eitaa logo
حبیبِ طبیب
137 دنبال‌کننده
46 عکس
56 ویدیو
0 فایل
اسناد در صفحه ی اینستاگرام https://www.instagram.com/habibetabib1.20?igsh =MTlpbjA1MXEzanA3YQ== "یعنی طبیب خسته‌دلان جز حبیب نیست" انتشار مطالب بلامانع است.
مشاهده در ایتا
دانلود
726.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گلوله ی خمپاره ای که اینجا آقای اصغر دارد زمین و زمان را به هم می‌دوزد به حاجی نخورد، فی الواقع برای حاج قاسم ترس ندارد. نه! نه اینکه حالا خمپاره ترس ندارد، بزرگ‌تر از آن ولی ترسناک است؛ نه! اساسا برای آنکه می خواهد جانش را به خدا ببخشد، تیر و گلوله ی فشنگ و خمپاره و موشک هیچکدام ترس ندارد، که شوق دارد! نشان به آن نشان که فاطمه، دختر شهید مغفوری‌ نقل می کند روز عقدش، همان روزی که قرار بود حضرت آقا بیایند منزلشان و خطبه عقد هم خوانده شود، حاج قاسم جلوتر می آید و به فاطمه، که مثل دخترش همیشه هوایش را داشته می گوید خواسته ام از تو این است لحظه ی عقد که دعایت به اجابت نزدیک است، دعا کنی تا شهادت من، تکه تکه شدن باشد. همو که بعدتر برای دخترش می نویسد که چقدر مشتاق است به انفجار به دیدار حق برود و "بوسه ی انفجار" را از "عروس حجله" ی شهادت طلب می کرد. اصل ماجرا همین است! وقتی قامت راست کرده ای تا جان ات به چشم لیلی بیاید و خریدارت شود، از کوزه ی نشکسته ات بیشتر هراس داری! لیلی هر چقدر عاشق‌تر، مجنون آواره‌تر، شکسته‌تر، بریده‌تر! خدایا چه رازی در تکه تکه شدن تن گذاشته ای که هر که را ارباً اربا می طلبی، شهادتش را اثرگذارتر می کنی؟ منبع https://eitaa.com/hata03
هدایت شده از سدخارجی
14.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به یاد جهان‌مرد، سردار قاسم سلیمانی🖤 @sedkhareji✔️
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 ما شخصیت‌هایمان را که از دست می‌دهیم، بعدا متوجه بالا بودنشان می‌شویم... این‌ها در هر صد سال یا پانصد سال یکبار متولد می‌شوند 🔸 @Soleimany_ir
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج قاسم وقتی می بیند دو تا ساختمان کناری را زدند، احتیاط می کند، نگران جان سید حسن می شود. سه نفری، از مقر خارج می شوند. عماد مغنیه می رود تا وسیله‌ای پیدا کند برای دور زدن معرکه. حاج قاسمِ سال‌های قبل از پنجاه سالگی، با پیراهن شخصی، سید را اسکورت می کند. بالای سرشان پرنده هایی آهنی پرواز می کرده اند که حرارت بدن انسان را از دیگر چیزها تشخیص می داده و بعد مخابره می کرده اند به اتاق های جنگ اسرائیلی. جنگ سی و سه روزه. کجا می شود پنهان شد وقتی خیابان های خالی ضاحیه فقط همین سه حرارت را نشان می دهند؟ انفجار پشت انفجار. ساختمان های دوازده طبقه با خاک یکسان می شدند. تاریکی مطلق. سکوتی که چرخ می زد بین صدای پرواز پهپادها و انفجارها. حاجی در خاطراتش می گوید آن شب برای سید " یاد مسلم افتادم". بعد بغض‌اش را با لبخندی کوتاه می پوشاند. تا همینجا کافی بود تا اوج تنهایی این بنده را در آغوش پروردگار تنهایی ها نشان دهد. همان خدایی که ورق را می زند و این سه مرد گمنام را بر آن پهپادها و جنگنده‌ها و بمب‌ها چیره می کند. سی و سه روز بیشتر طول نمی کشد که سفیر اسرائیل به همراه جان بولتون در اتاق جنگ‌شان اعلام می کنند اگر جنگ با حزب الله متوقف نشود، ارتش اسرائیل متلاشی می شود. بیایید کنار! برگردید به آن شب‌های تاریک! بیایید خودتان را بگذارید جای حاج قاسم. چرا حاجی بعد آن انفجارهای دیوانه کننده به جای اینکه شک کند به خدا، بیشتر به غربتِ مسلمِ امام حسین، مومن شد؟ منبع https://eitaa.com/hata03
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آن هایی که به حاج قاسم نزدیک‌تر بودند می گفتند وقت هایی می شد که او از شدت درد مچاله می شد در خودش. چند تا ترکش، هم در گردنش داشت، هم نزدیک ستون فقرات کمرش. می توانست گردنبند طبی‌اش را همیشه ببندد تا دردهای یکباره سراغش نیاید. می گفت اگر نیرو من را در آن حالت ببیند، ممکن است توی دلش خالی شود. کمرش وقتی می گرفت، نمی توانست از درد تکان بخورد. می توانست به جای اینکه دائم جلوتر از نیرو، وجب به وجب میدان را شبانه از نزدیک ببیند، کمی احتیاط کند تا کمتر در خلوت‌اش از درد به خود بپیچد. می توانست اما نمی کرد. می گفتند بدنش پر از ترکش است. فاطمه مغنیه می گوید وقتی پشت سر عمو قاسم نماز می خواندیم، عمو هر بار این دعا را می خواند: رب ادخِلنی مُدخَل صدق... حاجی صداقت داشت. اگر به نیروهایش می گفت پای کارتان هستم، بود. آقای شهیدمان دو سال پیش گفتند که اگر شما هم می خواهید مثل حاج قاسم شوید؛ همان عنایات شامل حال شما هم بشود، باید همین عمل صالح را بیاورید. صدق. اخلاص. منبع و این خاطره هم خواندنیست https://eitaa.com/hata03
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پسر حاج قاسم که می خواست داماد شود، از شانس خوبش، بابا تهران بود. همه با هم رفته بودند خرید سر عقد. حاجی پول کم داشت. بعدتر به رفیق‌اش گفته بود نگران بودم اگر خانواده عروس خواستند چیز گران بخرند چه کار کنم. همین پسرش وقتی دوقلوهایش زودتر به دنیا آمدند، بیمارستان بقیه الله تخت بستری کافی برایشان نداشت. باید بستری می شدند. خود حاج قاسم هم آمده بود بیمارستان. آنجا مادری که دل‌اش بزرگ بود خودش اصرار می کند فرزندش را از اتاق ایزوله خارج کنند تا یکی از نوه های حاجی بستری شود؛ حاج قاسم راضی نمی شود. می نشیند توی صف. همین دوقلوها وقتی چند روزه می شوند، باز حاج قاسم پسرش را همراهی می کند تا مطب دکتر ترکمن. خود ترکمن می گوید. می گوید آمدم از اتاق بیرون و به حاجی خوشامد گفتم. بعد دعوت‌ کردم تا بیاید داخل اتاق. حاج قاسم می گوید می نشینم تا نوبت ام برسد. راه نمی دهد تا نوبت دیگری را به او بدهند. منبع: کتاب حاج قاسمی که من می شناسم، به نویسندگی سعید علّامیان و اینجا https://eitaa.com/hata03
