میترسم بخواهی به خوابم بیایی
و من مثل ِهمیشه
از دلتنگیات شب را بیدار مانده باشم .
#شعر
آن دم کہ گره خورد نگاهش بہ نگاهم ؛
میشد متوقف کنم ای کاش زمان را .
؛؛ تو را
درتمامِشعرهایم
پنهانکردهام؛
آنقدرماهرانه
کههیچکسنفهمد
تمامِاینغزلها
برایتوست
به صندلی تکیه دادم و پلکهایم را بر هم گذاشتم؛
و باز، خاطرات او از گوشههای ذهنم سر برآوردند.
به آن روزی فکر کردم که سرم را بر شانهاش گذاشته بودم؛
همان لحظهای که آرامشی غریب و بیکران، تمام وجودم را در آغوش کشیده بود.
آرامشی که بعدها، هرچه گشتم، در هیچ کجای این جهان پیدایش نکردم.
یادم آمد نخستین باری را که نگاهم با نگاهش گره خورد؛
انگار زمین برای چند ثانیه از گردش ایستاد
و جهان، در سیاهی چشمان او، معنای دیگری پیدا کرد.
چشمانش...
آه، چه واژهای میتوانست زیبایی آن دو چشم سیاه را به بند بکشد؟
هرچه مینوشتم، کلمات پیش از رسیدن به وصفشان، رنگ میباختند.
همه میگفتند دیوانه شدهام؛
شاید هم حق داشتند.
من اما تا سپیدهدم بیدار میماندم
و در میان خاطراتمان پرسه میزدم؛
بازمیگشتم به همان نگاه،
به همان چشمان سیاه
که بیآنکه حتی فرصت دفاعی به قلبم بدهند،
آن را از من ربوده بودند.
من آدمِ دلباختن نبودم.
یا دستکم، پیش از او چنین میپنداشتم.
شاید...
شاید چشمان او با تمام چشمهایی که دیده بودم فرق داشتند؛
شاید بعضی آدمها
فقط یکبار از کنار آدم میگذرند،
اما ردشان
تا سالها در گوشهای از قلبت جا میماند.