eitaa logo
M.c's Dead memory
8 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
و بعد معشوقه خودش رو با بالشت خفه می‌کنه و در اعترافات خود یادآور میشه به پلیس که این خواسته خود فرد بوده که اونو با بالشت خفه کنه و حتی مدارک این رو تایید میکرد ولی تصمیم قاضی به چه نتیجه ای انجامید ؟ کسی میدونه؟ سکوتی مرگ بار پا برجا و گواه این را میداد که یا در حال چرت زدن اند یا علاقه ای به خود نمایی ندارند اههه ، عینک مستطیلی شکلش را به زیر کشید و نگاهی پر تهدید به کلاس کرد و ادامه داد پس ، خودم صدا میکنم کلین تو بگو ... خانم کلین؟ خانم مارگارت کلین ، و با تحکم زیادی فریاد کشید اه ،استاد شرمنده ام داشتم فکر میکردم در مورد سوالتون اما باید بگم در مورد اینکه قاضی چه تصمیمی در مورد این پرونده گرفته احتمالا این قتل رو غیر عمدی محسوب کرده و تحت فشار روانی شمرده این کیس رو - درسته اما، من قطعا میگم این مرد روانیه و باید تحت نظر روانشناس قرار بگیره و با توجه اینکه این اولین قتلش به صورت نبوده پس نمیتونم بر غیر عمدی بودن این پرونده رای بدم خب پس چه حکمی میدی و قضاوتت رو بر چه اساسی استوار می‌کنی؟ قضاوت ، کلمه بزرگی بود بخصوص در ذهن مارگارت جوان چیزی که آن را قضاوت میشمرد بر اساس عدالتی بود در ذهنش حک شده بود،آیا انسان قادر به قضاوت درست می بود؟ چه چیزی اورا اینگونه قادر میخواست؟ چشمایش که بر قطع بر او دروغ نمی‌بستند یا گوش هایش که تکیه سختی برا آن زده و بر صرف شنیدن راه را تا قضاوت بر جان انسان پیش میرود و طی میکند ؟ خانم کلین؟ نمیتونم... زمزمه ای بسمل کرد چی؟ نمیتونم حکمی صادر کنم آقای بیکر اخم در هم کشید و غضب نام نگاهی به صورت مستأصل مارگارت انداخت و گفت پس بر چه اساسی رای قاضی رو اشتباه میشماری ... دیگر نمیشنید و تنها بهم خوردن لب های چروکیده ی نهان زیر سبیل های بیکر را میدید که شکی در آن نبود. که چیزی جز سرزنش نمی‌گوید اما قادر به شنیدن آن نبود من...من متاسفم آقای بیکر کیفش را برداشت و با سرعت از کلاس بیرون زد و به سمت باغ همیشگی اش کنار میلو دوید اول
زندگی آن گونه که دلخواه باشد پیش نمی‌رود و مارگارت این را خوب می‌دانست تعلل در سخن و ناتوانی در قضاوت اورا به چنین حالی انداخته بود زانوهایش را در شکمش فرو برده بود و غرغر های میلو سکوت تنهایی را آماس میکرد اما عیب کجا بود نمی‌دانست این مردد بودن دیوار بزرگی را بر روی ازروهایش میکشید اهی کشید و کتابش را باز کرد و شروع به خواندن کرد ویلسون با صدای بلند فریاد زد این مرد راهی جز مرگ ندارد چه با عذاب بمیرد چه بدون درد مرگ حق حتمی اوست حضار فریاد می‌کشیدند و ناسزا گویان لعن بر مجرم می‌فرستادند اما هیچ کس نمی‌دانست که مجرم اصلی کیست آن کس که فریاد میزد و لبان خطاکار را دوخته یا آن که لب و گوش بر فریاد ها بسته و در انتظار نقش خود به گوشه ای خزیده ویلسون با رضایت رو به مردم میکرد و سر در پاسخ ستایش هایشان تکان میداد لیکن که اگر شاهد حقیقی خداوند در آنجا حضور پیدا میکرد شاید هزار تکه شدن برای شیطانی چون او کافی نبود و.... کتابش را با صدای قدم هایی آرام بست - مارگارت ایوا کلین؟ درست گفتم؟ _ شما؟ - کر...