Haru
این جوونیشه ها... فکر نکنید ویلسون... مادمازل ویکتوریا فیلنهال
موهاش مشکیه چشماش ابیه پوستشم سفیده
Haru
معمولا کرمی یا صورتی سر میکنه حالا به انتخاب خودت
چون سلیقه خودتم خیلی خوبه با سلیقه خودتم بزنی خوشحال میشم
قدمی که از زیر پایش مطمئن نبود و دختری که در دنیای بی اعتمادی غرق میشد
بهترین توصیف برای مارگارت جوان بود او تازه داشت بهار جوانی را میچشید اما برای او مزه تلخی زیر دندانش به جای گذاشته بود
به سوی خانه راه افتاد و در هر قدمی که بر میداشت خاطره ای را یاد آور میشد
حرف هایی که به راحتی بهمش ریخته بودند
بوی نم دماغش را قلقلک میداد و حاکی این بود که باران دوباره در راه است. پاییز زیبایی بود حداقل در ادینبورگ شهری که روی خورشید را بزور میدید
مردمی با صورت هایی رنگ پریده دست هایی به سرخی شال گردن هایشان
این شهری بود که در آن مارگارت قد کشیده بود
کلید را از جیبش در آورد و توی قفل انداخت و پایش را در خانه ای گذاشت که مدت ها بود که انتظار کسی جز اورا نمیکشید
اه سردی کشید و کلیدش را روی جا کفشی رها کرد شال گردنش را آویزون کرد و وارد خونه شد
چند سالی میشد که دیگر خونه گرم نبود بی سرد و صدا و سرد بود
دیگر مارتین کوچولو به این طرف و آن طرف نمیپرید و با آن دندان های خرگوشی کوچکش تلاش نمیکرد مارگارت را درست تلفظ کند
همیشه اورا خواهر مالگا صدا میزد
شاید همین دلیل بیزاری او از اسم های مخفف شده بود
خانه اورا به روزگاری میبرد که هنوز پدر دوستشان داشت
روزگاری که شاید بعید و خیالی به نظر میرسید اما حقیقتی بود که تنها رنگی از خاطره به رو داشت
روی تخت دراز کشید و به سقف بالای سرش خیره شد
از آن دفترچه خاطرات میترسید
چیزی در وجودش اورا مانع از خواندن آن میکرد باورهایش روی زمین سستی بنا شده بود که هر لحظه امکان فرونشست داشت
چشم هایش را روی حقیقت هایی که آزارش میداد بست و به خواب عمیقی فرو رفت
خوابی که در آن مارتین کوچک با آن دست های تپلش دست هایش را به سوی جایی نامعلوم میکشید
#چپتر_پنجم