کنار بیایند. و ه
¤
وقتی تصمیم میگیری که بزرگ شدی، نویسنده بشی؛ باید رنج دوبلهسوبلهی دنیا رو بپذیری!
وقتی داری سعی میکنی نویسنده بشی، بیشتر از بقیه، زیر مشت و لگد دنیا خرد میشی؛ چون دردها رو دردناکتر حس میکنی و رنجها رو سنگینتر.
¤ @harfikhteh
¤
ما زنها
گاهی
تازه بعد از اینکه پشت یک میز، مینشینیم جفت هم،
بعد از اینکه بخار گس چای، راه میگیرد در مشاممان،
بعد از اینکه در چشم سورمهکشیده ولی غمبار همدیگر خیره میشویم،
بعد از اینکه دست سرد هم را در دست میگیریم و بغض قورت میدهیم،
انگار تازه میفهمیم که میشود حرف هم زد،
تازه درِ قلبمان را باز میکنیم و حرفهای مانده و بویناگرفته را درمیآوریم، مثل صندوقچهچوبی و عتیقه که باز شود و پارچههای پوسیده و بیدزدهاش تازه معلوم شود.
ما زنها، حرفهایمان را آنقدر فرومیخوریم تا روی قلبمان طبله کند و ناخواسته، جدا شود و فرو بریزد و خراب شود روی جانمان.
اینجاست که سرریز میشویم و تازه میفهمیم میشد حرف زد و سبک شد،
وقتی که بعد از مدتها مینشینیم پشت یک میز و بخار چای راه میگیرد در مشاممان.
صد شکر برای نعمت حرف زدن
هزار شکر بهخاطر نعمت گوش دادن
#معجزهی_حرف_زدن
#جادوی_گوش_دادن
¤ @harfikhteh
¤
رحمت به شب،
که همه چیز غلیظتر میشود.
شبها،
چراغها روشنتر میشود و صداها بلندتر،
احساسها عریانتر و به بیان نزدیکتر،
شب، چسبندگیای دارد که نمیشود از آن دل کند،
تنهایی در شب بیشتر میچسبد و همنشینی هم.
خواب در شب لذیذتر است و بیداری هم.
خوردنیها، در شب گواراترند و بوها غلیظتر.
رحمت به شب و دوچندانیِ تجربهها در آن.
¤ @harfikhteh
¤
اینکه موقع انداختن کاپشنت توی ماشین لباسشویی، از توی جیبش، پول و کارت بانکی درمیآرم،
اینکه وقت برگشتن از خرید، زودی میآی کیسه سنگینتر رو از دست من میگیری،
اینکه وقتی از مدرسه برمیگردی، لازمه که به سرعت جورابتو دربیاری و پاتو آب بکشی،
اینکه برای باز کردن درهای سفت سس و شیر و رب گوجه، تو رو صدا میزنم، حتی گاهی الکی فقط برای قند شدن آب تو دل خودم،
اینکه میپری سر کوچه و با دو تا بربری داغ برمیگردی و صبحانه بهمون املت شگفتانگیزِ پسرپز میدی،
اینکه بهم قول دادی جاروی رباتیک برام بخری (که البته خودتم از شر اوامر من برای جارو کشیدن خونه خلاص میشی)،
اینکه میشینی بالای سر حسنا تا کاربرگهاشو براش بخونی و راهنماییش کنی،
اینکه با وجود کرم ریختنهای لاینقطع خودت به حسنا، به محض اینکه صدای من روش بلند بشه و بغض کنه، میدوی سرشو میگیری تو بغلت،
اینکه سایز کفشت، یکی مونده تا به کفش من برسه،
اینها و خیلی چیزهای دیگه، کافیه برای اینکه به جای روز پسر، مثل باباهادی، روز مرد رو بهت تبریک بگم.
روزت پیشاپیش مبارک مرد کوچک، عزیز زندگی ما.
#پسرچک
¤ @harfikhteh
¤
هر وقت کسی اسم "اموات بدوارث" را میآورد، سرتاپای خودم را ورانداز میکنم، اگر خانه باشم، نگاهی به عکس بابا با ربان مشکی کنارش میکنم و سر پایین میاندازم. جرئت ندارم سرچ کنم و بفهمم تعریف "بدوارث" چیست.
من نسبت به بابا کمکارم و از خودم شدیدا ناراضی.
ولی با خودم عهد بستهام یکی دو کار کوچک را مداوم به نیت بابا انجام بدهم. مداوم یعنی هر شب. امید بستهام به "قلیلَُ یدومی" که برود و توی آسمان، دل بابا را خوش کند و دستش را به دعا برای من بلند.
من خوابسنگین و پرخوابم. جایی شنیده بودم برای خواب نماندن صبحها، خوب است قبل خواب، ۱۱ قلهوالله به امیرالمؤمنین هدیه کنید. تا قبل هم گاهی میخواندمش، اما خیلی وقتها به بابا هم پیام میدادم که: "سلام بابا جان. لطفا نماز صبحتون رو خوندید به من زنگ میزنید خواب نمونم؟" و وقتی بابا جواب میداد که: "با سلام. چشم" با خیال راحت میخوابیدم. بابا عجیب میخوابید. هر جا و در هر شرایطی اراده میکرد، در عرض دو دقیقه خوابش میبرد، عمیق و با خروپف! ولی هر ساعتی هم که اراده میکرد، بدون کوک کردن ساعت یا گوشی، بیدار میشد! و هیچ وقت یادش نمیرفت کسی را که سپرده، بیدار کند. برای همین، من هنوز هم شبها، بیداری صبحم را اول از همه به بابا میسپرم و آن ۱۱ تا قلهوالله را از طرف بابا به حضرت امیر هدیه میکنم.
ماهایی که عزیز از دست دادهایم، خوب است بگردیم ببینیم کجای زندگیمان، عزیزمان بیشتر و مدامتر حضور داشته. همان را بیاوریم جزو روتین یاد کردن اموات. مثلا من چای هم که دم میکنم، خیرات بابا میکنم که عاشق چای بود، یا وقتی قیمه میپزم و تویش گلاب میریزم و تصور میکنم که حتما کسی سر سفره میگوید که مثل قیمه نذری شده و یادم میآید که بابا به قیمه میگفت "خورش امام حسین" و چقدر قیمه دوست داشت. یا وقتی هادی صبحها نرمش میکند و یاد ورزش و پیادهروی روتین بابا میافتم یا هروقت برای بچهها، شیرکاکائو میخرم مثل باباجون یا...
مایی که دستمان به دست بابایی نمیرسد تا روز پدر ببوسیم و هدیه بدهیم، باید بگردیم ببینیم توی کارهای روزانه، کارهای خیلی روتین، کدامش از جهتی یاد عزیزمان را بیشتر زنده میکند. همان را بکنیم بهانهای برای هدیه کوچک روزانه. به امید اینکه همین "قلیلَُ یدوم"ها کاری کند تا عزیزی که توی قاب نشسته و ربان مشکی کنار عکسش خورده، جزو اموات بدوارث نباشد.
#روز_پدر
#هدیه_به_پدری_که_نیست
¤ @harfikhteh