کی صدام کنید مرد جوان آرام آرام سمت او پویه کرد و کنارش نشست رو به صورت او نگاهش را در چشمان دختر حلقه زد و گفت شما باید همون دانشجو معروف بیکر باشید که هر روز سبب ریختن نیمی از موهای نداشته اش شده نه؟ و خنده ای طعنه آمیز سر داد مارگارت خودش را جمع و جور کرد و با لحنی خصمانه گفت اگر قصدتون مسخره کردن هستش میتونم اطلاعات تماسم رو بهتون بدم تا زحمت نکشید تا اینجا بیایید و وقت باارزشم رو حروم کنید - عذر میخواهم پوزش من رو پذیرا باشید صرفا قصد مزاح داشتم تا کمی سر صحبت رو باز کنم حقیقت فکر میکنم شما فوق العاده اید! و من رو به وجد میارید. چشمان خالی از احساس و لب هایی که از فرط دروغ کشیده شده بودند بذری از دلشوره در دل دختر می‌کاشت
عکس تصویر مرد در چشمش همه چیز را تغییر میداد کی ادامه داد طرز فکر بی نظیرتون منو به اینجا کشانده در اصل من موافق شیوه قضاوت شمام این شک بی نهایت و تعلل در قضاوت این بی نظیره تردید در وجود مارگارت می‌پیچید و نگرانی در دلش جوانه میزد و قد میکشید ولی... ولی این یک ضعفه، یک ضعفی که کی ، خنده ای سر داد و با لحنی نرم گفت متوجهم طبیعیه که اینطور فکر کنی کاملا ولی بزار بهت بگم چرا رفتارت رو درست می‌دونم کلامش در عین رسمی بودن گاهی بر میگشت و خودمانی میشد گویا برایش سخت بود که رسمی باشد نیم نگاهی به دستان مارگارت انداخت و گفت اون.. اون کتاب ویلسون چس از آلیس کامبرجه درسته؟؟ کتاب بی نظیریه مخصوصا برای حوضه شما چشم های مارگارت برقی زد و با هیجان حرفش را قطع کرد واقعا همین طوره شماهم این کتاب رو قبلا خوندید؟ البته کتابیه که نباید از دستش داد لبخندی زد و سرش را به زیر انداخت گویا مارگارت طعمه را به دهان گرفته بود و با هیجان شروع حرف زدن با پسری شد که نمی‌دانست از کجا آمده و کیست حتی اسم اورا نیز دقیق نمی‌دانست ولی گفت و گو با او گویی قلبش را گرم میکرد شب با فکر به گفت گویشان به خواب رفت صبح با آن فکر بلند شد و موقع ناهار با فکر آن مرد و آن صحبت عمیق و دلنشین به زیر درختش رفت اما هر چه صبر کرد او دگر نیامد لحظه ها در ذهنش ورق می‌خوردند و آنگونه دلش میخواست آنها را مرور میکرد چون واقعیت داشت بی رحمانه می‌نوشت پایاهایش در دلش جمع کرد و در سکوت کتابش را ورق زد و شروع به خواندنش کرد شیطان واژه ای بود که من برای مردی همچون ویلسون به کار میبردم با اینکه در سکوت متوجه کارهایش بودم در انتظار چیزی نا معلوم تماشایش میکردم تماشای او که در میان آتش بنزین می‌ریخت و خودش میان آن راه می‌رفت و مانند مسیح خودش را ناجی صدا میزد جهان را می‌سوزاند برای دلیلی نامعلوم و به من لبخند میزد و آن دست های نجسش را بر روی سرم میکشید من نیز با ناتوانی هایم تنها نگاه تنفرم را رویش میکشیدم دست هایم را نسبته بودند اما خودم را از اعماق بالا نمیکشیدم آن چیزی که مرا غرق میکرد قلبم بود آن چیزی که از اسمیم نیز سنگین تر می‌گماشت من حتی قادر به پا نهادن روی پل نبودم چه برسد به عبور از آن آن مرد آنگونه که باید مرا غل و زنجیر کرده بود و من روحم را در گروی شیطان گذاشته بودم اما شاید من همان شیطان بودم.... دستی که شونه اش را لمس میکرد اورا از دنیای کتاب بیرون کشید