16.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی وقت ها که بدون محافظ می‌رفت بین مردم، مثل مردم چیزی بخرد، موقع برگشت یکی از تاکسی های کنار خیابان را می‌گرفت. گاهی می شناختندش. گاهی بر سرش دعوا راه می افتاد بین راننده های کنار خیابان. گاهی راننده ای وسط راه دست از دو‌دلی برمی داشت و می پرسید شما چقدر شبیه قاسم سلیمانی هستید! هر بار حاج قاسم گرای خودش را می داد: خودم هستم! شما اینطور بخوانید: حاجی بهای بین مردم بودنش را پرداخت می کرد. واقعی بود! منبع https://eitaa.com/hata03
سی و هشت دقیقه قسمت پنجم مستند پرونده باز را ببینید. در این قسمت به خوبی به شما نشان داده می‌شود که پروژه‌ی تحریم به عنوان پیش‌نیاز و رانه‌ی برپایی میز مذاکرات چگونه در روابط ایران و آمریکا در دو دهه اخیر به کار گرفته شده است. به تصریح حرف های اوباما در این مستند، این سیاست حساب شده ی دموکرات هاست که تحریم می کنند تا چاره ای جز سینه خیز شدن رقیب به سمت میز مذاکره باقی نماند. از سوی دیگر، جنگ که جمهوری خواهان همواره همراه با تحریم دست به آن می برند تنها زمانی به کار گرفته می شود که ضربه ی نهایی باشد و رقیب ( ایران) نتواند پس از آن از جا برخیزد. حال که جمهوری خواهان در گزینه ی نظامی با شکست فاحش مواجه شده اند، به خوبی واضح است که افزایش شدید قیمت کالاها و شوک اقتصادی غیرعادی به بازار، به شکل کاریکاتوری و ضربتی در حال اجراست تا میز مذاکره پا بگیرد و آنچه در جنگ به شکست امریکایی های جمهوری خواه منتج شد، از روش دموکرات ها و پای میز مذاکره به دست بیاید. در این میان و همزمان شاهد حملات نظامی اسرائیل به جبهه لبنان و غزه ایم تا همچنان شکست نظامی امریکا در ایران تبدیل به دست برتر ایرانی ها پای میز مذاکره نشود. در انتها آنچه به حوزه ی اقدامات مردم برمی‌گردد، حضور مداوم و حمایت از نیروهای مسلح است چه، هر گونه عقب کشیدن از سنگر خیابان به معنای به نتیجه نشستن جنگ اقتصادی اخیر است و این بالجمله در میز مذاکرات به نفع امریکایی ها فاکتور خواهد شد. https://eitaa.com/hata03
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امیرعبدالهیانِ شهید خاطره‌ مذاکره ای را گفته بود بین یمن و سعودی‌ها. دیپلمات شهید می گوید یمن در اوج حملاتش به عربستان بود. دست برتر داشت. آنجا سعودی‌ها برگی رو می کنند. واسطه‌ای از طرف بن سلمان جلو می آید و پیشنهاد مذاکره را مطرح می‌کند. پای ایران را وسط می‌کشند. پیام بن سلمان به تهران می رسد که " ما آمادگی داریم با انصارالله مذاکره کنیم با این شرط که سرّی بماند و رسانه ای نشود". امیرعبدالهیان می گوید وقتی به سردار گفتیم، او حرفش را واضح زد. گفت که سعودی ها اهل صلح نیستند. اهل خدعه اند؛ دروغ است که می خواهند مذاکره کنند برای صلح. اما اگر ما مخالفت کنیم بعد از این روایت می‌شود که ایرانی ها می‌توانستند مانع جنگ دو کشور مسلمان شوند اما نخواستند. حالا میز مذاکره آمده بود وسط؛ سخنگوی انصارالله از طرف یمنی ها و سرلشگری نظامی از طرف سعودی ها. قبل از مذاکره، حاج قاسم توصیه هایی به طرف یمنی کرد: " شرایط بین شما و سعودی ها بسیار حاد است. آن‌ها روزانه ده‌ها سورتی پرواز دارند و زن و کودک و پیر و جوان را به خاک و خون می کشند. بگویید در حد پانزده روز توافق می کنیم در این مناطق آتش‌بس برقرار بشود و اگر شما متعهد به آن بودید برای گام بعدی این آتش بس توسعه پیدا می کند" مذاکره شد. توافق صورت گرفت. پیش بینی حاجی درست بود. چهل و هشت ساعت بعد سعودی ها همه‌چیز را برخلاف شرط خودشان رسانه ای کردند و بعد همین بهانه‌شان شد برای شروع دوباره ی جنگ. ذکاوت سیاسی حاج قاسم، تیزی حربه‌ی سعودی ها را چرخاند به سمت خودشان. چیزی دستشان را نگرفت. منبع: کتاب متولد مارس https://eitaa.com/hata03
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روی بام گنبد امام حسین ایستاده بود. علی مهاجری تعریف می‌کند که آن شب حاج قاسم حال عجیبی داشت؛ حالی که اصلا بیان کردنی نیست. "آقای مهاجری، اگه دو نفر من رو ببخشن، من شهید می‌شم: یکی این پورجعفری، یکی هم خانمم" علی مهاجری از اینجا به بعد خاطره اش را گریه می کند. می‌گوید کاش می‌توانستم خانمش را ببینم و بگویم او را هرگز نبخشد! این چیزها ولی دست ما و شما نیست. زینب حاج قاسم یکجا از آخرین باری که بابایش تهران بوده تعریف می کند. می گوید که بعد از ناهار، بابا صدایم کرد. رفتم به اتاق او و دیدم دراز کشیده است. _ زینب! بابا پاهایم درد می کند! زینب آهسته پارچه شلوار پدر را بالا می زند. تاول های شیمیایی بابا تازه بعد از این همه سال دیده می شوند. چهل سال بتوانی از دخترانت هم درد تاول های بزرگ و دردناک را پنهان کنی.. زینب هول‌زده حرف از بیمارستان می‌زند. مادر نشسته بوده و تماشا می کرده که همسرش چطور او را آماده حرف آخر می کند. _ دخترم.. دیگه دعا کن من شهید بشم! اشک‌های دختر جوان جاری می شود. بابا دارد دوباره حرف از رفتن می زند. مادر می آید وسط حرف پدر. _ دل دخترمان را نلرزان! تو می دانی از این در خارج می‌شوی به کجا می روی... دلمان بی آنکه حرف رفتن بزنی آشوب هست! اینجا همانجاست که رضایت نامه‌ی مادر امضا می شود. او ادامه می دهد: _ اما اگر قسمتت شهادت است، هر چه خدا بخواهد! بابا که راهی می شود، زینب رو به مادرش می‌گوید که من احساس می‌کنم بابا دارد به سمت شهادت می‌رود! به حرف دل ما غریب مانده‌ها اگر برسد، دلمان می‌خواهد هیچ‌ بشری در این کره خاکی تو را نبخشد؛ بمانی! منبع https://eitaa.com/hata03
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یکجا در ملایر، حاجی بین صحبت‌هایشان گفتند که طومار سپاه امیرالمومنین در یکی از جنگ‌های مهم را یک چیز به هم ریخت.. حرف از دشمن بود. دشمن همان نقطه ای است که همه باید معتقد باشند دشمن است. نه در حرف! در عمل هم دشمن باید دشمن فرض شود. طومار سپاه علی، فاتح خیبر را همین به هم ریخت: تفرقه در دشمن‌شناسی. قرآن‌های به نیزه برآمده، قرآن های بی علی، داشت دشمن را دوست نشان می داد! حاجی گفتند وحدت در امور دیگر شاید بشود، شاید نشود، اما آنچه مهم است و موضوع است، وحدت پیرامون دشمن است. بعد خودشان مثال واضح‌اش را زدند: "دشمن به معنای آمریکا و ایادی او! " با دشمن چه باید کرد؟ دشمن با ما چه می کند؟ دشمنی آمریکا با ما کی تمام می شود؟ اصلا روزی می‌رسد که ایران خیالش از سمت دشمن‌اش راحت شود؟ https://eitaa.com/hata03