2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام رضا
ما رو ی چایی مهمون نمیکنی🥲
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#امام_رضا
375.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به دنبال گره گشایی : )))
#شهیدانه🌹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
حاج مهدی رسولی حرف قشنگی میزد میگفت؛
شاگردی رو به استادش کرد گفت:
چرا ما امام زمانو نمیبینیم؟!
استادش گفت: برگرد!
شاگرد روشو برگردوند
استاد گفت:حالا من رو میبینی؟!
جواب داد: استاد من رومو برگردوندم؛ آخه چطوری شما رو ببینم؟
استاد گفت:
خب روتونو از امام زمان برگردوندید که بتونید ببینیدش...💔
#امام_زمانم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رفیق!
شھدایےزندگیڪردنبه
پروفایلشھدایینیست...!
اینڪہهمونشھیدیکه
منعڪسشو
پروفایلمگذاشتم:
-چیمیگہ
-دلشڪجاگیربوده
-راهشچیبودهو...مهمہ!
+درنظربگیریمنهفقطدمبزنیم...!🌹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#شهیدانه
انشاءاللّٰھظھورآقـٰامـون...!🕊••
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#دعـٰاےِفــــرج🧡
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴عیدتون از زبان رهبر شهید
مبارک...💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- خلاصه که،ما خیلی با هم فرق داریم🦦✌️🏻
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
258.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی همیشه حرف زدن با شما بود که مرا نجات داد . . . !🌱
#ولی_عصر
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
486.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیاید صحبت کردن با امام زمان مون رو ترند کنیم!!
#ولی_عصر
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
باهاش کاری نداشتن شیرجه زدم و واسه خودم یه برش گنده برداشتم با ولع شروع کردم ب خوردنش که متوجه ش
#رمان_ناحله
#قسمت_پنجاه_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
با دیدن میز صبحانه خوشحال نشستم و یه لیوان شیر کاکائو
واسه خودم ریختم همینطور مشغول لقمه گرفتن بودم که نگام
به یادداشت رو یخچال افتاد
رفتم جلو برش داشتم
شیر کاکائوم زهرمارم شد
مامانم گفته بود شیفته و من باید واسه خودم و بابا غذا درست
میکردم
امروزم کلی کارداشتم
پریدم تو حموم
دوش آب گرم تو این هوای سرد برامدلچسب بود
۱ ساعت بعد اومدم بیرون
تند تند ناهار و آماده کردم ونمازم و خوندم
۲۰ تا تست فیزیک زدم که بابام اومد
رفتم استقبالش ودوباره برگشتم تو آشپزخونه
خسته شدم بس که وول خوردم
ظرفا و رو میز چیدم ومنتظر بابا موندم چند دیقه بعد باباهم
اومد
داشتیم غذامونومیخوردیم که یهو گفتم
_راستیی بابا منو میبرین امروز؟
+کجا؟
_مگه نگفت مامان بهتون؟عقد کنون دوستمه دیگه
+آها کجاست؟
_خونشون
+ساعت چنده؟
_هفت
دیگه چیزی تا تموم شدن غذاش نگفت
بلندشد
+۵ونیم بیدارم کن
_چشمم
پاشدم ظرفا وجمع کردم و شستم یه نگاه ب ساعت انداختم که
عقربه کوچیکش و رو عدد۳دیدم
رفتم تواتاقم پیراهنی که میخواستم بپوشم وانداختم رو تخت
شلوار ولوله تفنگی سفیدمم کنارش گذاشتم
البته بخاطربلندیه پیراهنم مشخص نمیشد
شال آبیم که طول خیلی بلندی داشت و هم کنارشون گذاشتم
خب خداروشکرچیزی نیاز به اتو نداشت
رفتم وضو گرفتم و بعدش
یکی از لاکام که رنگش چند درجه از پیراهنم روشن تر و
مات تر بود وبرداشتم و نشستم و بادقت ب ناخنام کشیدم
بعدشم منتطر موندم تاکاملاخشک شه و گندنزنه ب لباسام
بعد لاکام میخواستم برم موهامو درست کنم که به سرم زد از
مامانم بپرسم کی برمیگرده خونه
یه کدبانو بوداز همه حرفه ها یه چیزی یاد گرفته بود موهامم
همیشه خودش درست میکرد
زنگ زدم بهش خوشبختانه تا ۶ خونه بود
وقتی دیدم زمان دارم خیالم راحت شد
دراز کشیدم روتخت و چشمامو بستم
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