بله، همان پسرک سرکش دیروزیی روبه رویش خود نمایی میکرد و کمی شرمندگی در نگاهش موج میزد نگاهش به ظرف غذای دست نخورده افتاد و با شیطنت پرسید منتظر من بودی؟ مارگارت جا خورد و با لحنی بریده گفت ن..نه معلومه که نه.. من.. من فقط اینجا جای همیشگیمه خنده شیطنت آمیزی زد و گفت پس چرا غذاتون رو نخوردید دوباره این لحن دوگانه در حرف هایش پیدا شد مارگارت کمی مکث کرد و گفت آقای کی نیازی نیست سعی کنید رسمی حرف بزنید راحت باشید فکر نمیکنم من از شما بزرگتر باشم کی کمی دست پاچه شد و لبخندی زد و گفت البته.. حتما میتونم مارگارت صدات کنم؟ یا ...مارگو؟ مارگارت کمی جا خورد و از این همه بی پردگی به خنده آمد و ادامه داد البته هر جور راحتید ولی خودم ترجیح میدم اسمم مخفف نشه کی کمی خودش را جمع و جور کرد و سری به معنای تایید تکان داد گویا امروز مرد جوان هدیه ای با خود به همراه داشت کتابی درون آن دست های بزرگ و کشیده جا خوش کرده بود که بویی از کهنگی میداد نگاه مارگارت روی کتاب چرخید و با تعجب به آن نگاه کرد اه، این کتاب ؟ این می‌تونه هدیه یا یه سورپرایز از طرف من به تو باشه هدیه؟ برای چی؟ لبخندی گرم زد و ادامه داد می‌تونی این رو یه هدیه صرفا برای کسی بدونی که تحسینش میکنم و این نشون دهنده تشکر من برای هم صحبت شدنش با منه اما.. این یکم معذب کنندس آقای کی ازون معذب کننده تر لحن صحبت شماست میتونید راحت باشید و من رو کی صدا کنید اه.. عذر میخوام آق.. کی اما من نمیتونم هدیه ات رو قبول کنم متاسفم.. حتی اگه بدونی راجب چیه ؟ هنگامی که دست هایش را از روی کتاب برداشت اسم کتاب نمایان شد چشمان مارگارت گرد شد و برقی زد دفتر خاطرات ان.وی . سی این ... این لبخندی از سر رضایت زد درسته می‌دونم هیچ جا پیدا نمیشه ولی خب بنا بر دلایلی میتونی تو کتابخونه ما پیداش کنی اما... اما چطوری؟ دفتر خاطرات ویلسون چیزی بود که مارگارت سال ها در پی اش بود و تا به امروز نتوانسته بود پیدایش کند کتاب ویلسون چس کتابی بود از زبان همسر ویلسون زنی که غیر قابل درک بود مجنونی بی قید و شرط احمقی که در عین حماقت باهوش می گماشت زنی که در سایه یک شیطان می‌خوابید و پیر میشد همان طور که گفتم غیر قابل درک برایش بهترین واژه بود کی لبخندی زد و گفت کتابی که تو داری خاطرات زن ویلسون هستش درسته؟ کتابی که توش شیطان و فرشته معلومه اما.. اگه زاویه دیدت رو تغییر بدی چطور اگر یک فرشته از دید یک شیطان توصیف شده باشه چی؟ اون موقع چطور قضاوت می‌کنی چشمان سیاهش را تنگ کرد و لبخندی زد و کتاب را به سویش دراز کرد ترسیده بود تا کنون هیچ وقت به این اندازه نترسیده بود چیزی درون دلش بهم می‌پیچید گویی درون اقیانوسی پرت شده بود و چیزی از صداها نمیشنید باور هایش متزلزل شده بود و دست هایش می‌لرزید همه چیز برایش عجیب به نظر می‌رسید با تردید کتاب را گرفت و لبخندی کم جون زد و دوباره باهم گفت و گو را شروع کردند و غرق در صحبت شدند اما هنوز درون مغز دختر آن حرفا مرور میشد و تاب میخورد
