eitaa logo
- شهیدهاشم‌میری -
258 دنبال‌کننده
20 عکس
6 ویدیو
0 فایل
ستوان یکم ارتش .. اهل روستا ! « اما مـــرد لانچرُشهادت : ) » ؛ وصال ⁰⁵٫⁰¹٫⁰⁸ 🇮🇷 ؛ زیرنظرخانواده‌شهید 📍 سنجاق‌مطالعه‌بشه ارتباط | @hashemmirii
مشاهده در ایتا
دانلود
11.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امسال‌بدون‌من‌ .. ‌میری‌به‌کربلا ! یادت‌نره‌رفــــــیق .. @hashemmiri | 🇮🇷
[ ❤️‍🩹 ] آخرین‌خداحافظی . . . @hashemmiri | 🇮🇷
« آخرین خداحافظی » . . ماه رمضان بود. خانه حال و هوای سحر داشت .. مادر، مثل همیشه، برای همه دعا می‌کرد ! دلش اما آرام نبود . . چند روز بود که هر بار تلویزیون را روشن می‌کرد، دنبال چهره پسرش می‌گشت ! همان پسری که سال‌ها بود هر وقت کشور در شرایط سخت قرار می‌گرفت ، نام و تصویرش در خبرها دیده می‌شد‌ . . چند روز گذشت و خبری از او نبود ! ناگهان تلفن زنگ زد ! ☎️ مادر گوشی را برداشت صدای آشنای محمد بود؛ آرام، محکم و مهربان :) بعد از احوال‌پرسی، برخلاف همیشه، سراغ تک‌تک اعضای خانواده را گرفت . . گفت: «خواهرها هستند؟» وقتی جواب مثبت شنید، خواست با همه صحبت کند ! یکی‌یکی با خواهرها حرف زد . . با برادرها .. با دامادها .. حتی با نوه‌ها .. برای هر کدام جمله‌ای کوتاه، دعایی یا لبخندی داشت : ) 🌿🤍 مادر بعدها گفت آن زمان فکر می‌کرد فقط دلتنگ شده است؛ اما وقتی تماس تمام شد، احساس عجیبی در دلش نشست؛ انگار این گفت‌وگو رنگ و بوی خداحافظی داشت ... سال‌ها قبل، در دیداری با رهبر انقلاب، از محمد پرسیده شده بود: «برای رفتن به مأموریت از مادرت اجازه گرفتی؟» او پاسخ داده بود که اجازه مادر را گرفته است ! این خاطره سال‌ها بعد توسط مادرش بازگو شد و برای خانواده، نشانه‌ای از احترام عمیق او به مادر بود . . چند روز بعد، خبر شهادتش رسید ! 🙂 مادر بعدها گفت آن تماس آخر، دیگر برایش فقط یک تماس نبود؛ هر بار که آن را به یاد می‌آورد، حس می‌کرد محمد می‌دانسته شاید فرصت دیگری برای شنیدن صدای خانواده نخواهد داشت، و برای همین خواسته بود با همه خداحافظی کند . . . قصه‌ای‌از [ سردارشهید‌محمد‌پاکپور ❤️‍🩹 ] @hashemmiri | 🇮🇷
بهر‌ِتُ‌سختی‌هم‌شیرین‌می‌شود . . .
بریم نتیجه رو ببینیم ؟ 👀
13.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فردی‌که‌چهل‌سال‌کربلا‌نرفت .. اماچندین‌نفررو‌کربلافرستاد ! ؛ روایتی از یک همشهری ..❤️‍🩹 @hashemmiri | 🇮🇷
تابودی‌کربلا‌نرفتی . . . اما زیارت‌ت‌قبول‌کربلایی : ) ❤️‍🩹 @hashemmiri | 🇮🇷
« آخرین مرخصی » . . چند روز مانده به آغاز جنگ ۱۲ روزه سال ۱۴۰۴، محمد مصطفوی از محل خدمتش در اصفهان به مشهد آمد . . مرخصی‌اش کوتاه بود؛ فقط یکی دو شب ! 🌑☁️ مادرش بعدها تعریف کرد که از دیدن پسرش خوشحال بود، اما این دیدار خیلی زود تمام شد : ) هنوز چند روز نگذشته بود که خبر آغاز جنگ رسید . . محمد بدون معطلی تصمیمش را گرفت ! به خانواده گفت باید برگردد .. همسر و فرزندانش را در مشهد گذاشت و خودش با خودرو راهی اصفهان شد تا به یگانش ملحق شود. مادرش می‌گفت تا آن زمان فقط دو سال دیگر به بازنشستگی‌اش مانده بود، اما هیچ‌وقت به ماندن فکر نکرد؛ وظیفه‌اش را مقدم دانست . . 🤍 ! دو سه روز بعد، تلفنی به خانواده خبر دادند ساختمانی که محمد در آن حضور داشته هدف حمله قرار گرفته است . . اما هنوز کسی نمی‌دانست چه بر سر او آمده است ! برادرش می‌گوید آن شب تا صبح هیچ‌کس نخوابید 🙂 .. همه منتظر یک خبر بودند .. زنده است؟ مجروح شده؟ یا... همان شب، برادرش خوابی دید .. صبح که بیدار شد، با اطمینان به خانواده گفت: «فکر می‌کنم محمد شهید شده...» با این حال، هنوز خبر رسمی نرسیده بود ! چند روز بعد، پس از جست‌وجو در میان آوار، پیکر محمد پیدا شد و خبر قطعی شهادتش را به خانواده دادند .. مادرش بعدها از اخلاق او گفت: «از کودکی مهربان و شجاع بود .. همیشه با احترام با مردم رفتار می‌کرد و به کارش علاقه داشت .. ! » قصه‌ای‌از [ شهیدمحمد‌مصطفوی ❤️‍🩹 ] @hashemmiri | 🇮🇷