Haru
اینم چن وقت پیش واسه تمرین شیدینگ بود،قبل اینکه آرت دیجیتالی رو رسما شروع کنم
واقعا خیلی پیشرفت کردی
بله، همان پسرک سرکش دیروزیی روبه رویش خود نمایی میکرد و کمی شرمندگی در نگاهش موج میزد
نگاهش به ظرف غذای دست نخورده افتاد و با شیطنت پرسید
منتظر من بودی؟
مارگارت جا خورد و با لحنی بریده گفت
ن..نه معلومه که نه.. من.. من فقط اینجا جای همیشگیمه
خنده شیطنت آمیزی زد و گفت
پس چرا غذاتون رو نخوردید
دوباره این لحن دوگانه در حرف هایش پیدا شد
مارگارت کمی مکث کرد و گفت
آقای کی نیازی نیست سعی کنید رسمی حرف بزنید راحت باشید فکر نمیکنم من از شما بزرگتر باشم
کی کمی دست پاچه شد و لبخندی زد و گفت
البته.. حتما میتونم مارگارت صدات کنم؟ یا ...مارگو؟
مارگارت کمی جا خورد و از این همه بی پردگی به خنده آمد و ادامه داد
البته هر جور راحتید ولی خودم ترجیح میدم اسمم مخفف نشه
کی کمی خودش را جمع و جور کرد و سری به معنای تایید تکان داد
گویا امروز مرد جوان هدیه ای با خود به همراه داشت کتابی درون آن دست های بزرگ و کشیده جا خوش کرده بود که بویی از کهنگی میداد
نگاه مارگارت روی کتاب چرخید و با تعجب به آن نگاه کرد
اه، این کتاب ؟ این میتونه هدیه یا یه سورپرایز از طرف من به تو باشه
هدیه؟ برای چی؟
لبخندی گرم زد و ادامه داد
میتونی این رو یه هدیه صرفا برای کسی بدونی که تحسینش میکنم و این نشون دهنده تشکر من برای هم صحبت شدنش با منه
اما.. این یکم معذب کنندس آقای کی
ازون معذب کننده تر لحن صحبت شماست میتونید راحت باشید و من رو کی صدا کنید
اه.. عذر میخوام آق.. کی اما من نمیتونم هدیه ات رو قبول کنم متاسفم..
حتی اگه بدونی راجب چیه ؟
هنگامی که دست هایش را از روی کتاب برداشت اسم کتاب نمایان شد
چشمان مارگارت گرد شد و برقی زد
دفتر خاطرات ان.وی . سی
این ... این
لبخندی از سر رضایت زد
درسته میدونم هیچ جا پیدا نمیشه ولی خب بنا بر دلایلی میتونی تو کتابخونه ما پیداش کنی
اما... اما چطوری؟
دفتر خاطرات ویلسون چیزی بود که مارگارت سال ها در پی اش بود و تا به امروز نتوانسته بود پیدایش کند
کتاب ویلسون چس کتابی بود از زبان همسر ویلسون زنی که غیر قابل درک بود مجنونی بی قید و شرط احمقی که در عین حماقت باهوش می گماشت زنی که در سایه یک شیطان میخوابید و پیر میشد
همان طور که گفتم غیر قابل درک برایش بهترین واژه بود
کی لبخندی زد و گفت
کتابی که تو داری خاطرات زن ویلسون هستش درسته؟
کتابی که توش شیطان و فرشته معلومه
اما.. اگه زاویه دیدت رو تغییر بدی چطور اگر یک فرشته از دید یک شیطان توصیف شده باشه چی؟ اون موقع چطور قضاوت میکنی
چشمان سیاهش را تنگ کرد و لبخندی زد و کتاب را به سویش دراز کرد
ترسیده بود تا کنون هیچ وقت به این اندازه نترسیده بود
چیزی درون دلش بهم میپیچید گویی درون اقیانوسی پرت شده بود و چیزی از صداها نمیشنید
باور هایش متزلزل شده بود و دست هایش میلرزید همه چیز برایش عجیب به نظر میرسید
با تردید کتاب را گرفت و لبخندی کم جون زد و دوباره باهم گفت و گو را شروع کردند و غرق در صحبت شدند
اما هنوز درون مغز دختر آن حرفا مرور میشد و تاب میخورد
#چپتر_چهارم
Haru
بله، همان پسرک سرکش دیروزیی روبه رویش خود نمایی میکرد و کمی شرمندگی در نگاهش موج میزد نگاهش به ظرف غ
خیلی خفن مینویسیییی
نمیدونم چرا ولی کی واسم مرموزه
Haru
خیلی خفن مینویسیییی نمیدونم چرا ولی کی واسم مرموزه
مرسییییی😭😭😭 بزارید مرموز بمونه