قدمی که از زیر پایش مطمئن نبود و دختری که در دنیای بی اعتمادی غرق میشد بهترین توصیف برای مارگارت جوان بود او تازه داشت بهار جوانی را میچشید اما برای او مزه تلخی زیر دندانش به جای گذاشته بود به سوی خانه راه افتاد و در هر قدمی که بر می‌داشت خاطره ای را یاد آور میشد حرف هایی که به راحتی بهمش ریخته بودند بوی نم دماغش را قلقلک میداد و حاکی این بود که باران دوباره در راه است. پاییز زیبایی بود حداقل در ادینبورگ شهری که روی خورشید را بزور میدید مردمی با صورت هایی رنگ پریده دست هایی به سرخی شال گردن هایشان این شهری بود که در آن مارگارت قد کشیده بود کلید را از جیبش در آورد و توی قفل انداخت و پایش را در خانه ای گذاشت که مدت ها بود که انتظار کسی جز اورا نمی‌کشید اه سردی کشید و کلیدش را روی جا کفشی رها کرد شال گردنش را آویزون کرد و وارد خونه شد چند سالی میشد که دیگر خونه گرم نبود بی سرد و صدا و سرد بود دیگر مارتین کوچولو به این طرف و آن طرف نمی‌پرید و با آن دندان های خرگوشی کوچکش تلاش نمی‌کرد مارگارت را درست تلفظ کند همیشه اورا خواهر مالگا صدا می‌زد شاید همین دلیل بیزاری او از اسم های مخفف شده بود خانه اورا به روزگاری می‌برد که هنوز پدر دوستشان داشت روزگاری که شاید بعید و خیالی به نظر می‌رسید اما حقیقتی بود که تنها رنگی از خاطره به رو داشت روی تخت دراز کشید و به سقف بالای سرش خیره شد از آن دفترچه خاطرات می‌ترسید چیزی در وجودش اورا مانع از خواندن آن میکرد باورهایش روی زمین سستی بنا شده بود که هر لحظه امکان فرونشست داشت چشم هایش را روی حقیقت هایی که آزارش می‌داد بست و به خواب عمیقی فرو رفت خوابی که در آن مارتین کوچک با آن دست های تپلش دست هایش را به سوی جایی نامعلوم میکشید
سپیده دم نگاهش را روی نگاه او انداخته بود و صدای گنجشک ها گویش را نوازش میداد بوی نان تازه پخته شده خوابش را سبک کرده بود که راحت‌تر از رخت خوابش جدا شود بلند شد و مثل هر روز آماده شد تا به دانشگاه برود . در ایستگاه منتظر نشسته بود و کیف پر تناقضش را حمل می‌کرد گویا امروز دفترچه خاطرات ویلسون روی شونه هایش سنگینی میکرد و دسته کیف را چندی یکبار از این شانه به آن شانه قرض میداد توی مترو نشست و در انتظار مقصد پاهایش را تکان داد به تصویرش درون شیشه ی مترو خیره شد وبا خود فکر کرد این همان کسی است که باید میبودم؟ آیا این چیزی بود که من می‌خواستم باشم؟حتی یادش نمی‌اومد که در کودکی دقیقاً چه آرزویی در سر داشت صدای رد شدن چرخ‌ها روی ریل‌ها در ذهنش تکرار می‌شد و آهنگ صبح را می‌نواخت کمی از کتاب ویلسون از کیفش بیرون زده بود و التماس می‌کرد که او را بخواند مارگارت دودل بود شک او را مانع و کنجکاوی اش جلودار بود در آخر ساعتشو چک کرد و گفت تنها ۱۰ دقیقه فقط ۱۰ دقیقه و کتاب را باز کرد اما واقعاً گاهاً از خود می‌پرسیدم چه کسی از بین ما بدترین بود ؟ او که یک شیطان بود یا من که عاشق یک شیطان شده بودم همیشه به گذشته باز می‌گشتم و مرور می‌کردم بارها و بارها... دنیایی که برای خود ساخته بودم حال مخروبه‌ای بیش نبود نیل آن قبل‌ترها اینگونه نبود یا بود نمی‌دانم اطمینانی برای من حاصل نیست شاید از همان ابتدا نیز اینگونه بود لیکن من آنقدر کور کور ست به دیوار محبت او راه می‌رفتم تا به عشقش برسم چه تصویر پوچی.... اگر می‌خواهید بدانید، بله در فکر این بودم که کاری پیش ببرم لیکن ،دروغ آنچنان در دل مردم ریشه دوانده بود که در اعماق وجودم اطمینان داشتم حتی اگر تبر حقیقت را به دست مردم بدهم حتی اگر آن درخت دروغین باور مردم نیز به دست خودشان قطع شود،ریشه آن در قلب آنها اقی می‌ماند. حتی....،حتی، اگر پوسیده شود.
