#رمان_ناحله
#قسمت_پنجاه_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
از بچه های شناسایی اومدن برا آزمایش!
بعد اینکه کارشون تموم شد بچه های تفحص و به زور
فرستادیم حسینیه.
من و محسن موندیم و شهدا.
منتظر جوابDNA شدیم .
انقدر وقت عشق بازی بود که تونستم از شهدا عکس و فیلم
بگیرم و تو پیجم پست بزارم
خیلیا التماس دعا گفتن .
اصلا حال و هوامون دگرگون شده بود بین اون همه شهید .
از اذان ۴ ساعت میگذشت و من و محسن هنوز روزَمونو
باز نکرده بودیم .
با ریحانه تماس گرفتم و بهش اطلاع دادم.
از لرزش صداش فهمیدمکه اونم گریش گرفته .
محسن از جاش بلند شد و
+حاجی من برم یه چیزی بگیرم بخوریم میمیریم الان .
سرمو تکون دادمو
_باشه برو
نفهمیدم چند دقیقه گذشت که با چندتا ساندویچ و نوشابه
برگشت.اصلا میل خوردن نداشتم .
دوتا گاز زدم و گذاشتمش کنار
به معنای واقعی کلمه حالم خوب بود.
از هیجان قلبم داشت کنده میشد.
از تو جیبم قرصمو برداشتم و بدون آب گذاشتم تو دهنم . شبو
پیش شهدا موندیم .
خلاصه انقدر باهاشون حرف زدیم و از دلتنگیامون گفتیم که
خالی شدیم از درد و غصه!!!
و من مطمئن بودم اونا بهترین شنوندن .
تلفنم زنگ خورد
بعد چند ثانیه جواب دادم
اشک ازچشام جاری شد. بین این همه شهید هیچ کدوم نه نامی
نه نشونی.
خانواده هاشون چی..
تلفن و قطع کردم
زنگزدم به فرمانده و اطلاع دادم که همشون گمنامن .
سریع خودشو رسوند به من .
بعد تموم شدن کارا خیلی سریع شهدا رو منتقل کردن.
ما هم قرار بود فردا صبح حرکت کنیم سمت تهران
_
فاطمه: فردا عقد ریحانه بود
خدا رو شکر مشکل لباس نداشتم. لباسی که مامان خریده بود
برامو میپوشیدم .
تو این ده دوازده روز از این سال مضخرف همه ی توانمو
گذاشته بودم رو درسام .
چند باری هم مصطفی بهم پیام داده بود ولی سعی کردم بی
توجهی کنم .
ولی درعوضش محو پیج داداشِ ریحانه شدم .
چقدر از شخصیتش خوشم اومده بود .
هر روز از اتفاقات اطرافش پست میذاشت و خاطره هاشو
مینوشت.
چه قلم گیرایی داشت .
تو وقتای استراحتم بقیه پُستاشم نگا میکردم و نظراتشو راجع
به مسائل مختلف میخوندم
مثال حجاب یا مثال ازدواج .
حس میکردم پر بیراهم نمیگه .
ولی هر چی هم بود نباید بی ادبی میکرد
حوصلم سر رفته بود
رفتم از تو کتابخونه یه کتاب که نخونده بودم و بردارم
چشمم خورد به کتاب فاطمه فاطمه است
راجع به حضرت زهرا بود
به زور از لای کتابا درش اوردم
ساعت ۵ بود
یهو یه چیزی یادم اومد وگل از گلم شکفت
از جام پاشدم و پریدم تو آشپزخونه
از تو کابینت کنار یخچال یه بسته چیپس فلفلی و پفک
برداشتم
یه ظرف گنده گرفتم و هر دو بسته رو توش خالی کردم
کابینت بالایی و باز کردم
یه بسته شکالت داغ گرفتم و تو لیوان صورتی خوشگلم
خالیش کردم
وقتی با ابجوش پر شد گذاشتمش تو سینی
از تویخچال شکالت تلخم و هم تو سینی اضافه کردم
با ذوق همه رو برداشتم و گذاشتم رو میز جلو کاناپه
دراز کشیدم رو کاناپه
کتاب و باز کردم و مشغول خوندن شدم
+فاطمه جون بد نگذره بهت
با صدای مامان از خوندن کتابم دل کندم
سرم و چرخوندم سمت ساعت
۸ شده بود
با تعجب گفتم
_کی هشت شدددد؟
مامان جوابم وبا سوال داد
+چی داری میخونی که اینطور مدهوشِت کرده؟
کالفه گفتم
_هرچی هست کتاب درسی نیست همینش مهمه
دست بردم و آخرین دونه چیپس و از ظرف خالی رو میز
ورداشتم
کتاب و بستم
لیوان و ظرف و برداشتم و بردم آشپزخونه
چون حوصلم نمیکشید تا دستشویی برم
تو آشپزخونه وضوم و گرفتم
نمازم و که خوندم دوباره رفتم سراغ خوندن کتابم
خلاصه انقدر تو همون حالت موندم که صدای مامانم بلند شد
+ فاطمهههه همسن و سالای تو دارن ازدواج میکنن فردا
عقدِدوستته خجالت نمیکشی دست ب سیاه سفید نمیزنیی؟
امشب شام با توعهه و تمام
اینو گفت و رفت تو اتاقش
پَکَر ب کتابم نگاه کردم
چند صفحه مونده بود تا تموم شه
محکم بستمش و رفتم آشپزخونه
در کابینتا و هی باز و بسته میکردم
آخرشم به این نتیجه رسیدم حالا که دارم زحمت میکشم و شام
درست میکنم یه چیزی درست کنم که دوسش داشته باشم
با شوق ورقای الزانیا و از تو جعبه اش در آوردم و مشغول
شدم
تا کارم تموم شه دو ساعتی زمان برد
خسته و کوفته نشستم رو صندلی
الزانیام ۱۰ دیقه دیگه آماده میشد
رفتم بابا رو صدا کنم
از وقتی اومد تو اتاقش بود
در زدم و رفتم تو
مامانم تو اتاق بود
دوتا شون دنبالم اومدن .تا ظرفا و بزارم لازانیام اماده شد
از محدود غذاهایی بود ک وقتی میزاشتیم رو میز بزرگترا
باهاش کاری نداشتن
شیرجه زدم و واسه خودم یه برش گنده برداشتم
با ولع شروع کردم ب خوردنش که متوجه شدم مامان اینا
هنوز شروع نکردن و دارن نگام میکنن
چاقو وچنگال و ول کردم وگفتم
_ببخشید بسم لله شروع کنین
دوتاشون خندیدن و مشغول شدن
منم با خیال راحت افتادم ب جون بشقابم
کلا امروزم به بخور بخور گذشت
ظرفا و سپردم به مامانم و جیم زدم تو اتاقم
اون چند صفحه ایم که مونده بود و خوندم
پلکم سنگین شده بود و زود خوابم
برای دومین بار با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم
کالفه قطع اش کردم و دست و صورتم و شستم و
مستقیم رفتم آشپزخونه .....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لیلای منی : ) ..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
252.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- نوشته بود : افتخــٰـار میخوای ؟!🎀🤏🏻
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی غم این ویدئو :)❤️🩹 ..
#شهیدمصطفیعلیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی من دلم تنگ شده برای اون لحظهای که...🙂❤️🩹
#ابیعبدالله
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