تابستون خوبی نبود البته دوستام باعث شدن قابل تحمل بشه ، کلی اتفاق افتاد که توضیحش طولانیه ولی خوشحال شدم که سرِ بستنی و نسکافه و مِلون و جهیز کلی خندیدیم. کلاس زبان همیشه خوش میگذشت حتی وقتی که بعدش میرفتیم ولگردی در سطح شهر. بیداری تا نصفه شب و گوشی گردی درحد مرگ.
همشون تموم شد حتی اون افکار و احساسات که فقط مختص تابستون بود.
خوبه که تموم شد اما با تموم شدن این تابستون خیلی چیزا هم تموم شد.
به خودم اومدم دیدم دارم کپی بی ارزشی از کسانی میشم که دوستشون دارم.
به خودم اومدم دیدم در راه خرید کتاب هایی هستم که موردعلاقه اونا هستن نه من .
به خودم اومدم دیدم دارم نوشیدنی ای رو میخورم که خودم ازش متنفرم.
به خودم اومدم دیدم جوری دارم مینویسم که اون مینویسه. دیگه خودم نبودم و از چیزی که بودم دور شده بودم. دیگه کتاب ها برام لذتی نداشت و صرفا میخریدم تا سریع تر تموم بشن. آیا این منی بود که برای کتاب ها ذوق داشت؟ من هیچوقت عادت نداشتم روی کتابام بنویسم نه چون حساس بودم ، چون علاقه ای به این کار نداشتم. ثنا دیگه ثنا نبود. شده بود...خودشم نمیدونست تبدیل شده به کی یا چی ولی دیگه از کار های موردعلاقش لذت نمیبرد و همین برای اینکه بخواد کل شبانهروز گریه کنه دلیل کاملا موجهی بود.