از خود می‌پرسیدم چه چیزی در آن نگاه اول مرا در مردی غرق کرد که اقیانوسی بی انتها بود سرد ، تاریک ، عاری از هر گونه احساس او چنین مردی بود نیل من اینگونه توصیف می‌شد. من در یک چرخه معیوب قفل شده بودم هر چه او مرا بیشتر میراند من تشنه تر میشدم تشنه ی توجهی که هیچ گاه نسیب من نشد ایستگاه ادینبورگ ویورلی ایستگاه ادینبورگ ویورلی با صدایی که گواهی از مقصد را میداد مارگارت کتابش را بست و به راه افتاد سر به زیر راه می‌رفت و فکر می‌کرد ، بیشترین چیزی که به آن فکر می‌کرد و ذهن خود با آن کلنجار میرفت دفترچه خاطرات ویلسون بود توی دلش یک لحظه بر آن پسرک مرموز لعنت فرستاد همچنان که در فکر قدم می‌زد ناگهان سنگینی زیادی روی شونه هایش افتاد و سبب بهم خوردن تعادلش شد بله او کسی نبود جز ویولت پرمکرین دختر پر شر و شوری که گویا با آن خلق چموش و دهان مهر زده مارگارت سازگار بود وی وی ممکن بود زمین بخورم خواست کجاست وی وی خنده ای کرد گفت شرمنده شرمنده مگی بله، درست شنیدید مگی ، این چیزی بود که ویولت مارگارت را صدا می‌زد
بعد از مارتین کوچک او اولین فردی بود که اورا اینگونه صدا می‌زد دوستی ای که آن دو داشتند چیزی بیشتر از صمیمی بودن بود گویا آن دو واقعا از روح بهم متصل بودند به سمت دانشگاه باهم همقدم شدند ویولت حرف میزد و مارگارت از سخن هایش انرژی ای می‌گرفت که روزش را بگذراند راستی مگی امروز کیفت سنگین تر به نظر میرسه و صد البته خودتم سردرگم به نظر میرسی مارگارت خنده تلخی کرد و گفت واقعا چیزی از چشمت دور نمی‌مونه ..... این... تعلل می‌کرد و این پا اون پا میکرد باشه اگه هنوز آماده گفتنش نیستی اوکیه مگ ولی میدونی که من واسه چی ازت میپرسم حالتو؟ نفسش را ببرون داد و لبخندی زد حرف های ویولت قلب کوچک و آزرده اش را نوازش میکرد مارگارت آسیب پذیر تر آن بود که نشان می‌داد و ویولت این را خوب می‌دانست و گاهی تصور او از مارگارت شیشه ای بود که هر لحظه امکان شکستن داشت و نمی‌گذاشت نگرانی هایش در مورد مارگارت ، اورا آزار دهد او نیز در جهنمی می‌زیست که مارگارت برایش گلستانش میکرد ادینبورگ نیز امروز مانند مارگارت درهم بود پرفسور بیکر نیز امروز دل و دماغ نداشت و کتاب را با خشونت ورق میزد اه.....گرگینه لقب کدوم قاتل بود و روش قتل و دلیل به علاوه حکم خودتون و حکم اصلی دادگاه دوباره دانشجویان زبان به کام فرو برده بودند و صدایی از کسی در نمی آمد پرفسور بیکر روی میز زد و فریاد کشید شما از تمام کسانی که بررسی شان میکنیم وحشتناک تر هستید اینجا قضاوت می‌خونید و خود را نخبه می‌شمارید در حالی اولین کسانی که باید قضاوت کنید خودتان و رفتار خودتان است برای چه اینجا می آیید در حالی که از چهارپایی که به خود کتاب حمل می‌کند نادان ترید ناامید کنندست این وضعیت واقعا تاسف بر انگیزه پس شما برای چه درس میخوانید؟ برای چه قضاوت میخوانید؟ دانش شما رو به یک قاضی یا یک وکیل یا هرچه که میخواهید باشید تبدیل می‌کند این رو در گوشتان فرو کنید با عصبانیت عینکش را روی میز انداخت و از کلاس بیرون زد بچه ها می‌خندیدند و باهم حرف میزدند و با هم می‌گفتند انگار این دفعه جدی داشت سکته میکرد و زدند زیر خنده مارگارت با ناباوری به مردمی نگاه میکرد که معلوم نبود دقیقا چرا اینجا بودند حالش را بد می‌کردند کتابش را برداشت و از کلاس بیرون زد بیکر پیر قلبش را گرفته بود گویا این نسل سبک سر روی رگ های قلبش نشسته بودند و راه خونش را سد کرده بودند
دوباره کلیشه وار به سمت درخت تنهایی اش دوید و از همه فرار کرد احمقانه ،احمقانه و احمقانه و احمقانه تمام چیزی که در ذهن مشوش اون مگنجید تنها همین بود او نیز جزوی از همین احمق ها بود مارگارت نمی‌توانست ویژگی در خود آشکار کند که او را از دسته کسانی که قدم در راه حماقت می‌گذارند جدا کند انگار کی آنجا منتظرش بود گویا او می‌دانست که چه اتفاقاتی رخ می‌دهد و مارگارت کجا می اید همه چیز انگار چیده شده بود چیزی اتفاقی به نظر نمی‌رسید زیرا کی زیر همان درخت همیشگی ساکت نشسته بود و میلو را نوازش میکرد حتما فرد فوق العاده شگفت انگیز و بی گناهی بود که میلوی سرکش آنگونه زیر دست نوازشش خر خر میکرد و دم نمی‌زد مارگارت با تعلل قدم هایی کوتاه بر می‌داشت از چیزی وحشت داشت که خودش هم نمی‌دانست چیست اما جایی برای رفتن نبود و دلیلی برای فرار از آن مرد وجود نداشت بلعکس گویا آغوشی گرم منتظر پذیرایی از او بود پس چه چیزی مانع او میشد؟ بلاخره عزمش را جزم کرد و قدمی بلند به سوی آن غریبه یک آشنا برداشت کی سرش را بالا آورد و لبخندی گفت بلاخره اومدی؟ مارگارت یکم خورده بود ترس در استخوان هایش میلولید با احتیاط نفسش را ببرون داد و پرسید بلاخره؟ منتظرم بودی؟ از کجا می‌دونستی من زود تر میام کی لبخندی زد و سرش را زیر انداخت و همانطور که کمر میلو را نوازش میکرد گفت من همیشه زودتر اینجام چه دیرتر بیایی چه زودتر ....میشه گفت کاری ندارم چون کلاسم زود تر تموم میشه نفس عمیقی کشید و گفت که اینطور ، اما کی.... نیازی نیست تو این شرکت انقدر منتظر من بمو- کی وسط حرفش پرید کتابی که بهت دادم رو خوندی؟ عرق سردی پر پیشانی دخترک نشست و کمی این پا و آن پا کرد که کی قهقه ای زد و ادامه داد نیازی نیست ... نیازی نیست انقدر سریع برای سراغش درک میکنم منم نمیتونستم باهاش کنار بیام
وحشتی که از تنهایی در آدمی بیدار می‌شود تمام منطق هایی که با آنها انسان هارا بررسی می‌کند به خوابی عمیق فرو می‌برد و اینگونه انسانی که در دریایی از وحشت تک ماندن که شاید بد هم نباشد دست و پا می‌زند چنگ به چیزی می‌زند چه کشتی دزد های دریایی باشد چه جنازه ای که روی آب روان است کوچیک ترین چیزی اورا از غرق شدن مصون نگه می‌دارد پس اهمیتی ندارد چه چیزی باشد مارگارت جوان در میان احساسات دوگانه خود احساس فشار میکرد و خود را در نیاز به چنگ زدن به کی میدید پسری که حتی اسم کامل اورا نیز نمی‌دانست ـ را... راستی .. اسم ..این کاملت چیه هیچ وقت بهم نگفتی کی یکه خورد و خنده ای کرد و با لبخند گفت اسم بلندی دارم...