#رمان_ناحله
#قسمت_پنجاه_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
دوباره بغلش کردم
مثه بچه هایی که بهشون قول شهربازی داده بودن ذوق زده
بود
دستم و گرفت نشستیم رو مبل مخمل و سفید جلوی سفرش
تازه تونستم به اطرافم با دقت نگاه کنم
جمعیتشون زیاد نبود به گفته خودش فقط فامیلای نزدیکشون
و دعوت کرده بود
همه رو بهم معرفی کرد
دختر خاله هاش با غضب نگام میکردن
چون دلیل نگاهای عجیبشونو نفهمیده بودم ترجیح دادم فقط
لبخند بزنم
با زن داداش ریحانه بیشتر آشنا شدم .اسمش نرگس بود
خیلی خانواده ی خونگرم و دوست داشتنی ای بودن همینم
باعث شده بود
زود باهاشون صمیمی شم
جمعیتشون بیشتر شده بود وخیلیا رو نمیشناختم
ریحانه یه دوربین داددستم و گفت
+فاطمه جون میشه با این ازم چندتا عکس بگیری؟
یه نگاه به دوربین حرفه ایش انداختمو گفتم
_عه دوربین خریدی مبارکت باشه
+نه بابا واسه داداشمه
_آها
نشست رو مبل
دسته گلش و که از گلای رز سفید و صورتی بود ودستش
گرفت
دوربین و تنظیم کردم روش طوری که سفره عقدشم تو عکس
بیافته
یه لبخند قشنگ رو لباش نشسته بود
عکس و که گرفتم بهش خیره شدم
لباس نباتیش که روی یقه اش وسینه اش تا کمرتنگش نگینای
ریز وبراق کار شده بود ودامن پف دار وتوری قشنگش به
خوبی تو عکس مشخص بود
رفتم کنارش وگفتم
_ چ دلی ببری شما از آقاتون
خندید و اروم زد رو بازم و گفت
+مسخره حالا راسشو بگو خوب شدم؟
_آره خیلی ماه شدی
+قربونت برم من
چندتا عکس دیگه هم ازش گرفتم
وازش فاصله گرفتم
داشت بافامیلاش حرف میزد
از فرصت استفاده کردم وعکسارو یکی یکی زدم عقب
تادوباره ببینم
ازاخرین عکس که گذشتم چهره محمد توصفحه مستطیلی
دوربین مشخص شد
موهای لختش مثه همیشه پریشون چسبیده بودن به پیشونیش
داشت میخندید خیلی واقعی چندتا از دندونای جلوییش
مشخص شده بود
با اینکه چشماش ازخنده جمع شده بود چیزی ازجذابیتش کم
نشده که هیچ بهش اضافه هم شده بود
دوباره به لبخندش نگاه کردم و ناخودآگاه به این فکر کردم که
چقدر با لبخند قشنگ تره،یه لبخند عجیب که دلیلی واسش پیدا
نکرده بودم نشست رو لبام
ته دلم لرزید!
دوربین و خاموش کردم و دوباره برگشتم پیش ریحانه
چندتا عکس دست جمعی هم ازشون گرفتم
دوباره یکی در زد
زن داداشِ ریحانه نشسته بود رو مبل
میخواست بلندشه و درو بازکنه
وضعش و که دیدم دلم براش سوخت
بار دار بود
گفتم
_من بازمیکنم
با تردید نگام کردوازم تشکر کرد
چون از همه به در نزدیک تربودم
شالم وسرم انداختم ودر و باز کردم
محمدبود
از موهاش فهمیدم کیه
روش سمت درنبود داشت بایکی که تو حیاط بودحرف
میزد
بلندگفت باشه باشههه
برگشت سمتم....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
بسم الله الرحمن الرحیم
الهم عجل لولیک الفرج
روزمـرگی دخترانه
پاتوق دخترای گلم🌷🌷
تبادل و تبلیغات
@a_salam_farmande313
لینک کانالhttps://eitaa.com/ala_313_shahadat
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
بسم الله الرحمن الرحیم الهم عجل لولیک الفرج روزمـرگی دخترانه پاتوق دخترای گلم🌷🌷 تبادل و تبلیغات @a_
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا