یه شب از خواب پریدم و دیدم مامانم بابامو کشته . خواهرم عجیب بود و همه مسخره اش میکردن . اون تنها کسی بود مراقبش بودم
مامانم منو مثل یک عروسک کنترل میکرد . بزرگتر شدم و فهمیدم میتونم با حرفام رو بقیه تاثیر بزارم . من تشنه خون بودم پس اونا رو کشتم.
من رو به جرم قتل متهم کردن اما مدرکی نداشتن چون من یک انسان نبودم . وجه خوب درونم سعی کرد جلومو بگیره اما فایده نداشت . من عاشق دختر عموم شدم اما اون از اولین و تنها دوستم خوشش اومده بود .
دختر عموم مرد و من بچه شو نگه داشتم و در آخر توسط اولین و بهترین دوستم کشته شدم