هه هه حتما خندد میگیره و مسخرم می‌کنی اما... این کوچیکم کریستوفره میتونی کریس یا هرچی دوست داری صدام کنی مارگارت لبخندی زد و گفت نه خنده دار که نیست اتفاقا اسم قشنگیه کریس کریس آشفته از شنیدن اسمش پشت سرش را خاراند اه راستی میخوای با نویسنده کتاب ویلسون ملاقاتی داشته باشی؟ همونی که قبلاً داشتی آلیس ، خانم کامبرج دوباره آن نگاه ، آن نگاهی که مارگارت درکش نمی‌کرد چگونه آن مرد اینگونه وحشتناک می‌توانست نگاه کند گویا تمام وجود مارگارت را نگاه میکرد افکارش را می‌خواند می‌دانست تصمیم بعدی او چیست آن چشم ها سرنوشت را می‌نوشتند هیچ چیزی نمی‌توانست از آنها سرپیچی کند
مسخ از لحظه و ناتوان از معصیت چشمان مارگارت قفل در چشم های ان مرد بود اه،.. تو اونو می‌شناسی ؟...الیس؟ یعنی منظورم اینکه باهاش رفت آمد داری لبخندی زد و گفت نه نه نه اصلا رفت آمد و که نه ولی میتونم یه قراری رو باهاش جور کنم البته اگه مایل هستید مارگارت متعجب و خجالت زده از لطف او سری به معنای تایید تکان داد باد می‌وزید و در آن پاییز سرد تن سرد سنگفرش را میلزاند اما ته دل مارگارت جوان را چیز ناشناخته ای گرم میکرد که نمی‌دانست چیست، چیزی که به او حس آشنایی منتقل می‌کرد اما در عین حال ناشناخته می‌گماشت چیزی در درون او می‌جوشید که نمی‌گذاشت با آن حس آشنا شود آنها مانند همیشه گرم صحبت شدند باهم زیر درختی که رنگ هایش آتش گرما بخش انها بود و صدای گنجشک با هم آوایی میلو موسیقی نرمی بود که بر زیرصدای آنها پخش می‌شد صدایی که با باد هم صدا می‌شد و گاهی بلند میشد و گاهی به پچ پچ می‌رسید و از خنده به گریه و از گریه به خنده مبدل می‌شد گویا باهم روی کلید های پیانو می‌پریدند و نوای دلنشین خود را به گوش درختان و سنجاب ها می‌رساندند مارگارت جوان خیلی وقت بود دیگر احساس جوانی و طراوت را اینگونه به خود ندیده بود صحبت با مردی نه چندان غریبه حالش را چنان مقلوب کرده بود که باورش نمیشد چه بر سرش داشت می امد؟ اه راستی گفته بودی که میتونی قرار ملاقاتی با خانم کامبرج جور کنی اما... چطوری ؟ یعنی منظورم اینه که از محل زندگیش خبر داری؟ عطشی از کنجکاوی در لحتش موج میزد کریس اهی کشید و با صدایی که ته چاه بیرون می آمد گفت متاسفانه...از جای زندگی اش خبر دارم ... اون تو آسایشگاه روانی بستریه .... مارگارت یکه خورد و تقریبا داد زد آسایشگاه روانی؟ ... برای چی؟ کریس دست روی شونه اش گذاشت و گفت آروم باش... اما متاسفانه منم نمی‌دونم...نتونستم بفهمم چرا مارگارت ناراحتی ای در قلبش احساس می‌کرد نمی‌دونم کریس... که آماده هستم ملاقاتش کنم یا نه.... اینکه تو آسایشگاه هم هست بیشتر مرددم کرده ممنونم از پیشنهادت اما نمیتونم بیام عذر میخ... کریستوفر در حرفش پرید و گفت نیازی به عذر خواهی نیست مارگارت عزیز این یه دعوت دوستانه بود کلمات جدیدی در میان جملات پسرک موج می‌خورد دوست...عزیز ... گویا این تار بزرگ کم کمک داشت طرح گلی زیبا به خود می‌گرفت و دل فریب تر ادامه میداد